تبليغاتX
کوتاه و خواندنی - پدر

کوتاه و خواندنی

پدر

مردك چشمانش به زور باز بود . چهره‌اش سالها اعتیاد به افیون را داد می زد .  دست جوانكی را گرفته بود و می كشید و زیر لب چیزهایی می گفت .
كسی راهشان را گرفت و گفت : هووووووی ، با این جوان چكار داری و كجا می بریش ؟!
مردك سرش را بالا كرد و گفت : این احمق جدیدا با رفقای بدی می گرده ، تو جیبش سیگار پیدا كردم .
:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره این پسر هستی ؟ مرتیكه معتاد یه نگاهی به خودت کن ، دستش رو ول كن .
مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : ای كاش پدرش نبودم !  younglog.com

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت   توسط سعید کلانتری   |