برای تامل

به خانه که رسیدیم، پسرم رو به من کرد و گفت:یک راه خوب پیدا کرده ام؛وقتی درخت بزرگ شد، با آن یک تخت خواب می سازم و همیشه سرم را رویش می گذارم تا هیچ وقت از هم جدا نشویم.

شهردار مي پرسه دندونش رو مي كشي؟»
«بهش بگو نيستم»
او در حال صاف كردن يك دندان طلا بود. آن را عقب مي برد و با چشم هاي نيم باز بررسي مي كرد. پسرش دوباره از اتاق انتظار كوچك فرياد زد.
« اون ميگه هستي چون مي تونه صداي تو رو بشنوه»

سياهپوستان حق نشستن روي صندليهاي رديفهاي جلوي اتوبوسهاي شهري را نداشتند و تازه اگر صندلي براي نشستن وجود نداشت و يك سفيد پوست وارد اتوبوس مي شد، سياهپوست بايد صندلي اش را به او مي داد.
