اطراف تک تک ما را -چه بخواهيم چه نه- افراد مختلفي گرفتهاند و اين طبيعي است که ما به آنچه ديگران راجع به ما فکر ميکنند اهميت بدهيم، اما نگراني زياد باعث ميشود راهمان را زيادي تغيير بدهيم و به اصطلاح به ساز هر کسي برقصيم و از اهداف حقيقي خودمان عقب بيافتيم و زندگياي بسازيم صرفا براي راضي نگه داشتن ديگران.
نقل قول معروفي است که ميگويد «راز موفقيت را نميدانم اما راز شکست در راضي نگه داشتن همگان است.»
با اين وجود اگر خيلي بي توجهي کنيد و نظر اطرافيان تان را به کلي ناديده بگيريد باعث ميشود اشتباههايتان را هم ناديده بگيريد، روابط تان شکر آب شده و به ضرر شخص شما تمام ميشود.
توجه کنيد، اما نگران نباشيد: کمتر پيش ميآيد که نگران بودن کمکي به شما بکند، به خاطر آن چه ديگران راجع به شما فکر ميکنند نگران يا ناراحت نباشيد. سعي کنيد احساساتتان را وارد اين قضيه نکنيد. سعي هم نکنيد که فکر ديگران را بخوانيد که «يعني اين طوري فکر ميکنه….؟» «يعني چي راجع به من فکر ميکنه…؟» شما بيشتر از هر کس ديگري خودتان را زير ذره بين ميگذاريد. خيلي اوقات ديگران خيلي کمتر از آنچه فکر ميکنيد راجع به شما فکر ميکنند. آنها هم مثل شما درگير فکر کردن به خودشان هستند و وقت براي ديگران ندارند!
آيا نظر آنها اهميت دارد؟ توجه کنيد که هر نظر مال چه کسي است؟ آيا اصلآ نظر آن فرد براي شما اهميتي دارد؟ آيا حرف آن فرد نزد شما اعتباري دارد؟ اظهار نظر آن غريبه راجع به خودتان را اصلا ناشنيده بگيريد. نظر او هرگز هيچ تاثيري روي شما نخواهد داشت.
از نظر آنها استفاده کنيد: به نظرات مفيد خصوصا از افراد مهم دقت کنيد. البته سعي نکنيد از حرف و رفتار ديگران معني «استخراج» کنيد، مثلآ اگر يک نامه کميسرد و غيرمعمول گرفتيد بهتر است که فقط بگذاريد به حساب گرفتاري شخصي آن فرد يا عجله و… تا اينکه فکر کنيد شايد فرستنده مشکلي با شما دارد يا از شما عصباني است.
دشمني ميان خوب و بهتر فقط مشکل کسب و کار نيست، مشکل انسان است.
اگر بتوانيم راز و رمز جهيدن به مرتبه بزرگي را کسب کنيم، براي ديگر سازمانها نيز ابزاري با ارزش به دست ميآوريم. چه بسا به اين ترتيب مدارس خوب به مدارس عالي، روزنامههاي خوب به روزنامههاي برجسته، سازمانهاي خوب دولتي به سازمانهاي بزرگ و شرکتهاي خوب به شرکتهاي برجسته تبديل شوند.
رهبران شرکتهاي برجسته هرگز نخواستهاند قهرماني بي متا باشند. آنها هرگز دنبال اين نبودهاند که تنديسشان را بتراشند و بر سکويي بگذارند يا به نمادي بي مثال تبديل شوند. آنها انسانهايي به ظاهر عادي و آرام با دستاوردهايي شگفتآور بودهاند. اما در مورد رهبران شرکتهاي طرف مقايسه قضيه وارونه است. يعني آنها نگران نام و آوازه خودشان بودهاند و کمتر به تداوم موفقيت شرکت پس از دوران مديريت خود فکر ميکنند.
هرگاه از کاري ترسيدي خود را درآن بينداز؛ زيرا ترس از آن کار زيانبارتر از اقدام به آن کار است. انساني که کار بزرگي را ميخواهد انجام دهد بايد تحملش را هم بالا ببرد.
