تبليغاتX
کوتاه و خواندنی
کوتاه و خواندنی
 
لطفا بیدار شوید، به خودتان بیایید و دست از این همه شکسته نفسی بردارید شما که این همه وقت برای سرکار گذاشتن دوستان و استادان دارید، دیگر چرا؟ شما که این طور بفرمایید، ما چه بگوییم؟...

آخرش که چی؟!
سوال‌های کتاب نخوان‌ها معمولا بهانه‌های کتاب نخوانی هم هستند؛ برای همین است که جواب دادن به این سوال‌ها می‌تواند شما را مجبور به کتاب خواندن کند؛ البته به شرطی که آن قدر وجدان داشته باشید که با حل شدن بهانه‌ها، دنبال راه جدیدی برای فرار از کتابخوانی نگردید!

چکار کنیم کتابخوان بشویم؟
آدم را سگ بگیرد، اما جو نگیرد. لامصب این جو گرفتگی چیز غریبی است؛ آدم را از این رو به آن رو و حتی بالعکس می‌کند. شما چند ماه با یک مشت کتابخوان غیرخرخوان بگردید و با آنها به کتابخانه و کتابفروشی و این قبیل جاها بروید. بعدش خودتان دلتان برای چهار تا طرح جلد خوش آب و رنگ و رفیق جنگ و سالن تنگ و کتابدار مشنگ، تنگ خواهد شد؛ آن هم به صورت لحظه به لحظه و دنگ دنگ.

چند تا کتاب بخوانیم بس است؟
برای جواب این سوال بین دانشمندان اختلاف هست؛ بعضی گفته اند: «100 کتابی که پیش از مرگ باید خواند» و بعضی هم گفته اند: «یکی دیگر هم بخوانم و بمیرم بهتر است یا نخوانده بمیرم؟» شما اگر آمارت هنوز زیر 10 تا کتاب غیردرسی است، بهتر است این طرف‌ها پیدایت نشود.

به جای کتاب مجله بخوانیم، قبول نیست؟
داستان آن آهنگر را شنیده اید که به شاگردش گفت ایشان می‌تواند در حالت‌های نشسته، لمیده، درازکش و حتی در گور خوابیده به فعالیت خودش ادامه بدهد منوط به اینکه در آن کوره آهنگری لعنتی بدمد؟! این حکایت البته به جواب سوال شما ممکن است ربط داشته باشد اما در آمارگیری‌ها به آن توجه نشده و متاسفانه سرانه مطالعه را برای همان دمیدن در حال ایستاده و مثل آدم در نظر می‌گیرند. حالا دیگر خود دانید؟

حالا نمی‌شود فیلمش را ببینیم؟
چرا می‌شود اگر خودتان خسته می‌شوید مغز مبارک رابه کار بیندازید و یک داستان را توی ذهنتان بسازید و برای شخصیت‌هایش ایضا توی همان ذهنتان «چشم چشم دو ابرو» بگذارید، حتما بروید آن فیلمش را ببینید. خسته نباشید!

وقت از کجا بیاوریم کتاب بخوانیم؟
لطفا بیدار شوید، به خودتان بیایید و دست از این همه شکسته نفسی بردارید شما که این همه وقت برای سرکار گذاشتن دوستان و استادان دارید، دیگر چرا؟ شما که این طور بفرمایید، ما چه بگوییم؟ فوق فوقش این است که برای رسم نمودار مسیر رفت و آمدتان، طولانی‌ترین یا شلوغ‌ترین مسیر ممکن را انتخاب کرده، در ساعات گرفتاری در ترافیک، کتاب می‌خوانید دیگر. این هم شد سوال؟

پول از کجا بیاوریم کتاب بخریم؟

برای این کار روش‌های بسیاری هست که ما به ذکر یک نمونه اکتفا می‌کنیم. در این روش شما یک شب برای همسر محترم در باب اهمیت کتاب در زندگی و نقش فرهنگ در استحکام مبانی خانواده داد سخن می‌دهید و بعد هم اظهار می‌دارید که برای تامین هزینه کتاب ناچارید از مخارج شام بیرون کم کنید. از آنجا که همه آدم‌ها از ناحیه شکم آسیب‌پذیر هستند، به هفته نکشیده خود خانم طوری ردیف‌های بودجه را جابه جا کرده اند که هم پول کتاب تویش باشد و هم شام رستوران.

