تبليغاتX
کوتاه و خواندنی - چند داستان . چند هدیه

کوتاه و خواندنی

چند داستان . چند هدیه

روزي نادرشاه با يك خار كن از عرفاي نجف ,ملاقات كرد.نادر شاه به سيد هاشم رو كرد و گفت:شما واقعا همت كرده ايد كه از دنيا گذشته ايد. سيد هاشم با سادگي تمام گفت:بر عكس ,همت را شما كرده ايد كه از آخرت گذشته ايد.

پيش از آنكه سقراط را محاكمه كنند از وي پرسيدند: بزرگترين آرزويي كه در دل داري چيست؟ پاسخ داد: بزرگترين آرزوي من اين است كه به بالاترين مقام آتن صعود كنم و با صداي بلند به مردم بگويم : اي دوستان چرا با اين حرص و ولع بهترين و عزيزترين سالهاي زندگي خود را به جمع كردن ثروت و سيم و طلا مي گذرانيد در حاليكه آنگونه كه بايد و شايد در تعليم و تربيت اطفالتان كه مجبور خواهيد شد ثروت خود را براي آنها باقي بگذاريد, همت نمي گماريد؟

در مورد ميكل انژ گفته اند: در رابطه با وي نوشته اندكه وي اغلب اوقات روز مشغول كار بود و معني خستگي را نمي فهميد. غذايش نان خشك بود. شايداين غذا را براي آن انتخاب كرده بود تا وقت عزيزش زياد صرف خوردن نشود. وي اغلب اوقات نه تنها در هنگام روز، بلكه حتي درژهنگام شب كار مي كرد و با لباس كار مي خوابيد تا هر وقت بيدار شود مشغول كار گردد. وي گفت: اگر مردم مي دانستند كه براي احراز مقام استادي چه رنجها برده ام،از ديدن شگفتي هاي هنرم متعجب نمي شدند.

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچكس مي تواندكه اين خوشهء انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابليس با جادوگري و سحر، آنخوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد خوشاب تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟

+ نوشته شده در  86/07/19ساعت   توسط سعید کلانتری   |