در دنياي سيب ها و گلها و زيباييها همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد
جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکرد به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم.لستر هم با زرنگي آرزو کرد دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از اين سه آرزو سه آرزوي ديگر آرزو کرد، آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي. بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو سه آرزوي ديگر خواست که تعداد آرزوهايش رسيد به 46 يا 52.به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد براي خواستن يک آرزوي ديگر تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به 5 ميليارد و هفت ميليون و 18 هزار و 34 آرزو.بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن جست و خيز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر بيشتر و بيشتر. در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند و عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند، لستر وسط آرزوهايش نشست آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا.نشست به شمردنشان تا پير شد و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند.آرزوهايش را شمردند، حتي يکي از آنها هم گم نشده بودو همشان نو بودند و برق ميزدند. بفرمائيد! چند تا برداريد به ياد لستر هم باشيد که در دنياي سيب ها و گلها و زيباييها همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد
+ نوشته شده در
87/07/16ساعت   توسط سعید کلانتری
|
سه چيز پشت آدمى را مى شكند:
- كسى كه عمل نيك خود را بزرگ بشمرد
- و كسى كه گناهان خويش را فراموش كند
- و آن كس كه استبداد رأى داشته باشد.
كسانى كه اعمال خود را بزرگ مى شمرند، مسلّماً به
همان قانع مى شوند و همين طرز فكر سدى در برابر تكامل و پيشرفت آنها ايجاد
مى كند.
و آنها كه گناه خويش را فراموش كنند، به جاى جبران آنها هر روز آلوده گناه تازه اى مى شوند و يكباره سقوط خواهند كرد.
و آنها كه تنها به فكر خود تكيه مى كنند، از پشتوانه افكار عمومى و عقول
دانش هاى فراوان ديگران محروم مى مانند، لغزش ها پشت سر هم دامن آنها را
مى گيرد و بالاخره پشت آنها در زير بار انبوه مشكلات خواهد شكست.
وبلاگ پیامبر امید
+ نوشته شده در
87/06/31ساعت   توسط سعید کلانتری
|
+ خوشبختي
- قلبتان را از نفرت پاك كنيد.
- ذهنتان را از نگراني ها دور كنيد .
- ساده زندگي كنيد.
- بيشتر ببخشيد.
- كمتر توقع داشته باشيد
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت   توسط سعید کلانتری
|
مولانا
- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
- اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
- اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت   توسط سعید کلانتری
|
گفتگوی دو عارف
ابراهيم ادهم به شقيق بلخي رسید.
شقيق گفت : « اي ابراهيم! چون ميكني در كار معاش؟ »
گفت : « اگر چيزي رسد شكر ميكنم و اگر چيزي نرسد،صبر ميكنم »
شقيق گفت : « سگان بلخ نيز چنين كنند كه چون چيزي باشد مراعات كنند ودم جنبانند و اگر نباشد ،
صبر كنند »
ابراهيم گفت : « شما چگونه كنيد؟ »
شقيق گفت : « اگر ما را چيزي رسد ،ايثار كنيم و اگر چيزي نرسد شكر كنيم»
+ نوشته شده در
87/06/25ساعت   توسط سعید کلانتری
|
کریستوفر ترونکو شناگر مکزیکی که بر روی سکوی استارت مسابقات پارا المپیک پکن منتظر آغاز مسابقه 100 متر آزاد مردان است.
+ نوشته شده در
87/06/25ساعت   توسط سعید کلانتری
|
شيخ ابو سعيد ابوالخير گفت:
وحي آمد به موسي(ع) که بني اسرائيل را بگو که بهترين کس را از ميان خويش اختيار کنند، هزار کس را انتخاب کردند،
وحي آمد که از اين هزار بهترين را انتخاب کنيد، صد نفر را اختيار کردند، وحي آمد که از اين صد نفر بهترين را انتخاب کنيد، ده نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين ده بهترين را انتخاب کنيد، سه نفر اختيار کردند، وحي آمد که از اين سه بهترين را انتخاب کنيد، يکي را اختيار کردند ، وحي آمد که اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد.
چهار روز مهلت خواست، و شهر را مي گشت، روز چهارم به کويي داخل مي شد، مردي را ديد که به فساد و ناشايستگي معروف بود ، و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان که در گناهکاري انگشت نما گشته بود. خواست که وي را ببرد ، انديشه اي به دلش آمد ، که به ظاهر نبايد حکم کرد ، شايد که او را قدر و پايگاهي باشد، و به اين که مردم مرا بهترين انتخاب کردند مغرور نبايد شد. چون هر چه کنم به شک و گمان خواهد بود پس اين گمان بر خود برم بهتر است. دستار به گردن خويش نهاد و آمد تا کنار موسي، گفت: هر چقدر نگاه کردم هيچ کس را بدتر از خويشتن نمي بينم.
وحي آمد به موسي (ع) که : اين مرد بهترين خلق است ، نه بدانکه طاعت او بيشتر است، ليکن به خاطر آنکه خويشتن را بدترين دانست.
+ نوشته شده در
87/06/06ساعت   توسط سعید کلانتری
|
شبکه خبر