یک کتاب چقدر پول می‌خواهد؟

فرمول کلی محاسبه قیمت کتاب با قطع معمول و درزمان حاضر صفحه ای 20 چوق است؛ یعنی مثلا کتاب 500 صفحه ای احتمالا 10 هزار تومانی آب می‌خورد. قطع جیبی و پالتویی بالاخره باید اندکی ارزان تر باشند که این اختلاف را مخصوصا در تعداد صفحه بالا نشان می‌دهند. هر چه نوبت چاپ کتاب پایین‌تر باشد، ارزان‌تر است. و بالاخره اینکه جلد سخت (گالینگور) به جای جلدهای ساده مقوایی (شمیز) یک تنه قیمت را چند هزار تومانی بالا می‌کشد.
کتاب‌هایی که ما به شما توصیه می‌کنیم تا 5 هزار تومانی‌ها هستند که برای جیبتان مناسبند، قطرشان با روشنفکری جور در می‌آید، یک چیزی ازشان می‌فهمید و با توجه به حجمشان واقعا حوصله می‌کنید بخوانیدشان.
زیر 2 هزار: کتاب‌های یک بار مصرف، کتاب‌های جیبی، کتاب‌های کودکان، کتاب‌های شعر (که این رقم هم از سرشان زیاد است)، کتاب‌های قدیمی‌ ناشران دولتی یا عتیقه ای که هنوز عقلشان به گران کردن نرسیده.
2 تا 5 هزار: کتاب‌های رمان، قصه، نمایشنامه و از این دست با جلد شمیز.
5 تا 12 هزار: همان موارد بالا با جلد گالینگور، کتاب‌های جلدی و کلا کتاب‌های دارای ترجمه خوب، ناشران زرنگ و خریداران ساده دل.
بالای 12 هزار: کتب مرجع، کتاب‌های هنری و کتاب‌های ویترینی که قرار است رنگشان به کتابخانه‌تان بیاید.
تبصره: کتاب‌های نایاب و دست دوم و افعال بی قاعده در هر گروهی ممکن است جای بگیرند.

از کجا شروع کنیم؟
نمی‌شود ناگهان به یک خوره کتاب درست و حسابی تبدیل شد. کتابخوانی راه میان بر ندارد. اولین پله‌ها را باید خودتان تنهایی بروید.
از قدیم گفته اند: «کم بخوان، همیشه بخوان». این ضرب المثل حکیمانه علاوه بر شب‌های امتحان، در مورد کتابخوانی تفننی هم صدق می‌کند حتما با کتاب‌های کوچک و کم حجم شروع کنید و نگران تمسخر احتمالی دوستان به خاطر زیر بغل نزدن هر 7 جلد «در جست و جوی زمان از دست رفته» نباشید!
البته خیلی هیجان انگیز است که آدم بداند «داستان پساپست مدرن» چه جور جانوری است و برای دوستانش هم در همین زمینه کنفرانس تخصصی بدهد اما شما تا وقتی که داستان‌های خطی و راحت الحلقوم را نخوانده باشید، متاسفانه نمی‌توانید کنفرانس مذکور را بدون سوتی برگزار کنید؛ بروید سراغ نویسنده‌های بدون ادا و اصول.
به سرعت یک یا چند کتابخوان دیگر را شناسایی کرده، او (یا آنها) را درباره موضوع و سبک و قیمت کتاب مورد نظرتان سین جیم کنید. یادتان باشد که بی گدار به آب نزنید ولی از آن طرف، زیادی هم لفتش ندهید. نتیجه کار فرسایی همیشه عینهو جنگ ویتنام افتضاح از آب در می‌آید.
نویسنده یا مترجم خوبی که قبلا از یک کارش خوشتان آمده را نشان کنید و یکراست سراغ باقی کارهای او بروید. لازم نیست به نویسنده ای که قبلا از کتابش خوشتان نیامده فرصت مجدد بدهید؛ آن وقت علاوه بر نقصان مایه، باید شماتت همسایه را هم بکشیدها!
خوب است بعد از خواند یک کتاب، کمی‌ هم با باقی کتابخوان‌ها درباره آن حرف بزنید و پست سر نویسنده یا شخصیت‌ها صفحه بگذارید؛ هم کیف می‌دهد و هم حس نقد و قدرت انتخاب کتاب‌های بعدی تان بالا می‌رود. اگر هم بالا نرفت، نرفت؛ فدای سرتان؛ مهم دور هم بودن است.

از کجا شروع نکنیم؟
توقع نداشته باشید با خواندن یک کتاب افتضاح در همان گام‌های اول، انگیزه کتابخوان شدن تان مدت زیادی دوام بیاورد. برای کتابخوان شدن، چیزهایی هست که باید از آنها احتراز کنید.
به این زودی‌ها سراغ «کلاسیک»ها نروید چون اولا خیلی عریض و حجیم هستند و دوم اینکه اگر شما همین اول کار، تولستوی و داستایوسکی بخوانید، بعدا می‌خواهید چی بخوانید؟ آدم خوب است همیشه انگیزه پیشرفت داشته باشد!
دور آن کتاب‌هایی را که قبلا فیلم و کارتونشان را دیده اید، قلم بگیرید. معروف است که می‌گویند شاهکارهای ادبی در تبدیل به فیلم چیز گندی از آب در می‌آیند و داستان‌های درجه 2 فیلم شاهکاری می‌شوند. اما شما تا وقتی که سلیقه ادبی تان به حد تشخیص درجه 1 و 2 از هم نرسیده، نمی‌خواهد صحت این حرف را امتحان کنید.
با احساس و عواطف خودتان بازی و حتی بازی بازی نکنید. شما که از خون و خونریزی چندشت می‌شود، دلیلی ندارد بروی سراغ کتاب‌های پلیسی. وقتی در تمام طول تحصیل، یک بار هم نمره بالای 17 نگرفته ای، علمی‌– تخیلی خواندنت برای چیست؟ اگر از ارتفاع می‌ترسی، «جاناتان مرغ دریایی» را می‌خواهی چه کار؟
 