آنان که از ما جلوتر هستند؛ طرز فکر و رفتار خاص خود را دارند. به بدشانسي اعتقادي ندارند؛ کورکورانه تقليد نکرده و به عواقب و نتايج کارهاي خود فکر ميکنند. ترس و اضطرابشان را کنترل ميکنند و ميدانند که اگر ارادهشان را در زندگي به کار بگيرند پيروزي از آنهاست.
هر چند که روي کاغذ فاصله خواستن تا توانستن فقط يک ويرگول است، ولي در دنياي واقعي بين خواستن تا توانستن فاصله زيادي وجود دارد. با اين حال فاصلههاي زياد تاثيري بر اراده کساني که براي رسيدن به هدف عزم را جزم کردهاند، ندارد. آنها از ريسک کردن براي تغيير اوضاع نميترسند، زيرا انسانهايي هستند که واقعا قدر چيزهاي با ارزش را ميدانند. هر چند ميدانند بدون از دست دادن چيزي نميتوانند چيزي ديگر را به دست آورند؛ اما براي رسيدن به هدفي که در فکرو ذهن دارند حاضرند بهاي آن را با جان و دل بپردازند.
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودي بود که اين شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهي وفاتش را بخواند!
زماني که برادرش لودويگ فوت شد، روزنامهها اشتباها فکر کردند که نوبل معروف (مخترع ديناميت) مرده است.
آلفرد وقتي صبح روزنامهها را ميخواند با ديدن آگهي صفحه اول، ميخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگآورترين سلاح بشري مرد!"
آلفرد، خيلي ناراحت شد. با خود فکر کرد: آيا خوب است که من را پس از مرگ اين گونه بشناسند؟
سريع وصيتنامهاش را آورد. جملههاي بسياري را خط زد و اصلاح کرد.
پيشنهاد کرد ثروتش صرف جايزهاي براي صلح و پيشرفتهاي صلحآميز شود.
امروزه نوبل را نه به نام ديناميت، بلکه به نام مبدع جايزه صلح نوبل، جايزههاي فيزيک و شيمينوبل و... ميشناسيم. او امروز، هويت ديگري دارد. يک تصميم، براي تغيير يک سرنوشت کافي است!
يکي از ويژگيهاي اصلي اغلب افراد منفي نگر، منفعل بودن آنها در برابر رويدادهاي جامعه است. يعني عليرغم نق زدنهاي دائمي، هيچ گام مثبتي در جهت ارتقاي خود و جامعه بر نميدارند. حتي بدتر از آن جامعه را متهم ميکنند که سد راه موفقيت آنها هستند.
ميتوان به موانع به چشم يک فرصت نگاه کرد، فرصتي براي رشد و موفقيت. بدبيني و خوشبيني بيشتر به منش انسانها وابسته است و لذا طبيعي است که انسانهاي منفينگر بهار و زيباييهاي آن را ناديده انگاشته و تنها به نيمهخالي ليوان چشم ميدوزند. فضاي ذهني ديگران را هم غبارآلود ميسازند و در تاکسي و اتوبوس و مغازه مدام از بيعدالتيها شکايت ميکنند.
به ياد جملهاي از يکي از نويسندگان بزرگ افتادم که "ويژگي مشترک همه انسانهاي موفق مثبتنگري است" اگر تلاش کني و وضعيت معيشتي خود و يکي دو نفر از اطرافيانت را ارتقا بدهي. اگر خود را مسئول پيشرفت خودت بداني و انتظار نداشته باشي بيهيچ رنج و زحمتي پولي از آسمان به تو برسد. اگر فراموش نکني در دنيا بايد به دانش و هنر و تکنيک مسلح بود، آن وقت است که بهجاي لعنت فرستادن به تاريکي، شمعي روشن کردهاي...
لبخند زدن هيچ خرجي براي شما ندارد. وقتي که با دوستان يا زيردستان خود صحبت ميکنيد سعي کنيد خاطرات شاد و شيرين خود را به جاي درد دلهاي شکايتآميز يا غيبتهاي منفي تعريف کنيد.