درست است که اینترنت پدیده شگفتآور و سودمندی است، اما از سوی دیگر قاتل بزرگ تولید و خلاقیت است.
اما چرا؟ برای مثال میتوان به جمعیت بزرگ کارکنان ادارههای ایالات متحده اشاره کرد که روزانه، در حدود 20 درصد از زمان خود را با گشتوگذار آنلاین و فعالیتهای دیگر تحتوب تلف میکنند.
این در حالی است که حتی کاربریهای مفیدی چون پاسخ به ایمیلها، مطالعه اخبار جدید و استفاده از ابزار تولید و یا استفاده از اینترنت در راستای انجام شغل، میتواند به طور شگفتآوری، زمان زیادی را به خود اختصاص دهد.علاوه بر این با وجود سرگرمیهای فراوان اینترنتی مثل Twitter و یوتیوب یا وبلاگنویسی، اعتیاد به اینترنت سادهتر از آن چیزی است که فکرش را میکنید.
برای اینکه کمی از اینترنت و دنیای آنلاین فاصله بگیرید و وقت خود را با گشتوگذار بیهدف در وب تلف نکنید، 6 راهکار زیر به دردتان میخورد.
- کمی وقت بگذارید و کارهای خود را مرور کنید تا به نقاط ضعف خود پی ببرید.
- برخی از سایتهای مورد علاقهتان را بلاک کنید تا هنگامی که ناخودآگاه به آنها سر میزنید، دیگر دسترسی نداشته باشید.
- زمانی که کار ضروری دارید، اتصال خود را از اینترنت قطع کنید.
- به تعطیلات اینترنتی بروید. همانطور که مردم برای عوض شدن حال و هوایشان، مدتی از محل زندگی خود دور میشوند، شما هم دست کم یک روز یا حتی یک هفته اینترنت را کنار بگذارید.
- بیخیال ایمیلها و پیام دوستان شوید و با خیال راحت، روز بعد به آنها پاسخ دهید.
- زمان استفاده از اینترنت را کاهش دهید و حساب تکتک دقایق را داشته باشید.
در واقع به کاربردن نکته آخر به همراه پنج نکته دیگر بهترین درمان برای عادت یا اعتیاد اینترنتی شماست، اما حتی به کار بستن یکی از موارد بالا، وابستگیتان به اینترنت را به طور قابل توجهی کاهش میدهد.
+ نوشته شده در
87/06/04ساعت   توسط سعید کلانتری
|
من از کجا اومدم؟ اینجا کجاست؟ آیا من همیشه اینجا میمونم؟
نزدیکای صبح از هوای لطیف صبحگاهی، یه شبنم روی برگی تشکیل شد. آروم آروم روی برگ شروع کرد به حرکت. از خودش سوال میپرسید: من از کجا اومدم؟ اینجا کجاست؟ آیا من همیشه اینجا میمونم؟
تا داشت به محیط جدید عادت میکرد، پروانهای زیبا آمد و چند دور در اطراف قطره گشت و زیبایی نور خورشید که توسط قطره به رنگین کمان تبدیل شده بود رو دید و سپس کمی از اون رو نوشید. قطره اول ناراحت شد؛ اما زود از خودش پرسید: شاید من اینجام تا به بقیه کمک کنم؟ یا شاید وظیفه من اینه که زیبایی نور خورشید رو نشون بدم؟
تا قطره داشت به زندگی روی برگ عادت میکرد، بادی وزید و از روی برگ افتاد روی خاک. خیلی ناراحت شد چون دیگه شبنم نبود؛ بلکه با خاک ترکیب شده بود. از خودش پرسید من برای چی توی این قفس خاکی زندانی شدم؟
تو همین فکر بود که درخت سیبی در همون نزدیکی از قطره دعوت کرد تا بره اونجا. قطره آروم آروم تبدیل به سیبی زیبا شد. رهگذری خسته سیب را چید، بویید، بوسید و برای لحظهای، عظمت هستی را درک کرد.خورشید دوباره قطره رو به بالا فرا خوند.
قطره در مسیر برگشت به آسمون (جایی که ازش آمده بود) فهمید که توی این سفر ضمن اینکه با برگ، خاک، پروانه، و درخت زندگی کرد، هم اونا کمکش کردند و هم اون به اونها کمک کرد. عظمت خورشید رو نشون داد و هم خودش و هم بقیه رو با آگاهی عظمت هستی آشنا کرد.
+ نوشته شده در
87/05/31ساعت   توسط سعید کلانتری
|

مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست وضعيف لحظه اي مي نشيند
و آواز مي خواند
و
احساس سرما مي کند
شاخه مي لرزد ولي
با اين حال به آواز خواندن خود ادامه مي دهد
زيرا
مطمئن است که بال و پر دارد
+ نوشته شده در
87/05/15ساعت   توسط سعید کلانتری
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت   توسط سعید کلانتری
|
همه انسانها می میرند اما همه زندگی نمی کنند :
اگر
به شما بگویند قرار است بزودی بمیرید و فقط برای جمع بندی و ارائه مسائلی
که برایتان مهم است شانسی به شما بدهند چه می کنید ؟
پاسخ به این مساله
اسان نیست، مرگ برای همه هست اما فکر کردن در این مورد برای
کسی خوشایند نیست . در واکنش به این مساله ،در واقع رندی پاش Randy Pausch بهترین بود
و برای همین است که من رندی پاش را دوست داشتم.
ایا می شود در حال
مرگ بود و در همین حال به میلیون ها نفر درس زندگی داد ؟
رندی پاش معتقد بود اینکه چند سال زندگی می کنیم اهمیتی ندارد مهم این است که مدتی که
زندگی می کنیم ،خوب و با تمام ظرفیت زندگی کنیم . مهم نیست که چگونه به
ارزوهایمان برسیم
انچه مهم است زندگی ماست . اگر زندگی در مسیر درستی هدایت شود می
رسد هنگامیکه تقدیر و سرنوشت برای به تصویر کشیدن رویاهایمان وارد عمل شوند .
او هنگامی که برای ارائه سخنرانی در مورد بیماری و وضعیت زندگی اش
روبروی حضاری قرار گرفت که منتظر دیدن فردی ناامید و شاکی از روزگار بودند بدون اینکه کوچکترین نشانه ضعفی از
خود نشان دهد گفت:" اگر من عصبی یا افسرده نیستم ،که باید باشم خیلی
متاسفم که همه شما را ناامید کردم . و سپس با چند حرکت ورزشی ذهن همه را نسبت به خودش عوض کرد و خود را سرحال تر ازهمه نشان
داد و تعجب و تحسین همه را برانگیخت .