شما که زبان انگلیسی ات خوب نیست، این چه جور خزنده ای است که می‌خواهی حتما کتاب زبان اصلی بخوانی؟! حتما خودت را به دکتر نشان بده.
اگر از یک کتاب چند ترجمه وجود دارد، یادتان باشد که جز مقوله بسیار مهم مقایسه قیمت‌ها و پیگیری روند افزایش تورم، یک مختصر نگاهی هم به داخل کتاب‌ها بکنید و یک جمله یا پاراگراف را در آن چند کتاب با هم مقایسه کنید. ترجمه بد، تمام ذوق کتابخوان را می‌کشد و می‌سوزاند و خاکسترش را هم به باد می‌دهد.

 



ارسال شده در: 88/08/22 :: :: توسط : سعید کلانتری

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

  
 

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.
 جرج برناردشاو



ارسال شده در: 88/08/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

در ابتدا همه‌چیز از نگاهی زیرکانه در غروب جمعه‌ی یک روز پاییزی که درختان، عزم جزم می‌کنند تا جامه‌ی کهنه از تن به‌در کرده و مهیای پوشیدن جامه‌ای دگرگونه شوند، آغاز گشت و آن‌گاه که این نگاه نخستین، با چاشنی لبخندی دلربا قرین گشت، تأثیری دوچندان یافت.


ابتدا تصور نمی‌کردم این برخورد گذرا -البته در محیطی سرشار از شور و نشاط- بتواند زمینه‌ساز تحولی عمیق در وجود انباشته از «منطق و استدلال» من شود اما چشمان نافذ و کلام دلنشین او، چنان بود که حتی ذره‌ای مقاومت در برابر خود را نمی‌طلبید.

با تلاقی اولین نگاه‌مان، بی‌اختیار به او «سلام» کردم و او نیز با پاسخی کوتاه اما مهربان، مرا همراهی کرد. ناگهان بند دلم از هم گسست. گویی در پاسخ سلام او، رازی نهفته بود که تا اعماق وجودم رخنه کرد، شاید پیامی از «عشق».

در آن‌ لحظه، تنها احساسی که بر من غلبه داشت، این بود که فروریختن دل، بی‌محابا تپیدن قلب و بی‌اختیار محوِ تماشا شدن، تنها می‌‌تواند نویدبخش «عشق» باشد اما هنوز این حالات برایم گنگ و مبهم می‌نمود. آخر تا آن لحظه، هرگز چنین شرایطی را تجربه نکرده بودم. گویا جاذبه‌ای الهی، مرا به‌سوی جاده‌ای زیبا و بی‌انتها می‌کشاند.

دیگر سر از پای نمی‌شناختم و هر لحظه برای گوش جان سپردن به پیامش، بی‌تابی می‌کردم، هرچند که خود او گویی «تحقق عینی پیام» بود، با حضوری پویا در محفلی شورانگیز. سرانجام یافتم آن‌چه را که مقدمه‌ی هر جست‌وجوی هدفمندی‌ست، یعنی «عشق» را که سالیان سال در وجودم مهجور مانده و هرگاه جسارت کرده و رخصت خودنمایی به آن داده بودم، احساس شرمی موهوم، مرا بازداشته بود.
مجله شادکامی و موفقیت ، عبدالحمید پوراسد
اختصاصی سیمرغ


ارسال شده در: 88/08/15 :: :: توسط : سعید کلانتری

چگونه نیروهای جدید را مدیریت کنیم ؟

در اتاقی در بسته مقداری اجر قرار دهید. نیروهای جدید را وارد اتاق کرده و به مدت ۶ ساعت انها را با اجرها تنها بگذارید . بعد از ۶ ساعت برگشته و موقعیت را تجزیه تحلیل کنید:


اگر انها اجر ها را شمرده بودند انها را در قسمت حسابداری قرار دهید .

اگر انها اجر ها را باز شماری کرده بودند انها را در قسمت بازرسی قرار دهید .

اگرانها اتاق را با اجر ها به هم ریخته بودند انها را در قسمت مهندسی قرار دهید .

اگر انها انها اجر ها را به شکل های عجیبی چیده بودند انها را در قسمت طراحی به کار گیرید .

اگر انها اجر ها را به طرف هم پرتاب کرده بودند انها را در قسمت عملیاتی به کار گیرید .

اگر انها اجر ها را زیر سر گذاشته و خوابیده بودند انها بدرد قسمت امنیتی می خورند .