در طول غذا خوردن هم از مسايل شاد و مسرت بخش صحبت کنيد. از ديگران بخواهيد که آنها هم قصههاي خنده دار خود را براي شما تعريف کنند. شما هر چيزي که بخواهيد به دست خواهيد آورد، اگر شادي و نشاط ميخواهيد آن را طلب کنيد. هميشه هم آماده گفتن اين عبارت باشيد "خوب، اين خيلي خنده داره!"
فرانک اي کلارک ميگويد: "بهترين کاري که ميتوان در حل يک مشکل پيدا کرد، پيدا کردن کمي شوخي و مزاح در آن است."
اگر مردم شما را آدم جالبي نيابند، به سمت افراد ديگر و کانال ديگر خواهند رفت. مزاح و شوخي مؤثر شنوندگان را مشتاق ميکند. يک گفتگو و ارتباط صحيح با بيشتر از يک رشته کلمات سر و کار دارد. يک داستان خوب يک تصوير عيني از خود ارائه ميدهد. مردم داستانهاي پر از شوخي و مزاح شما را به خاطر سپرده و به خوبي آن را براي خود تشريح ميکنند.
جرج برنارد شاو ميگويد: "وقتي که چيزي خندهدار است، سعي کنيد در آن به دنبال يک حقيقت پنهان بگرديد."
بــه خودتان اجازه دهيد که يک آدم شوخ جلوه کنيد، بگذاريد آدم بزرگي باشيد که خصوصيات کودکياش را هنوز حفظ کرده است. گه گاهي هم احساسات و شادي خود را نشان دهيد.
برايان لي ميگويد: "آن گوشه اي را که هستيد، درخشان کنيد. نيازي نيست که دنيا را تغيير دهيد، اما ميتوانيد آن گوشه اي را که در آن قرار داريد، با حس شوخي و مزاحتان تغيير دهيد و روشن کنيد."
هميشه جايي براي بازي و زماني براي خنديدن و لبخند زدن در زندگي باقي بگذاريد. در محل کار و در خانه لبخند بزنيد.
هر لحظه و ساعت زندگي درحال تغيير است. زندگي گاهي سايه وگاهي آفتاب است، پس هر لحظه تا جايي كه ميتواني زندگي كن. چون لحظهاي كه وجود دارد شايد فردا نباشد.
كسي كه تو را از صميم قلب بخواهد به سختي در دنيا پيدا ميشود. پس چنين انساني اگر جايي هست، فقط اوست كه از همه بهتر است. پس تو آن دست را بگير، چون آن مهربان شايد فردا نباشد.
پس هر لحظه تا ميتواني زندگي كن، چون لحظهاي كه وجود دارد شايد فردا نباشد.
شايد بزرگترين نشانه بلوغ رسيدن به مرحلهاي از زندگي باشد که ما خودمان را در آغوش بگيريم، توانها و ضعفهاي خود را يکسان بدانيم و آن را بپذيريم و آگاه باشيم که ما تمام چيزي هستيم که داريم.
ما حق خوشبخت بودن و داشتن زندگي ساده و قدرت عوض کردن خود و محيطمان را با محدوديتهاي واقعي داريم.
خلاصه اينکه ما هستيم. هر يک از ما، بايستي آنچه هستيم باشيم و همان را که انتخاب ميکنيم بشويم.
خيلي چيزها به حالت قبل برميگردند و مثل قبل ميشوند. برميگردند توي زندگيمون و جاي خودشون رو دوباره پيدا ميکنند. انگار نه انگار که يك روزهايي نبودند و از ما دور شده بودند. زمان ميبرد، ولي ميتواند مثل قبل شود، اما شايد تاثيرشون باقي بماند که حتماً ميماند.
خيلي چيزها رو گاهي نبايد گفت. خيلي حرفها رو نبايد زد ياحداقل به بعضي از آدمها نبايد گفت. نبايد به باورها و دوست داشتنهاشون بي احتراميکرد، حتي اگر به نظر ما بيهوده ترين فکر باشد.
کاش ميفهميديم که يک جمله از طرف ما با لحن بد يا درشرايط نامساعد طرف مقابلمون، چطوري روز و شبهاي يک آدم رو خراب ميکنند.