رندی پاشی که می داند شاید 3 ماه بیشتر زنده نباشد در حال سخنرانی
رندی پاش استاد دانشگاهی که در اوج موفقیت شغلی و اجتماعی در 45 سالگی
متوجه شد دچار سرطان پانکراس شده است و 3 ماه بیشتر زنده نخواهد ماند در
فرصتی که برای سخنرانی در همان دانشگاه محل تدریسش به او دادند به جای
صحبت از مرگ و رفتن ،از رویا های کودکی اش سخن گفت و اهمیت رویاهای
کودکی را به همه گوشزد کرد و این سخنرانی او با عنوان اخرین سخنرانی The Last Lectureزندگی ملیون ها نفر را عوض کرد و خواهد کرد .
هرگز نباید رویاهای کودکی را فراموش کرد ؛مهم نیست چند ساله ایم و چند وقت دیگر زنده ایم.به جای اینکه همیشه در حال تلاش برای بدست اوردن خوشبختی بود باید خوشبختی
را در زندگی تشخیص داد و انرا لمس کرد
باید دانست که خوشبختی
هدف نهایی نیست بلکه احساسی است که در کنار تلاش برای رسیدن به اهداف دیگر
خود را نشان می دهد . بدنبال خود واقعی تان باشید و خوشبختی مختص خودتان
را جستجو کنید .
از سختی های زندگی گلایه نکنید دیوار ها و موانع برای متوقف کردن ما
ایجاد نشده اند بلکه میزان اشتیاق ما را برای لمس کردن موفقیت و نیز اراده ،پشتکار و سرسختی ما را نشان می دهند و و کسانی
که این عشق به موفقیت را در سر ندارند براحتی در کنار این موانع به زانو در
می ایند .
رندی پاش در سخنرانی اخر به ما می اموزد چگونه نقش خود را در زندگی ایفا کنیم و چگونه به اهداف شخصی مان برسیم . وی چهره تاثیر گذاری است که به ما می اموزد نباید از شکست خوردن ترسید .رندی تصویر تعریف شده ای از خود دارد که انرا در اختیار همه می گذارد . در واقع رویا های رندی بوش رویا های ما و همچنین موانع زندگی اش موانع زندگی ما هستند. نباید با فرار از موانع خود را فریب داد.
زندگی همانی است که ما انرا می سازیم هر ثانیه از زندگی را باید با عشق ،شادی و اشتیاق سپری کرد چرا که هیچ تضمینی برای اینکه چه مدت زمان دیگری برای لذت بردن داریم وجود ندارد .
این شعاری بود که رندی پاش دوره 3 ماهه حدس پزشکان در مورد زنده بودنش را 2 سال کرد .
سخنرانی رندی و متعاقب ان کتاب پرفروشش الهام بخش بسیاری از والدین در بازنگری رفتارشان بخصوص در مورد فرزندانشان بوده است .او معتقد است :
در زندگی خانواده و دوستان جایگاه ویژه ای دارند و باید ؛
- زمان کمتری را به نگرانی های مادی اختصاص داد .
- زمان بیشتری برای اندیشیدن به مسائل مثبت اختصاص داد .
- مهربانتر بود.
- صبورتر بود.
- برای کمک به دیگران درنگ نکرد.
علاقه به اموزش ،شوخ طبعی و نبوغ رندی بوش در پروژه الیس Alice بخوبی مشهود است.
من
نمیدانم چگونه می شود تفریح نکرد من در حال مرگم اما شادم . و این شاد
زیستن را تا اخرین روزی که زنده خواهم بود ادامه خواهم داد بخاطر اینکه
زندگی را فقط به این صورت می توان بازی کرد .
من تلاش کردم خودم را در بطری ای قرار دهم که شاید روزی بوسیله فرزندانم در کنار ساحل از اب گرفته شوم.
رندی پاش هفته گذشته در 47 سالگی درگذشت روحش شاد .
+ نوشته شده در
87/05/09ساعت   توسط سعید کلانتری
|