اگر انها اجر ها را به قطعاتی کوچکتر شکسته بودند انها را در قسمت فناوری اطلاعات قرار دهید .

اگر انها انها اجر ها را گذاشته و بیکار روی ان نشسته بودند انها را در قسمت منابع انسانی به کار گیرید .

اگر انها بدون اینکه حتی اجری جابه جا کرده باشند در فکر ترکیبی متفاوت بوده اند انها را به قسمت فروش بفرستید .

اگر انها قبل از اینکه شما برگردید رفته بودند انها را در قسمت بازاریابی قرار دهید .

اگر انها تمام مدت به بیرون از پنجره زل زده بودند انها را در قسمت برنامه ریزی های بلند مدت قرار دهید .

اگر انها تمام مدت با یکدیگر صحبت کرده بودند و حتی اجری جابه جا نشده بود جای تبریک دارد چرا که مدیریت ارشدتان را پیدا کردید .

اگر انها اجر ها را بدور خودشان چیده بودند بطوریکه دیگر دیده نمی شدند و صدایتان را نمی شنیدند انها را در دولت بکار گیرید .



ارسال شده در: 88/08/11 :: :: توسط : سعید کلانتری


وقتی برادر “ساچی گابریل”به دنیا آمد،ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها بگذارند.پدر و مادر ساچی که می ترسیدنداو مثل بچه های چهار ساله دیگر،حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد،
اجازه ندادند.اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند.مثل همیشه با محبت با بچه رفتار میکرد،وسرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی بکنند.ساچی را با نوزاد تنها گذاشتندواز پشت در نیمه باز،او
را زیر نظر گرفتند. وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده،نوک پا به طرف گهواره رفت،روی کودک خم شد و گفت:
“بگو خدا چه شکلی است؟من دیگر یادم رفته!”



ارسال شده در: 88/08/07 :: :: توسط : سعید کلانتری


زندگی مردی به پایان رسید و پیش خدا رفت.آنگاه گذشته اش را چون ساحل دریا دید که رد پایش کنار وقایع زندگی اش به جا مانده بود.همه جا دو ردیف رد پا بود.

از خدا پرسید خدایا آن ردپای دوم برای کیست؟ خدا گفت : برای من بنده ام که در تمام وقایع زندگی کنارت بودم.مرد دوباره نگریست : هنگام مرگ همسرش یک ردپا بود.هنگام ورشکستگی اش یک ردپا هنگام فوت مادرش یک ردپا.باز پرسید خدایا چرا در سخت ترین لحظات زندگی ام مرا تنها گذاشتی؟خدا با مهربانی پاسخ داد :

تنهایت نگذاشتم.تو را به دوش کشیدم.



ارسال شده در: 88/08/07 :: :: توسط : سعید کلانتری

وبلاگ "زندگي بهتر"‌

کوتاهترين راه براي اينکه نخواهي چيزي را به خاطر بسپاري، نگفتن دروغ است.

 کوتاه‌ترين راه رسيدن به ثروت آن است که قابليت‌هايت را بشناسي و برآنها تکيه کني.

کوتاه‌ترين راه براي جلوگيري از شکست احتمالي، مشورت با کساني است که قبلا آن راه را رفته‌اند.

کوتاه‌ترين راه براي داشتن رواني سالم، در نظر گرفتن زماني براي خنده و شادي در هر روز است.

کوتاه‌ترين راه براي رسيدن به آرزوها، واقع‌بين بودن است.

کوتاه‌ترين راه براي غيبت نکردن آن است که عيوب خود را مثل عيب ديگران، ببيني.

کوتاه‌ترين راه براي يافتن يک دوست، توجه به علايق طرف مقابل است.

کوتاه‌ترين راه مبارزه با ترس، روبه‌رو شدن با آن ترس است.

کوتاه‌ترين راه عشق ورزيدن، نگاهي است خالص و بي‌ريا توام با عشق.

کوتاه‌ترين راه براي رهايي از افسردگي، فکر کردن به چيزهاي خوب است.

کوتاه‌ترين راه براي رسيدن به ثبات، آن است که بر آنچه ايمان داري پافشاري کني، حتي اگر يک لشکر مخالف داشته باشي.

کوتاه‌ترين راه براي رسيدن به تکامل، انتقادپذيريي است.

کوتاه‌ترين راه براي دروغ نگفتن، شجاع بودن است.

کوتاه‌ترين راه براي آينده‌نگري، قناعت است.

کوتاه‌ترين راه براي حسرت نخوردن، آن است که هميشه در حال زندگي کني.

کوتاه‌ترين راه براي حل يک مساله، فهميدن درست صورت مساله است.

کوتاه‌ترين راه براي رسيدن به آرامش، آن است که کمتر به چيزهايي که نداري فکر کني.

کوتاه‌ترين راه براي اثبات دوستي‌ات به يک دوست، آن است که شنونده خوبي باشي.

