از كاشانه تا خانه ...
ما در کاشانه، منزل ميکنيم (منزل يعني محل نزول، جايي براي اتراق کردن و توقفي موقت)، اما در خانه مقيم مي شويم. مقيم شدن نوعي ريشه دواندن است و تعلق يافتن. اما اتراق کردن، دمي آسودن است و قدري منزل کردن: چونان کاروانسرايي که سراي کاروان هاي ِ گذر است، جايي براي دمي ماندن و آرام گرفتن. ما در خانه مقيم مي شويم و در ساحتِ زمين و آسمان، در قرب ِ وجودي ترين رويههاي هستي، در بطن جهان، در خرده جهاني گرد هم آمده و گردهم آورنده، کل هستي را به تجربه مينشينيم.
بدين طريق است که خانه گردهم مي آورد و به هم ميتند؛ افراد خانه، خاطرهها، زمان،
ترسها و دلهرهها، مصايب و خوشي ها، همه و همه در خانه فراهم ميآيند. اما کاشانه ما را گردهم نميآورد، به اعماق پيوند نميزند و نميپاشاند. بلکه ميپراکند، ميگسلد، و منتشر ميکند. کاشانه به ياد نميآورد، بي حافظه و گنگ است. سخن نميگويد. منعکس نمي کند. تنها تني است که ما را دمي فرا ميگيرد.
از اين رواست که خانه درون و برون را به سختي از هم جدا ميکند. خانه از اين رو خانه است تا ما را از گزند برون در امان بدارد. گزند برون، اما، صرفا گزند طبيعت نيست: سرما و گرما، باد و باران، و از اين دست؛ گزند برون زدگي هم هست. برون زدگي همان موقعيت بازار است. موقعيت بازار در مقابل موقعيت خانه ميايستد.
موقعيت بازار، موقعيت گذران زندگي، کسب و کار، دخل و خرج، دنيا و «ديگران» است. اما موقعيت خانه، موقعيت سکون است. موقعيت «من» و «ما» است. خرده جهاني در درون، تا دمي از داد و قال بازار برهيم و در بطن زمين و زير آسمان بمانيم. خانه ما را هم زمان به سکون و حدود زمين و گشودگي و بي کراني آسمان پيوند ميدهد، و هم ما را چونان گهوارهاي ازلي مي آرامد.