پيرزن ايستاده بود توي صف. جوان خوش پوش پرسيد:"مادر! آخرين نفر شماييد؟".
پيرزن در حاليکه عينک ته استکانياش را روي بيني جابجا مي کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پيرزن توي صف ايستاد...و همين مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف هاي قشنگي هم مي زد. وقتي گفت که از بچگي خيلي دوست داشته يک مادر بزرگ داشته باشد، ديگر اشک توي چشم هاي پيرزن جمع شد. بعد بلورهاي محرمانه کم کم صورتش را خيس کرد. يک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزيزي همسن و سال همين پسر داشت.
توي همين فکر ها بود که شاطر با صدايي خراشيده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" يعني آنهايي که انتهاي صف ايستاده اند بي خيال نان شوند.
پيرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو مي رفت. ياد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سياه و سپيد نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پيرزن به پيشخوان که رسيد و شاطر را با چهار قرص نان در دست ديد که به سمتش مي آيد، ديگر خيالش راحت شد.
پيرزن تا آمد پانصد توماني مچاله را بگذارد توي دست شاطر ديد ديگر ناني در کار نيست.
شاطر انگار به سنگيني التماس اينجور نگاهها عادت داشت. خيلي راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسي عجيب درب پيشخوان را بست.
پيرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تيپ، نان بدست، سر پيچ کوچه گم شد...
باشگاه جواني برنا/ کامران نجف زاده-
+ نوشته شده در
87/05/07ساعت   توسط سعید کلانتری
|
چيزي که ويژگيهاي يک حريص را در تو ايجاد ميکند، کنش و روشي است که در پيگيري آنچه خواهانش هستي برميگزيني. از وبلاگ نويسش نقطهالف در نقطه الف حرصزدن، حريص ميکند. چه فرقي ميکند براي چي حرص بزني: درآمد بيشتر، تحصيلات بالاتر، اطلاعات بهتر، مفيدتر بودن، بهتر بودن، زيباتر شدن، بيشتر دانستن، ثروتمندتر شدن، موفق شدن، زرنگتر بودن، متخصصتر شدن، هنرمند بودن، معروفتر شدن، آگاهتر بودن، بيشتر لذت بردن، بيشتر خواندن، قدرتمندتر شدن...؟
انسان در جستوجوي قدرت است؛ اگر باهوش باشد، قدرت را از همان راهي جستجو ميکند که از توانايياش خارج نيست. در اين وضعيت، او درواقع هدفش را انتخاب نميکند، تنها دارد ايدهآل ِ آنچيزي را که از عهدهاش برميآيد، نشانه ميگيرد و به سوي آن ميرود. هرچه بيشتر خواهان قدرت باشد، با توان بيشتري بهسوي آن ميرود و قسمتهاي بزرگتري از خودش و زندگيش را معطوف به آن ميکند.
اگر بيواسطهي موفقيتهاي درخشان و اهداف بزرگ هم قادريد از زندگي لذت ببريد ميتوانيد اصلا هيچ نشانهاي بهطرف هدفتان نگيريد. حتي هدفتان ميتواند هر روز در آغاز بيداري شروع و در پايان بيداري تمام شود. اينطوري هيچ تضميني براي "نرسيدن" وجود ندارد؛ اما براي "لذت بردن از امروز" چرا!
+ نوشته شده در
87/04/17ساعت   توسط سعید کلانتری
|
برخي ميگويند من سيگاري نميشوم؛ چون تفنني سيگار ميكشم و هر وقت خودم بخواهم، ميتوانم آن را كنار بگذارم. اشتباه ميكنيد! قضيه به اين سادگيها نيست. آمارها نشان ميدهد از هر 10 نفري كه همين امروز سيگار را ميگذارند روي لبهايشان و شروع ميكنند به پُك زدنهاي هوسي و تفنني، لااقل 4 نفرشان سيگاريهاي قهاري ميشوند كه تا آخر عمرشان به سمت و سوي ترك سيگار نميروند.
بعضيها تصور ميكنند بهترين روش ترك سيگار اين است كه هر روز، يك نخ كمتر از ديروز بكشيم تا روزي برسد كه فقط يك نخ بكشيم و فردايش سيگار را براي هميشه بگذاريم كنار.
بالاخره اين هم روشي است اما قطعا بهترين روش، اين نيست. بر مبناي آمارها و شواهد موجود، بيش از 80 درصد از سيگاريهايي كه بالاخره موفق ميشوند سيگار كشيدن را براي هميشه ترك كنند، از روش «قطع ناگهاني» استفاده ميكنند.
در اين روش، شما بايد از يك روز به طور كاملا ناگهاني شروع كنيد به سيگار نكشيدن و اين كار را براي هميشه ادامه دهيد. با اين وجود، سيگاريهاي افراطي و آنهايي كه شديدا به نيكوتين وابسته شدهاند، ميتوانند از برنامههاي منسجمتري نيز براي ترك سيگار استفاده كنند: خودياري، مشاوره پزشكي، دارودرماني، آموزشهاي رفتاري و گروهدرماني.
برخي ميگويند من فقط روزي يكي دو نخ سيگار ميكشم. هنوز به سيگار معتاد نشدهام كه بخواهم آن را ترك كنم!
اعتياد به سيگار از نظر سازمان جهاني بهداشت، دو تعريف كاملا مشخص دارد. تعريف اولش اين است: «هر كسي كه تا اين لحظه از عمرش 100 نخ سيگار كشيده باشد، به سيگار اعتياد پيدا كرده است.» و تعريف دوم هم ميگويد: «هر كسي كه در طول يك هفته لااقل 6 نخ سيگار بكشد، به سيگار معتاد شده است.»
يعني شما حتي اگر روزي يك نخ سيگار بكشيد، باز هم يك معتاد به سيگار محسوب ميشويد و اين در حالي است كه تاكنون 4560 ماده سمي و 60 ماده سرطانزا در سيگار شناسايي شده و طبق آخرين آمارهاي سازمان جهاني بهداشت، لااقل 40 درصد از مرگ و ميرهاي قلبي و 5/12 درصد از كل مرگ و ميرهاي جهان، زير سر همين سيگار است.
به طور متوسط در هر 10 ثانيه يك نفر به علت مصرف سيگار در گوشهاي از دنيا جان خود را از دست ميدهد و پيشبيني ميشود كه تا سال 2025 نيز رقم مرگ و مير سالانه سيگاريها به 10 ميليون برسد.
جام جم انلاین
همچنین بخوانید :
+ نوشته شده در
87/04/16ساعت   توسط سعید کلانتری
|
از وبلاگ "حرمت انسان" هر کدوم از ما به دنيا ميآييم که سالهاي زندگي خود را سپري ساخته و باز به خاک برگرديم. در فاصله تولد و مرگ که زندگي نام گرفته است روزهاي خود را بي کسب شادي و لذت تمام مي کنيم و شايد هرگز نشاط لازم را بدست نميآوريم و به حداقلها راضي مي شويم. آدمي اگر تعالي را باور نکند به کمترين هم راضي خواهد شد و چون ما را به لذات بالاتر و متعالي دسترسي نيست شاديهاي کودکانه خود را به نام شادي و لذت بر خود ثبت ميکنيم بي آنکه معناي لذت را درک کرده باشيم.
موانع زيادي وجود دارد که ما را از لذت زندگي محروم ميسازد و رعشه تنش و اضطراب را در وجودمان قدرتمندتر ميسازد که با نگاهي به شرايط زندگي و پيرامون خود مي توان بعضي از آنها را نام برد و جالب است که درمان اين مشکل نيز در دستان خودمون قرار دارد که اگر خيرمان به ديگران نميرسد لااقل خودمان را که ميتوانيم شاد کنيم و البته روشن است که شادي يک فرايند پيوسته و وابسته است و همبستگيهاي اجتماعي خود از عوامل لذتهاي متعالي بشمار مي روند.