چرا دلمون نميخواهد آدمها رو با دلخوشيهاشون راحت بگذاريم؟ چرا حرفي بزنيم که دل کسي رو بشکنيم فقط چون دلمون ميخواهد يا ناراحت يا عصباني هستيم؟
ميشود اين ناراحت کردنها رو بخشيد، اما فراموش نميشوند. کاش بتوانيم خودمون رو جاي ديگران ببينيم تا قضاوت اشتباه نکنيم يا حرف بي مورد نزنيم.
سفر به زمان آرزوي مشترک همه انسانها در طول تاريخ است.
در بين همه کارهاي هربرت جرج ولز "ماشين زمان" تاثيرگذارترين رمان اوست. ماشين زمان داستان يک دانشمند انگليسي است که در پي يک کشف علمي به دوستانش اعلام ميکند ماشيني ساخته است که توانايي حرکت در بعد چهارم (زمان) را دارد. بُعدي که به اعتقاد او تا به حال بشر از آن چشمپوشي کرده است.
او براي آزمايش ماشينش سوار آن ميشود و به آينده ميرود و در کنار يک مجسمه شبيه ابولهول فرود ميآيد. او بعد از ديدن آدمهاي عجيب اطرافش پي ميبرد که آدمهاي آينده برخلاف انتظار او نه تنها پيشرفتي نسبت به دوران او نداشتهاند، بلکه تنبل و خرفتتر نيز شدهاند. آنها بعد از سالها دوباره به تفکر بدوي انسانها برگشتهاند و فکر ميکنند مسافر زمان(دانشمند انگليسي) همراه رعد و برق آمده است و از او ميترسند!
اما اگر بخواهيم داستانهاي علمي ـ تخيلي را به چند دسته تقسيم کنيم، ماشين زمان بنيانگذار نوعي از ادبيات علمي ـ تخيلي است که در آنها ما شاهد سفر به آينده يا گذشته يا هر دو هستيم. شکلي از ادبيات که باعث به وجود آمدن فيلمهايي از اين نوع شد. فيلمهايي که امروزه از پر خرجترين و پردرآمدترين نوع سينماست.
اما اينکه ولز يک پيشگوست يا هر چيز ديگر اصلا معنايي ندارد. هر چند علم امروز سعي ميکند تا راهي براي ساختن چنين ماشيني به دست آورد، ولي اين را بيشتر بايد از شانس ولز دانست نه پيشگويي او. درحالي که طي قرن بيستم رمانها و فيلمهاي زيادي توليد شد که خبر از آيندهاي دادهاند که به کل منتفي است. اما به قول ديمون نايت، يکي از نويسندگان علميتخيلي معاصر آمريکا چيزي که در يک کار ادبي و هنري مهم است مسئله انساني اوست. حالا موضوع هر چه باشد و مکان هر کجا و هر زمان باشد.
"ماشين زمان" نيز با اينکه جذابيتهايش را مديون برآورده کردن آرزوي مشترک انسانهاست. ولي بيشتر از هر چيزي اين رمان دغدغهاي انساني دارد، دغدغههايي که يک نويسنده با مشاهده رشد و پيشرفت سريع صنايع، از تغيير هويت انساني ميهراسد. زيرا که اين رمان در عصري به چاپ رسيد که تفکر مسلط بر مردم و روشنفکران، مسخ انسانيت توسط صنعت و ماشين و گاهي خود تکرار روزمرگي انسانها بود.
آدمها براي آنکه وجود داشته باشند، نياز دارند ديگران آنها را ببينند.
نظريههاي بازشناسايي به شدت به ارتباطها و رابطهها و رفتارهاي ما در زندگي مرتبط است.
معناي بازشناسايي را شايد بتوان «به رسميت شناخته شدن» يا «دريافت موافقت يا تاييد ديگري» دانست يا به زبان خودماني تحويل گرفتن و گرفته شدن. تعدادي از ارتباط شناسان معتقدند که ما در ارتباطهايمان وراي هدفهاي ابزاري که داريم (مثلا گرفتن يا دادن اطلاعات)، در جستجوي بازشناسايي هستيم. مثلا در همين سلام و احوال پرسي روزمره، هدف بيشتر اين است که به طرف مقابل اداي احتراميکرده باشيم و اينکه بگوييم من تو را ميبينم و صد البته، تو هم من را ببين و جوابم را بده.