کوتاه‌ترين راه براي فاش نساختن راز ديگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهي.

کوتاه‌ترين راه براي تحقير نکردن ديگران اين است که فقط چند لحظه خودت را جاي آن‌ها قرار دهي.

کوتاه‌ترين راه براي رسيدن به قدرت واقعي، تقويت هرچه بيشتر منطق است.

کوتاه‌ترين راه مقابله با دشمنان آن است که هرگز خونسردي‌ات را از دست ندهي.

کوتاه‌ترين راه غلبه بر مشکلات، کوچک و ناچيز شمردن آن‌ها است.



ارسال شده در: 88/08/05 :: :: توسط : سعید کلانتری


از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند

1- ثروت، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصيت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانيت
6- عبادت، بدون ايثار
7- سياست، بدون شرافت

اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.

 



ارسال شده در: 88/08/02 :: :: توسط : سعید کلانتری

وبلاگ چیز دیگر

اگر حافظ توصيه مي‌كرد كه براي فهم و لمس گذر عمر بايد رفت و بر لب جوي نشست و گذر عمر را نگريست، امروزه اما مدنيت و دور بودن از فضاي طبيعي چنين امكاني را به دست نمي‌دهد و در عوض مدرنيت همه‌گونه ابزاري را همچون ساعت و تقويم فراهم آورده تا بلكه آدمي‌ حساب گذر عمر دستش بيايد. اين همه به شرط آن است كه انسان اين شاخص‌ها را پيش رو نهد و به آن‌ها باور داشته باشد.

 زنده ياد قيصر امين‌پور در اين باور شك دارد: عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم، تقويم‌ها گفتند و ما باور نكرديم...
تمامي‌ اين بيهودگي‌هاي روزمره درحالي صورت مي‌گيرد كه آدمي ‌ساعت به دست و تقويم در جيب دارد! نياز به رفتن كنار جوي نيست! همه چيز در اختيار است تا ما فرصت‌هاي تنهايي را براي انديشيدن در كم و كيف اين گذر از دست بدهيم و هميشه مشغول باشيم.

مشغله‌هاي گفتن و نوشتن و گوش دادن و ديدن و كار كردن و در جمع بودن به خوبي مي‌تواند هراس و دغدغه روبرو شدن با واقعيت خودمان را از ما بگيرد و نوعي خلسه اجتماعي بودن و رضايت از خود و بي‌خيالي را دامن بزند. بي‌جهت نيست كه لحظه‌اي خود را تنها نمي‌گذاريم. به محض تنها شدن نيز بايد چيزي بخوانيم يا بشنويم يا بنويسيم و بازهم از مواجه شدن با خود فرار كنيم.

سربرمي‌داري و مي‌بيني سال‌ها گذشته است و تو تنها در نقاط عطف گذر سال متوجه دست‌انداز شمارش عبور از مرز سال مي‌شوي. ‌٣٦٥ روز قبل چگونه گذشته است نمي‌داني و تازه در اين دست‌انداز تعويض چرخ دندنه يك ساله عمر باز هم عبرت نمي‌گيري...



ارسال شده در: 88/07/27 :: :: توسط : سعید کلانتری

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .


یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد . 

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...
  



ارسال شده در: 88/07/02 :: :: توسط : سعید کلانتری

سازنده‌ترین کلمه «گذشت» است ، آن را همیشه به خاطر بسپاریم.

بی رحم‌ترین کلمه «تنفر» است آن را فراموش کنیم.



ارسال شده در: 88/07/02 :: :: توسط : سعید کلانتری


از آقای قرائتی شنیدم که امام باقر (علیه السلام)، وقت دعا بچه‌ها را جمع می‌کردند و از آنها می‌خواستند برای دعای ایشان آمین بگویند.
حتماً از بچه‌ها آمین بخواهید اما اگر دعا کردند شما هم آمین بگوئید. اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)


"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."
 

 parsine.com
 



ارسال شده در: 88/06/13 :: :: توسط : سعید کلانتری

در فرهنگ عامه‌ی ایرانیان است این که:

خداوند در دو حال می‌خندد:

وقتی قرار باشد چیزی بشود و چه تلاش نافرجامی می‌کنند خلایق که نشود، و هنگامی که قرار باشد چیزی نشود و چه زور بیهوده‌ای می‌زنند بندگان که بشود.

و چه سرخوشانه می‌گذرد این روزها که زیر سایه‌ی خداوند نشسته‌ایم و با او می‌خندیم!



ارسال شده در: 88/06/10 :: :: توسط : سعید کلانتری

جواني

پيشرفت، پويايي، نشاط و سرافرازي جامعه در گرو تلاش جوانان است. جوانان، فردا را مي سازند. تمام کشورها، به ويژه کشورهاي پيشرفته، روي جوانان سرمايه گذاري مي کنند و از همان آغاز زندگي، به جوانان ياد مي دهند که چگونه فردا را بسازند. تکامل صنايع، اقتصاد، فرهنگ و هنر به خلاقيت و تکامل جوانانش بستگي دارد.