نداشتن رسالت شخصي در زندگي ما را در راههاي تنشزا قرار ميدهد و يادآوري کارهاي ناشايست و بيمايه مدام ما را از دستيابي به لذات زندگي محروم مي کند. نپرداختن به سنگهاي زندگي و پر کردن کوزه آن با شن و ماسه اضطراب دائمي را در اثر انجام ندادن کارهاي اصلي در وجودمان نهادينه ميکند.
دست و پا زدن در روزمرگيها و نپرداختن به خود نيز از موانعي است که نخواهد گذاشت از زندگي شاد شويم و خوشحال. فرصت نمييابيم که معني زندگي را بفهميم و آنقدر به حاشيهها توجه ميکنيم که از متن باز ميمانيم و حواشي زندگي چنان ما را کلافه ميکند که تا بخواهيم شادي را جستجو کنيم ديگر ساعت شني زندگي رو به پايان است و شايد شادي را نميفهميم و هدف را همين وضع موجود ميدانيم و اصلا براي آدمي ارزش تفکر قائل نيستيم که بيايد براي شادي خود برنامهريزي کند يا همه چيز را در سيطره سرنوشت ديده و اينکه اين هم شانس ماست و به آن رضايت ميدهيم.
ترس از نداشتهها و کردهها ما را دائم در برزخ فکري قرار ميدهد و اين نيز ما را از لذت باز خواهد داشت. لذت زندگي را اگر بخواهيم بايد رها شويم از همه تعلقات و ترسهاي موهوم و اعتقادات خرافي و روزمرگيها که دشمن شاديهاي انسان بشمار ميروند.
يکي ديگر از دشمنان لذت متعالي ورود اطلاعات مختلف در عصر انفجار اطلاعات است که آدمي را در جريان کوچکترين کارها قرار ميدهد و دانستن دشمن نشاط و شادي است که امروز بايد ورود انواع دادههاي مزاحم را محدود کرد و فقط در حيطه تخصصي خود ياد گرفت.
+ نوشته شده در
87/04/15ساعت   توسط سعید کلانتری
|
از وبلاگ چیز دیگر شايد کمتر کسي است که شخصيت رمان دن کيشوت؛ آن ايده آليست از پيش شکست خورده را نشناسد. البته احتمالا نام خالق اين اثر، سروانتس، به اندازه شخصيت رمانش شناخته نشده باشد. او انسان بيچيزي بود که در فقر روزگار گذرانيد.
زماني صحبت از سن و شغل و موقعيت اجتماعي نويسنده دن کيشوت ميرفت. فردي او را پير سربازي نجيبزاده، اما فقير ناميد. پرسيدند: چرا اسپانيا چنين مردي را به ثروت نرسانده است؟ چرا هزينه زندگي او را بيتالمال تامين نميکند؟ يکي از نجيبزادگان زيرک، رندانه گفت: اگر فقر و احتياج است که اين مرد را به کوشش وامي دارد، خدا کند هيچ وقت ثروتمند نشود تا با فقر خود آثار ديگري خلق کند و با آنها دنيا را غني سازد!
دنيا، مجموعهاي از اين تضادهاست. گابريل گارسيا مارکز ميگويد: تا موقعي که سلامتي کامل براي خوردن داشتم پول کافي نداشتم که غذاهاي خوب بخورم. وقتي که مشهور و ثروتمند شدم سلامتي کامل نداشتم که غذاهاي مورد علاقهام روي ميز باشد.
+ نوشته شده در
87/04/09ساعت   توسط سعید کلانتری
|