در حقيقت ما براي اينکه وجود داشته باشيم ديگران بايد ما را ببينند و بازشناسايي کنند. در صورت عدم ديده شدن احساس نابودي و نيستي ميکنيم. يکي از نويسندگاني که از بازشناسايي نوشته ميگويد اگر امکان آن از نظر فيزيکي وجود داشت، هيچ کيفري سخت تر از اين وجود نداشت که فرد توسط هيچکدام از اعضاي جامعه ديده نشود. فکر کنم همه ما وقتي وارد جمعي ميشويم ترجيح دهيم به ما بغرند و به هر دليلي برسرمان فرياد بکشند تا اينکه کسي به ما محل نگذارد و ما را نگاه نکند و خودش را به کاري مشغول کند. يعني خيلي وقتها انسان انتقاد يا نگاه منفي را به ديده نشدن و عدم واکنش بقيه ترجيح ميدهد و صد البته واکنشهاي تاييدآميز را به هر دوي اينها ترجيح ميدهيم.
نياز ما به بازشناسايي و نگاه ديگران يک نياز هويتي است. يعني يک معلم براي اينکه حس کند معلم است بايد شاگرداني داشته باشد، يا لااقل کساني وجود داشته باشند که او را با اين هويت بشناسند. يا يک بلاگر بايد خواننده داشته باشد تا نياز به ديده شدن و خوانده شدن که او را به نوشتن و عموميکردن نوشتههايش کشانده، ارضا شود.
بازشناسايي موتور خيلي از ارتباطهاي ما و فرايندي است که طي آن هويت ما - يعني تعريفي که ما از خودمان ميدهيم- ساخته ميشود. اگر فردي خودش را بامزه يا شوخ ميپندارد به خاطر اين است که ديگران با حرفهايش ميخندند يا به گونهاي به او فهماندهاند. اما نگاه ديگران در عين حال هم خواستني است و هم ترس برانگيز. چون ما به ديگران و آينهاي که آنها به سمت ما دراز ميکنند، خودمان را در آن ميبينيم، ارزيابي ميکنيم و تصويري که از خودمان داريم را تاييد ميکنيم يا نميکنيم.
براي کارهاي بزرگتر و مسووليتهاي بيشتر بايد از آدمهاي با فکر بلند استفاده کرد. چون فرصتي براي تربيت افراد براي پستهاي حساس وجود ندارد و سازمان نياز دارد تا فورا اقداماتي را صورت داده و تدابيري را بيانديشد.
آدمهاي کوتاه از نظر فکري چون معمولا تا نوک بينيشان را ميبينند، علاوه بر آنکه به زمان بيشتري براي ظرفيتسازي و آمادگي پذيرش مسووليت بيشتر و کسب مهارتها و دانش و رفتار و شخصيت براي تصدي پست بالاتر نياز دارند ممکن است از عهده مسووليتهاي بيشتر و قابلت مديريت ارشد نيز بر نيايند. چراکه هر چقدر در طبقات سازماني يک شغل بالاتر ميرويم نياز به تخصص و انديشه و وسعت ديد و تجربه بيشتر و بيشتر ميشود تا کارهاي اجرايي روزمره. به عبارتي سادهتر نياز به مهارتهاي رهبري بيشتر ميشود تا مهارتهاي مديريتي.
براي همين رساندن افراد عادي به آنجا واقعا براي سازمان هم هزينهبر است و هم سرمايه بر. افرادي با افق ديد بلند و فکر باز و خلاق بهتر ميتوانند همفکري و تصميم سازي كنند.
چه خوب است آدمها هرازگاهي، گرد و غبارهاي دل و جان خودشان را بتكانند.
تكه پارچهاي را برداشته بود و با دقت وسايل خانه را گردگيري ميكرد، آنها را تميز ميكرد و برق ميانداخت و با سليقهي تمامشان را سرِجاي خودشان ميگذاشت.