هان، اي جوانان بيدار و انقلابي! به هوش باشيد! در تمام صحنه ها در برابر اين توطئه بايستيد و خود را به سلاح ايمان، تقوي، علم و عقيده مسلح کنيد.

ارزش جوان و نوجوان

نوجوانان و جوانان گل هاي جامعه اند. اگر باغبان خوبي بالاي سرشان باشد و آنان را درست تربيت کند، بهترين ميوه را به ثمر خواهد رساند . تأثيرپذيري جوان و نوجوان بسيار سريع تر از بزرگترهاست. از اين رو در روايات اسلامي، به جوان ارزش فراوان داده شده است. پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه واله بهاي بسياري به جوانان مي داد و کارهاي بزرگ را به آنان واگذار مي کرد؛ آن حضرت پس از فتح مکه، عتاب ابن اسيد را که 21 سال بيش تر نداشت مأمور رسيدگي به امور مکه نمود و او اولين کسي بود که نماز جماعت را در مکه اقامه کرد. پيامبر به او فرمود: عتاب مي داني چرا مسئوليت مکه را به تو سپرده ام؟ زيرا تو شايسته بودي؛ اگر شايسته تر از تو مي يافتم او را مسئول مي نمودم.(1)

پيامبر(ص) فرمود: من خوبي کردن به جوانان را سفارش مي کنم، زيرا هنگامي که مبعوث شدم، جوانان مرا ياري کردند در حالي که بزرگان به مخالفت برخاستند.(4)

هنگامي که اين رفتار پيامبر صلي الله عليه واله مورد اعتراض پيرمردان قرار گرفت، آن حضرت صلي الله عليه واله فرمود: «سن زياد دليل بر فضيلت نيست، بلکه فضيلت دليل بر بزرگي است.»(2) برخي صحابه به پيامبر صلي الله عليه واله ايراد گرفتند که چرا يک جوان را بر مهاجر و انصار برتري داده؟ آن حضرت به خشم آمد و برفراز منبر رفت و پس از حمد خداوند فرمود: شما همان هايي هستيد که بر فرماندهي پدرش (زيد) پيش از اين ايراد گرفتيد، با اين که آن روز پدر (زيد) لايق فرماندهي بود، و امروز پسر لايق است.(3)

جامعه بايد قدر جوانان پاک و لايق را بداند و زمينه ي رشد و تعالي را براي آنان آماده سازد. موانع رشد را از سر راهشان بردارد، راه تحقيق را به آنان نشان بدهد، ابزار کار و امکانات را در اختيارشان قرار دهد و زمينه ي خلاقيت آنان را فراهم سازد.اگر جوانان اميدوار به آينده باشند و دغدغه ي مشکلات را نداشته باشند و راه تحقيق و کار روي آنان باز باشد، مي توانند اين کشور را به قله ي رفيع ترقي برسانند.

فصل جواني

عمر يکي از نعمت هاي بزرگ خداوند است که مي توان از هر لحظه ي آن بيشترين بهره را برد، و از ميان آن، فصل جواني که بهار عمر محسوب مي شود ارزش ويژه اي دارد. بذر تمام کمالات در جواني کشت مي شود. در اين فصل، انسان آماده ي پذيرش علم و هنر و خوبي و زيبايي است. فصل جواني در ميان دو ناتواني قرار گرفته: ناتواني خردسالي و ناتواني پيري. قرآن مي فرمايد: خداوند شما را از ناتواني آفريد، و پس از ناتواني شما را به نقطه ي قوت رساند، و پس از آن باز هم به ناتواني و پيري خواهيد رسيد.(5)

جواني، نقطه ي قوت عمر انسان است که دو طرف آن را ضعف و سستي پوشانده است. خوشا به حال کسي که ارزش اين نقطه ي قوت را بداند و از آن بيش ترين محصول را برداشت کند.

در احاديث، به استفاده ي بهينه از جواني سفارش شده است. از دست دادن دوران جواني، غم و اندوه و پشيماني هاي بسيار در پي دارد. امام علي عليه السلام مي فرمايد: دو چيز است که کسي قدر آنها را نمي شناسد مگر آن گاه که آنها را از دست بدهد: جواني و تندرستي.(6) جواني به قدري ارزشمند است که رسول خدا صلي الله عليه واله فرمود: در روز قيامت، پيش از آن که انسان قدم از قدم بردارد، از چهار چيز از او سؤال مي شود: ... درباره ي جواني او مي پرسند که چگونه آن را فرسوده ساخت؟(7) نيز فرمودند: پنج چيز را پيش از آن که از دست برود قدر بدان:... جواني ات را پيش از اين که پير شوي.(8)