در میان ما کمتر کسی است که مارو پله بازی نکرده باشد . قدمت این بازی شیرین به چندین هزار سال می رسد که البته خاستگاه انرا همچون شطرنج هندوستان می دانند . این بازی همچون شطرنج نمادی است از زندگی با این تفاوت که از زندگی تصویری ارائه می دهد که در ان شکستی وجود ندارد . در این بازی برنده شدن يك چيز گاهگاهي نيست ، بلكه هميشگي بوده و فرد باید همیشه براي جهش از قله اي به قله ديگر آماده باشد.
در قدیم پله ها نماد خصوصیات ارزشمندی چون ایمان ، صداقت ، سخاوت و فروتنی بوده اند و مارها برعکس نماد شهوت، خشم ، طمع و ظلم .
موفقیت بواسطه پله ها کمال مطلوب این بازی یعنی پیروزی و رستگاری با اعمال خوب است در حالی که اعمال بد و تن دادن به مارها عقب گردی است در زندگی . در مار و پله همچون زندگی هیچوقت برای دوباره شروع کردن و لذت بردن دیر نیست . انداختن تاس و گام برداشتن در مسیر زیبای زندگی ، گذشتن از میان مار ها و پله ها و تجربه انواع موفقیت ها و شکست های پی در پی تجربه های ارزشمندی در پی دارد که ما را به این باور می رساند که امروز اولین روز بقیه عمر ماست پس باید در هر کجا هستیم و با هرچه در اختیار داریم کاری بکنیم .

اوج هنر انسان خوشبخت شدن در زندگانی است . کمتر بودن تعداد پله ها نسبت به مار ها در این صفحه بیانگر کمتر بودن فرصت ها نسبت به لغزش هاست و به عبارت دیگر صحفه ساده این بازی سهولت لغزش و خطا و گناهکاری را به انسان گوشزد می کند .
در مار و پله به خانه اخر رسیدن اهمیت دارد اما انچه مهمتر و با ارزش تر است تلاش و کوششی مستمر است که بازیگر با به حرکت در اوردن چند باره تاس از خود نشان می دهد و هرگز تسلیم نمی شود و روی هر حرکتی حساب باز می کند اینجاست که لحظه ای که در چند قدمی موفقیت گرفتار ماری می شویم ناخوداگاه می فهمیم که برای رسیدن به کمال یک عمر زندگانی کافی نیست اما برای لغزش و بدنامی فقط چند لحظه کافی است و وقتی به دم مار می رسیم همه انچه را این سالها ساخته ایم بر باد رفته می بینیم اما اینجاست که باید بدانی که باز هم در بازی هستی ، تاس را به سمت اینده نشانه می روی و این قانون این بازی و قانون زندگانی است و ان می گوید شکستی وجود ندارد مگر انکه ناامید شوی و بازی را رها کنی که بزرگترین شکست این بازی تنها شکست ان است که همان از دست دادن ایمان است.
شکست ها هستند که موفقیت ها را جذاب تر و شیرین تر می کنند .به گفته بزرگان هر وقت بتوانیم بعد از شکست لبخند بزنیم شجاع خواهیم بود پس یاس هرگز ، چرا که ممکن است تاس بعدی ما را به پرواز دراورد .
+
در سال 1892 این بازی در انگلستان متداول شد پله ها تعبیر به صرفه جویی و پشتکار ومار ها به ولخرجی و تمرد تغیر کرد .به مرور با ورود مار و پله به امریکا اخلاقیات ان کمی کمتر و با تغیر مار ها به سراشیبی ها زمینه بیشتر به حالت یک بازی کودکانه درامد.
با اینکه امروزه موفقیت و خوشبختی انسانها معلول عوامل پیچیده زیادی است اما تغیر پله ها در دنیای مدرن به اسانسور ها و پله های برقی چیزی نیست که اصول این بازی را خدشه دار کند و حتی رابطه و ضابطه را در زندگی انسانها بیشتر به تصویر می کشد . اما انچه در همه دوران ها عامل موفقیت بوده و هست همان صبر ،دور اندیشی ، پشتکار و از میدان خارج نشدن است .
در ماروپله هر حرکتی ارزش خودش را دارد و قانونی نیست که فقط حرکت بزرگتر موفقیت بیشتر را در پی داشته باشد
نکته ظریف این داستان برای کسانی است است که احساس می کنند حرکتشان کند است و بااصطلاح در جا می زنند این افراد در مار و پله تفهیم می شوند که نمی توان نشست و حرکتی نکرد و ناگهان خود را در بالای نردبان موفقیت دید باید تلاش کرد صبور بود و مهمتر از همه از تاسهای کوچک نرنجید چرا که زندگی همیشه تند رفتن و حرکت های بزرگ بزرگ نیست گاهی ارزش یک حرکت کوچک بسیار بیشتر از یک حرکت بزرگ است که در معرض ماری قرارت می دهد . بعضی مواقع در زندگی درست همان زمانی که فکر می کنید درجا می زنید یا حرکت شما کند شده است درست همان لحظه دارید به سوی موفقیت گام بر می دارید و باید دانست برگ رها شده از درخت هزاران چرخ می زند تا به زمین برسد .
در طول تاریخ انسانهای بزرگی که بواسطه درک اصول این بازی از دریای خروشان حوادث زندگی به سلامت عبور کرده اند کم نبوده اند ما نیز باید گفته انها را به یاد داشته باشیم :
عمر رودخانه ای است که هرچه می گذرد عمیق تر می شود وای بر ان کس که شناگری نیاموزد .
پایان
سعید کلانتری
+ نوشته شده در
87/03/31ساعت   توسط سعید کلانتری
|

وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند
....
همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند.
زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه «سي چوان»خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد که چه کاري انجام دادند، اما حماسه هايي که آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است
.
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود
.
ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يک بچه اينجا است. بچه زنده است
.
وقتي آوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است
.
مردم وقتي بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته آن اين پيام ديده مي شد:
عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت
.
منبع
+ نوشته شده در
87/03/28ساعت   توسط سعید کلانتری
|

