پدر
مردك چشمانش به زور باز بود . چهرهاش سالها اعتیاد به افیون را داد می زد . دست جوانكی را گرفته بود و می كشید و زیر لب چیزهایی می گفت .
كسی راهشان را گرفت و گفت : هووووووی ، با این جوان چكار داری و كجا می بریش ؟!
مردك سرش را بالا كرد و گفت : این احمق جدیدا با رفقای بدی می گرده ، تو جیبش سیگار پیدا كردم .
:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره این پسر هستی ؟ مرتیكه معتاد یه نگاهی به خودت کن ، دستش رو ول كن .
مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : ای كاش پدرش نبودم ! younglog.com