اي کاش

نيز فرمود: خداوند فرشته اي دارد که هر شب فرود مي آيد و ندا مي کند: اي بيست ساله ها جديت کنيد و براي آخرت خويش تلاش نماييد.(9) کمتر کسي است که در دوران پيري تأسف بر جواني از دست رفته نخورد. اميد است جوانان عزيز پيش از آن که گرفتار تأسف بيهوده شوند، تا فرصت دارند از نيرو و استعدادهاي سرشار خود بهتر و در جهت صحيح بهره گيرند؛ زيرا در فصل جواني، زمينه ي پيشرفت آماده است و اتلاف وقت، از دست دادن فرصتها و به کار نگرفتن توانمندي ها و استعدادها، خسارت جبران ناپذيري را به دنبال خواهد داشت. کاميابي و موفقيت در زندگي و عزت و سربلندي هميشگي، در گرو استفاده ي خوب از جواني است. پس ضرورت دارد که جوانان هر از چند گاهي به اوضاع کنوني خود نظر بياندازند و اهداف، تفکرات و انديشه هاي خود را مورد بازنگري قرار دهند.



ارسال شده در: 88/05/23 :: :: توسط : سعید کلانتری

 

طولانی می شه واسه اونایی که غصه دارن ...

کوتاه می شه واسه اونایی که شادن ...

دیر می گذره واسه اونایی که منتظرن ...

زود میگذره واسه اونایی که عجله دارن ...

اما ابدی می شه واسه اونایی که عاشقن



ارسال شده در: 88/05/23 :: :: توسط : سعید کلانتری

 

شبی خرقانی نماز میکرد از غیب ندا آمد که ای شیخ خواهی آنچه از تو دانیم با خلق باز گوییم تا تو را سنگسار کنند؟

خرقانی ندا داد:خواهی آنچه از لطف و کرم تو دانم با خلق باز گویم تا دیگر کسی تورا سجده نکند؟

ندا آمد:که نه از تو نه از من !



ارسال شده در: 88/05/21 :: :: توسط : سعید کلانتری

نويسنده: سانيتا سالگا

بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک دو ساله را قبول مي کنم.

مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم.

مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها، جدول ضرب و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.

مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم.

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نمي خواهم زندگي من پرشود ازکوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب،جريمه وبيکاري و جدايي.

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت به صلح، به فرشتگان، به باران.

اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما

من؛ رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم.



ارسال شده در: 88/05/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

به خاطر داشته باشیم که :

عمر کوتاه است، رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است، آن را پیچیده نکنیم .

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است، به سادگی آنها را از دست ندهیم.

سخن گفتن سهل است، گوش کردن را تمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است، نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است، آن را مشکل نکنیم.

دنیا پر از زیبائیست، چشمانمان را به سادگی نبندیم.

رسیدن به آرزوها آسان است، راه سخت تر را نرويم.

دل سپردن آسان است، به سادگی دل نکنیم.

عاشقی زیباست، وفا را همراه سازیم.

با یکدیگر بودن آرامش بخش است، از کینه و کدورت چشم پوشی کنیم.

فردا نزدیک است، برنامه ریزی کنیم.

خدا به فکر ماست، او را باور کنیم.

خدا در کنار ماست، او را در تمام مراحل زندگی همراه سازیم.

معصومین مهربان هستند، از آنها شفاعت بخواهیم.



ارسال شده در: 88/05/14 :: :: توسط : سعید کلانتری

 

بياموزيم :

وقتی خدا تو رو سمت یه پرتگاه هدایت می کنه ۲ هدف داره :

یا می خواد از پشت بگیرتت

یا پرواز یادت بده...



ارسال شده در: 88/05/14 :: :: توسط : سعید کلانتری

می دونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چيه ؟

می خوان از بچگی به آدم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه آسونه .



ارسال شده در: 88/04/27 :: :: توسط : سعید کلانتری

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست ، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند

اگر سالم نیستی ، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند

اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد

اگر جوان نیستی ، همه با چهره پیری مواجه می شوند

اگر تحصیلات عالی نداری ، با کمی سواد هم می توان زندگی کرد

اگر قدرت سیاسی و مقام نداری ، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست

اما 

 اگر  عزت نفس نداری  برو بمیر که هیچ نداری.

(( گوته ))



ارسال شده در: 88/04/18 :: :: توسط : سعید کلانتری

انسان مانند يک هواپيمای سه موتوره است که

 موتور وسط ارتباط با خدا ،

موتور دست راست ارتباط با خود (اعتماد به نفس) و

موتور دست چپ ارتباط با ديگران است .

درصورت روشن بودن اين سه موتور انسان اوج می گيرد .



ارسال شده در: 88/04/18 :: :: توسط : سعید کلانتری

خداوند به سه طريق به دعاها جواب می دهد :

      • او می گويد آری و آنچه می خواهی به تو می دهد .
      • او ميگويد نه و چيز بهتری به تو می دهد .
      • او می گويد صبر كن و بهترين را به تو می دهد !