ایوان کلاسنیچ دیشب در حالی تک گل کرواسی را وارد دروازه لهستان کرد که با یک کلیه پیوندی در زمین حاضر بود و پیش از این قرار بود به عنوان تماشاگر در یورو 2008 حضور پیدا کند.
پدر این بازیکن 28 ساله در ماه مارس سال گذشته پس از اینکه بدن فرزندش کلیه اهدایی مادر خود را پس زد، کلیه خود را به پسرش اهدا کرد.
کلاسنیچ که دیشب در بیست و نهمین بازی ملی، نهمین گل خود را مقابل لهستان به ثمر رساند، گفت:
از اینکه در رقابت ها حضور دارم خوشحالم. این به مانند هدیه ای است از سوی خداوند و به سان یک رویا می ماند. خدایا از تو متشکرم که هنوز زنده ام و می توانم فوتبال بازی کنم.
این بازیکن متولد آلمان، در ژانویه سال 2007 از ناحیه کلیه دچار مشکل شد. مادر ایوان کلیه خود را به پسرش اهدا کرد اما بدن این بازیکن، کلیه را پس زد. دو ماه بعد، او دوباره تحت عمل جراحی قرار گرفت و این بار پدرش کلیه خود را به او اهدا کرد. ایوان کلاسنیچ 9 ماه بعد به شکلی رویایی به فوتبال بازگشت و با پیراهن تیم خود یعنی وردربرمن به میدان رفت.
خبرگزاری مهر
+ نوشته شده در
87/03/28ساعت   توسط سعید کلانتری
|

بعد از خوردن غذا:
سیگار نکشید
- آزمایشات متخصصین نشان می دهد که کشیدن یک سیگار بعد از غذا معادل با کشیدن 10 سیگار است. (احتمال سرطان را افزایش می دهد.)
بلافاصله میوه نخورید
- خوردن میوه بلافاصله بعد از غذا باعث نفخ در معده می شود. بنابراین میوه را 1-2 ساعت بعد یا 1 ساعت قبل از غذا میل کنید.
چای میل نکنید
- چای حاوی یک اسید با درجه بالا است. این ماده باعث می شود که پروتئین موجود در غذایی که ما می خوریم سخت شده و درنتیجه مشکل در هضم شدن بوجود می آید.
کمربند خود را شل نکنید
- شل کردن کمربند بعد از غذا باعث می شود که روده پیچیده و بسته شود.
حمام نکنید
- حمام کردن باعث افزایش جریان خون در دست ها، پاها و بدن می شود و بنابراین مقدار خون دور معده کاهش می یابد. و این کار باعث ضعیف شدن سیستم گوارش در معده می شود.
پیاده روی نکنید
- مورد باور دارند که بعد از غذا 100 قدم راه بروید و تا 99 سالگی زنده هستید. در حقیقت این قضیه درست نیست. پیاده روی سیستم گوارشی را در جذب انرژی غذایی که می خوریم ناتوان می سازد.
بلافاصله بخواب نروید
- غذایی که می خوریم قادر به هضم درست نخواهد بود. بنابراین منجر به عفونت روده می شود.
منبع عصر ایران
+ نوشته شده در
87/03/03ساعت   توسط سعید کلانتری
|

گزنوفون، سردار و نويسندهي يوناني، كتابي به نام كورشنامه نوشت تا در كنار گزارش زندگي كورش بزرگ و پيشرفت امپراتوري ايرانيان، همميهنان خود را با شيوهي زندگي ايرانيان و روش پرورش فرزندان، رفتار فرمانروايان و مردم با يكديگر و آيين جنگاوري ايرانيان آشنا كند. به گفتهي تالبوت، مترجم كتاب كوروشنامه به زبان فرانسه، گزنفون علايق خانوادگي را نهايت و غايت آروزهاي قهرمانان خود قرار داده است و براي مثال اين رويداد را از گزارش گزنوفون يادآور ميشود
:
چون كورش بر ارامنه غلبه كرد، عدهاي در دستش اسير شدند، از جمله پسر تيكران شاه ارامنه. اين جوان همسري داشت بسيار زيبا و يگانه درخواستش از كورش اين بود كه حاضر است جان خود را فدا كند و از اسارت همسرش صرفنظر شود. كورش جوان مردياش را بستود و مانند بيشتر اوقات اسيران را آزاد ساخت. اسيران با خاطري شاد و خرسند به سرزمين خود رهسپار شدند و در راه هر يك از اين پيشآمد سخني ميگفت. يكي از حسن تدبير كورش تمجيد ميكرد، ديگري شجاعتش را ميستود، سومي از سخاوت و جوانمردياش مدح و ثنا ميگفت، آن ديگري از غايت زيبايي رخسار و اندام بلند و برازندهاش تعريف ميكرد.
پسر پادشاه رو به همسرش كرد و پرسيد: « آيا در نظر تو نيز كورش زيبا و برازنده است؟»
همسرش پاسخ داد: «من به رخسارهاش نگاه نكردم.»
پسر تيكران متعجب شد و پرسيد: «پس نگاهت كجا بود؟»
گفت: «به سوي آن كسي كه حاضر شد جان خود را فدا كند تا من به اسيري و خواري نيفتم.»
منبع
گزنوفون. كورشنامه. ترجمهي رضا مشايخي به نقل از جزیره دانش
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت   توسط سعید کلانتری
|

