تعادل در زندگی با یک همسر خوب و مناسب ....

چند روايت جديد از ماراتون خرگوش و لاك پشت از طنز نگاشته های هادی خلیل پور
روایت اول
با صدای شلیک، مسابقه خرگوش و لاک پشت آغاز می شود. خرگوش پس از ساعتی دویدن خسته می شود و در کنار جاده به خواب عمیقی فرو می رود!
در نهایت این لاک پشت است که از خط پایان عبور می کند
!نتیجه اخلاقی: پشتکار مهمترین عامل در کسب موفقیت است
!
روایت دوم
…با شلیک تیر، مسابقه آغاز می شود، خرگوش پس از مدتی خسته می شود و به خواب عمیقی فرو می رود. خرگوش زمانی بیدار می شود که لاک پشت در چند متری خط پایان است! در همین حین لاک پشت بخت برگشته در زیر چرخ یک اتومبیل له می شود و نیم ساعت بعد خرگوش از خط پایان عبور می کند
نتیجه اخلاقی: اول ایمنی بعد پشتکار
!…
لاک پشت فقید به عنوان برنده مسابقه انتخاب می شود، نه به خاطر بزرگداشت له شدن لاک پشت در زیر اتومبیل و نه به خاطر پشتکار وصف ناپذیرش! فقط به خاطر اینکه یک تکه از استخوان جناغ چپ لاک پشت در اثر شدت برخورد اتومبیل از خط پایان عبور کرده بود!نتیجه اخلاقی: شانس، فاکتور مهمی در کسب موفقیت محسوب می شود
!روایت سوم
!با صدای شلیک تیر، مسابقه آغاز می شود، خرگوش پس از ساعتی دویدن، خسته می شود. او منتظر آمدن لاک پشت می ماند! وقتی لاک پشت رسید، خرگوش او را به پشت می خواباند تا در تمام طول روز ، رو به آسمان آبی دست و پا بزند! خرگوش یک تاکسی به مقصد صد متری خط پایان می گیرد
نتیجه اخلاقی: فقط در یک رقابت عادلانه، پشتکار و شانس فاکتورهای تاثیرگذاری هستند
!روایت آخر
!با صدای شلیک تیر، مسابقه آغاز می شود، و ساعتی بعد لاک پشت از خط پایان عبور می کند! در حالی که خرگوش در دیگ شکارچی در حال پختن است
نتیجه اخلاقی: داوری تاثیر غیرقابل انکاری در کسب نتایج دارد
!به عنوان مثال؛ انتخاب یک شکارچی برای نواختن تیر آغاز مسابقه دو خرگوش و لاک پشت چندان معقول نبود
!در اتاقی در بسته ۴۰۰ اجر قرار دهید. نیروهای جدید را وارد اتاق کرده و به مدت ۶ ساعت انها را با اجرها تنها بزارید . بعد از ۶ ساعت برگشته و موقعیت را تجزیه تحلیل کنید:

اگر انها اجر ها را شمرده بودند انها را در قسمت حسابداری قرار دهید .
اگر انها اجر ها را باز شماری کرده بودند انها را در قسمت بازرسی قرار دهید .
اگرانها اتاق را با اجر ها به هم ریخته بودند انها را در قسمت مهندسی قرار دهید .
اگر انها انها اجر ها را به شکل های عجیبی چیده بودند انها را در قسمت طراحی به کار گیرید .
اگر انها اجر ها را به طرف هم پرتاب کرده بودند انها را در قسمت عملیاتی به کار گیرید .
اگر انها اجر ها را زیر سر گذاشته و خوابیده بودند انها بدرد قسمت امنیتی می خورند .
اگر انها اجر ها را به قطعاتی کوچکتر شکسته بودند انها را در قسمت فناوری اطلاعات قرار دهید .
اگر انها انها اجر ها را گذاشته و بیکار روی ان نشسته بودند انها را در قسمت منابع انسانی به کار گیرید .
اگر انها بدون اینکه حتی اجری جابه جا کرده باشند در فکر ترکیبی متفاوت بوده اند انها را به قسمت فروش بفرستید .
اگر انها قبل از اینکه شما برگردید رفته بودند انها را در قسمت بازاریابی قرار دهید .
اگر انها تمام مدت به بیرون از پنجره زل زده بودند انها را در قسمت برنامه ریزی های بلند مدت قرار دهید .
اگر انها تمام مدت با یکدیگر صحبت کرده بودند و حتی اجری جابه جا نشده بود جای تبریک دارد چرا که مدیریت ارشدتان را پیدا کردید .
اگر انها اجر ها را بدور خودشان چیده بودند بطوریکه دیگر دیده نمی شدند و صدایتان را نمی شنیدند انها را در دولت بکار گیرید .
ملا نصرالدين هميشه در بازار گدايی میکرد و مردم با نيرنگی هميشه او را مسخره می کردند.دو سکه به او نشان می دادند که يکی طلا بود و ديگری نقره، امّا ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
اين داستان در کل منطقه پخش شد و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و به او دو سکه نشان می دادند و ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دَست می انداختند ناراحت شد.در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت :هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را انتخاب کن، اينطوری هم پول بيشتری به دست می آوری و هم دستت نمی اندازند .
ملا پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست، امّا اگر سکه طلا بردارم ديگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نمی دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده ام !!!
" اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بپندارند "
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور CIA نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد
از وبلاگ ستون پنجم
روز بعد پسرک دوباره به همان داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید و صاحب داروخانه گفت ما اینجا بستنی نداریم.
روز بعد دوباره پسرک به داروخانه رفت و همان سوال را تکرار کرد صاحب داروخانه که خیلی عصبانی شده بود گفت مگه نگفتم ما اینجا بستنی نداریم اگه یه دفعه دیگه بیایی اینجا با میخ اویزونت می کنم به دیوار .
روز بعد دوباره پسرک رفت و پرسید اقا میخ دارید صاحب داروخانه گفت نه .پسرک گفت اقا بستنی دارید ؟ صاخب داروخانه مستاصل گفت نداریم و رفت تو فکر .
روز بعد که پسرک به داروخانه رفت و گفت اقا بستنی دارید صاحب داروخانه که بستنی تهیه کرده بود گفت بله داریم و پسرک گفت افا اینحا مگه داروخانه نیست .چرا شما بستنی دارید.
-
اگه ماشینش پنچر بشه کاپوت ماشین رو بالا میزنه و توی ماشینو نگاه میکنه!
- اگه راهنمای چپ رو بزنه و سمت راست بپیچه!
- وقتی پشت سرش باشی و چراغ بزنی یا بوق بزنی توی آینه رو نگاه کنه تازه یادش میاد که روسریش رو باید درست کنه!
- وقتی که برن پمپ بنزین و بعد از زدن بنزین با همون شیلنگ داخل باک حرکت کنن برن!
نتيجه گيري اخلاقي: دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه!
زن : ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه .
مرد : مهم نیست فقط ساکتو ببندو از جلو چشام دور شو.
اسمتو رو سنگ نوشتم پاک شد.
اسمتو رو هوا نوشتم محو شد.
اسمتو رو قلبم نوشتم سکته کردم.
خداوند منو گرسنه دید پیتزا داد
خداوند منو تشنه دید پپسی داد.
خداوند منو در تاریکی دید نور داد
خداوند منو بی مشکل دید تو رو به من داد.
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی .
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .بهر حال نجات پیدا کرده بود . به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت :
- ایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو چه گوری بودی ؟




-
موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار.
-
موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
-
موفقیتدر18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
-
موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج.موفقیت در 35 سالگی یعنی پول داشتن.
-
موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن.
-
موفقیت در 65 سالگی یعنی امکان ازدواج.
-
موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
-
موفقیت در 75 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
-
موفقیت در ۸۰ سالگی یعنی خیس نکردن شلوار

+%5B640x480%5D.jpg)
.jpg)

..jpg)










.gif)