ارسال شده در: 88/04/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

از خداوند پرسیدند که چه کار بندگان اورا بیشتر میرنجاند؟

فرمود:

هنگامی که بنده ام بامن صحبت میکند من طوری به حرفهایش گوش میدهم گویی جز او بنده دیگری ندارم ولی بنده ام بامن طوری سخن میگوید گویی من خدای همه ی بندگانم هستم جز او...



ارسال شده در: 88/04/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

خم كردن بازوها:

اين كار ميگويد: "من پر زور و نيرومند هستم." بالا آوردن يك بازو نيز راهي براي جلب توجه ميباشد. هر دو دست را بجلو دراز كردن ژست خوش آمد گويي ميباشد.

دستها به پشت:

وقتي دستها به پشت كمر قلاب ميگردند مفهومش اين است كه فرد وضعيت را تحت كنترل خود دارد. ميگويد: "من راحت هستم" مشابه حركتي كه سربازان زماني كه در حالت خبردار نيستند به خود ميگيرند.

دستها به جلو:

هنگامي كه ما مضطرب مي باشيم تمايل به نگاه داشتن دستهاي خود در جلوي بدن خود داريم تا بتوانيم يك سد حفاظتي ايجاد گردانيم.

دستهاي قلاب شده:

بر خلاف دست به سينه بودن كه دستها بطور متقاطع به روي سينه قرار ميگيرند، اين ژست در افرادي مشاهده ميشود كه در شرايط اضطراب آميزي قرار دارند. در واقع چنين به نظر مي آيد براي حفظ جانشان به خودشان دست آويخته اند.

دستهاي تا شده:

زمانيكه دستها مقابل بدن همديگر را قطع ميكنند، معمولا نشانگر وضعيت تدافعي ميباشد. فرد ميگويد: من تمايل ندارم به هرچيزي كه با عقايدم در تضاد مي باشد گوش دهم. اغلب مردم از مانعي كه اين طرز ايستادن پديد مي آورد آگاهي ندارند. اما بي ترديد براي سد كردن هر گونه تعدي و مزاحمت بكار گرفته مي شود. خصوصا وقتي كه لبهاي درهم و اخم نيز با آن همراه گردد.

دراز كردن دست :

زماني كه يك مرد نشسته و دست خود را دراز كرده، او ميگويد: "من اينجا را تحت كنترل خود دارم". اما اگر يك زن اين كا را انجام دهد، مردها معمولا اينگونه مي پندارند كه او از حد و حدود خود تجاوز كرده است. هر چند زماني كه تنها يك دست را روي صندلي مجاور قرار ميدهد ميگويد: "ميخواهم مانند شما(مردها) باشم"

دست به كمر بودن:

دستها دو طرف كمر به طوري كه آرنج به طرف خارج بدن قرار ميگيرد فرد ميگويد: از من فاصله بگير. اين يك عمل نا آگاهانه مي باشد كه ما هرگاه احساس جامعه ستيزي داشته باشيم و يا در محل پر ازدحامي قرار داريم و تمايل نداريم ديگران نزديك به ما شوند اعمال ميكنيم.

شانه بالا انداختن:

شانه ها بر آمده گشته و كف دستها به سمت خارج ميچرخند. پيام روشن و واضح مي باشد: من شما را نمي شناسم . و يا من نمي توانم به شما كمك كنم. دلالت بر احساس درماندگي فردي است كه اين ژست را به خود ميگيرد.



ارسال شده در: 88/04/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آرامش را حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خودم را بی جهت خسته نمی کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است..

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

برای خودم رختخواب پر قو خریدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

بیشتر به خودم احترام گذاشتم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد.



ارسال شده در: 88/04/06 :: :: توسط : سعید کلانتری

شخصی می گفت من شانزده سال دارم

بزرگی به او خرده گرفت که نبايد بگويی شانزده سال دارم

بايد بگويی شانزده سال را ديگر ندارم



ارسال شده در: 88/04/05 :: :: توسط : سعید کلانتری
 

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشيد گريه کنی

لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد .

(( شکسپير ))



ارسال شده در: 88/04/03 :: :: توسط : سعید کلانتری
 

آلبرت هوبارد

انضباط فردی عبارت است از :

توانایی مجبور کردن خود به انجام کاری که باید در زمان معینی به اتمام رسد ،

چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم .



ارسال شده در: 88/04/03 :: :: توسط : سعید کلانتری
 

فقط يک نقطه از جهان وجود دارد

كه می‌توانيد به طور يقين در آنجا به وضع خود بهبود بخشيد

و آن نقطه وجود خود شماست.

( آلدوس هاكسلی )



ارسال شده در: 88/04/03 :: :: توسط : سعید کلانتری

   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

نویسنده وبلاگ

سخن هفته :

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .

عناوین مطالب وبلاگ آی آر نی نی
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پيوندها

دیلی جالب غذاها ومیوه ها سرویس خبری ایدز جک و اس ام اس آنفلوانزای خوکی
 
عناوین مطالب وبلاگ