مطلب از دوست خوبم یاس مهربان
" عاشق شدن نوعی اعتماد کردن است، اعتماد به خوب بودن و دوست داشتـنی بودن خود و طرف مقابل." پس عاشق شدن شما به این بستگی داره که چقدر اهل اعتماد کردن هستید.
"همیشه چیزی برای اینکه عاشق آن شویم وجود دارد. وقتی عاشق می شوید حس می کنید ستاره ای دارید که هرگز غروب نمی کند و آن ستاره در چشمان شما سوسو می زند. نباید بگوئید من عاشق تو هستم مگر اینکه اول معنی عشق را درک کرده باشید. خود را بیازمائید و قبل از عاشق شدن ببـینید که چقدر مفهوم عشق را در نگاه مادر ، پدر یا دوستان تجربه کرده اید؟ آیا عشق مادر را زمانی که یک فنجان قهوه به پدر تعارف می کند دیده اید؟ آیا تا کنون عاشق کسی شده ای که از تو متنفر است؟ ...
عشق یعنی اینکه وقتی من روی صحنه هستم پدرم تنها کسی است که برایم دست تکان می دهد. یادم نمی رود که همیشه مادرم می گفت پدرم خوشتیپ ترین مرد دنیاست.
عشق کالایی نیست که از بـیرون بخری و به رخ معشوقت بکشی ، کالای تو خود تو هستی. اگر می خواهی کسی عاشق تو باشد ، خودت باش. اگر سعی کنی کس دیگری باشی و یا مثل شخص دیگری لباس بپوشی پس به طور غیر مستقیم به معشوقت می گویی فرد دیگری وجود دارد که از من بهتر است و من سعی می کنم مثـل او باشم و تو باید عاشق او باشی."
+ نوشته شده در
87/02/26ساعت   توسط سعید کلانتری
|
+ نوشته شده در
87/02/24ساعت   توسط سعید کلانتری
|

سوئی چیرو هوندا، پسر آهنگری فقیر در روستای کوچک کومیو بود.
این روستا در 270 کیلومتری جنوب غربی توکیو قرار داشت. پدرش در کنار کار آهنگری، به تعمیر دوچرخه نیز اشتغال داشت.
پسر جوان، همراه با صداهای کوبنده پتک بر سندان بزرگ می شد، و شاید این زمینه ای بود که به تدریج عشقی جاودان به مکانیکی را در او به وجود آورد. سوئی چیرو هوندا پیش از ورود به مدرسه در تعمیر دوچرخه به پدرش کمک می کرد.
هنگامی که هوندا به یک آگهی کوچک استخدام شاگرد در یکی از مجلات تجارتی برخورد و به آن پاسخ داد، به ناگاه دست از تحصیلات رسمی کشید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/02/19ساعت   توسط سعید کلانتری
|
موضوع : برای تامل

جيمز آنتوني فرود James Anthony Froude مورخ بنام است که در سال 1818 به دنيا آمد و «تاريخ آنگلو ساكسون ها» و «الهه انتقام» مهمترين تاليفاتش هستند.وی نکته های جالب و اموزنده متعددی دارد از جمله :
- پس از رسيدن به سالخوردگي است كه انسان به محدود بودن توان خود پي مي برد..
- اگر بتوان يك انسان را از سنين 20 تا 30 سالگي تحت كنترل قرارداد بقيه عمر قادر خواهد بود خود را كنترل كند.
- ايجاد ترس در انسان حتي اگر از ناحيه والدين باشد نوعي ظلم است، زيرا كه ترس ممتد اعتماد به نفس را از افراد سلب مي كند.
- مطالعه تاريخ به من آموخته است كه با فريب و نيرنگ نمي شود براي مدتي طولاني برجماعتي حكومت و رياست كرد.
- حيوانات جنگل براي ورزش و تفريح نمي كشند، اما تاريخ نشان داده است كه پاره اي از انسانها از كشتن و كشته شدن همنوع لذت مي برند.
- آموزش اخلاقيات به مراتب مهمتر و موثرتر از آموزش دانش است.
- بايد به نوجوانان آموخت كه از تجربه ديگران (بيوگرافي ها و كتابهاي تاريخ) استفاده كنند، زيرا اگر بخواهند از تجربه خود درس بگيرند؛ اين درس خيلي گران و خيلي دير به دست خواهد آمد و ممكن است براي استفاده از آن هم از عمر چيزي باقي نمانده باشد.
«فرود» كه در آكسفورد تحصيل كرده بود و در 1894 درگذشت در زمينه تاريخنگاري گفته است:
اگر مورخ نكات عبرت آموز را از يك رويداد بيرون نكشد و آنها را آموزش و اندرز ندهد كار و زحمت او بي حاصل خواهد بود.
منبع مطلب
+ نوشته شده در
87/02/04ساعت   توسط سعید کلانتری
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت   توسط سعید کلانتری
|
موضوع : برای تامل

موضوع بیشتر به یک انتخاب شخصی میماند تا بخت و اقبال یا حتی فرهنگ و تربیت.
انتخاب میان «مودب و انسان بودن و آنسوی بشقاب را دیدن و در عوض بیشتر وقتها آخر صف ماندن» و «وحشی و پررو بودن و فقط بشقاب خود را دیدن و در عوض خود را اول صف جا زدن» است. انتخابی که امثال من البته سالها پیش کردهایم. ترجیح دادهایم آخر صف بمانیم و حرص بیصدا بخوریم، ولی برای یک کاسه سوپ از سر شکمسیری عربده نکشیم.
به خواندن ادامه دهید
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت   توسط سعید کلانتری
|
موضوع : برای تامل

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه افتاده خموش
ناگه یکی کوزه بر اورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت   توسط سعید کلانتری
|
+ نوشته شده در
86/12/09ساعت   توسط سعید کلانتری
|