نگاه تحسينآميزي به او انداختم و زيرلب زمزمه كردم: چه خوب است آدمها، هرازگاهي، گرد و غبارهاي دل و جان خودشان را بتكانند و روح خويشتن را نيز صيقلي كنند.
*چراغ كه قرمز شد، ترمز ماشينها كشيده شدند. با خودم گفتم: نشانهها و نمادها چه سخنگويان خاموش و خوبي هستند. اگر اين نشانهها و نمادها نباشند، به اين راحتي نميتوانيم زندگي كنيم. سپس به ياد آوردم كه انسان خوب هم بدون اين كه به زبان اقرار كند، ميتواند نشانههايي داشته باشد كه به وسيلهي آنها شناخته شود.
*خودم را روي صندلي اتوبوس جابه جا كردم. نگاهي به ساعتم انداختم تا ببينم بهموقع به سر كارم ميرسم يا نه. ناگهان انديشهاي به ذهنم خطور كرد: راستي اگر يكي از اجزاي اين ماشين دچار تنبلي شود يا از كار بيفتد، باعث سرگرداني من و ديگر مسافران و موجب نرسيدن ما به مقصد نميشود؟
آنگاه به خود گفتم: ماشين وجود انسان هم براي اينكه از كارآيي خوب و مفيدي برخوردار باشد، بايد همهي اجزايش كاملاً با يكديگر هماهنگ باشند. پس چه خوب است كه همواره سعي كنيم انسان مجموع، هماهنگ و متعادل باشيم.
بار ملامت ناراحتيهاي خود را بر دوش ديگران نگذاريم. اغلب ما انسانها عادت داريم که در غير خودمان به دنبال دليلي براي سرزنش و ملامت بگرديم و تا زماني که ديگران را مقصر حوادث پيش آمده ميدانيم و در سرزنش ديگران احساس راحتي ميکنيم، ضرورتي براي تغيير در خود ايجاد نخواهيم کرد.
دوستيها انباري براي بيرون ريختن خودخواهي، خودبيني، ياس و خشم ما نيستند. اگر ما مسووليت شاديهاي خود را بپذيريم، آنگاه شاديهايمان با دوام خواهند بود.
دوستي طلب مشتاقانه شناختن ديگري است و اين اولين شرط عشق است. دوستي کنجکاوي سالمياست که ما را از خود دور ساخته و در راهي غير رقابت آميز و دور از خودخواهي، به سوي ديگران ميکشاند تا آنها را بيازماييم و سپس به آنها نزديک شويم. دوستي بازتاب احترام عميق براي ارزش انسانهاست.
دوستي به ما ميگويد که ديگران تنها به اين دليل وجود ندارند که نيازهايمان را برآورند و زندگي ما را سرشار سازند. آنان نيز نيازها و زندگيهايي دارند که بايد تحقق يابند. در واقع ما نه تنها مسوول خود هستيم بايد با کمال ميل مسووليت "شدن" ديگري را نيز برعهده بگيريم و اين شراکتي داوطلبانه است. در دوستي هر فرد حضور ديگري را تاييد ميکند و تماميت او را تقويت مينمايد. در رفتارهايش تلاش ميکند نشان دهد که او را محترم ميشمارد و تحسينش ميکند.
آداب و سنتهاي يکديگر را فراموش نکنيم. توجه به آداب و رسوم يکديگر امکان دوست داشتن، درکنار هم بودن و احترام به شان و ارزش يکديگر را فراهم ميکند. "آيين" شکل ثبت شده مراسم است و "سنت" به معني اطلاعات، اعتقادات و رسومياست که با کلام يا مثال از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود و اينها چيزهايي هستند که ما را در کنار هم گرد آورده و پيوند ميدهند.
شجاعت و جسارت داشته باشيم. در ضعف هيچ پيوندي پايه نميگيرد. پيوندها به شجاعت، به بيان و به تعهد نيازمندند. در روابط انساني گريزي از مشکلات نيست.
براي رويارويي با آنچه از راه ميرسد به شجاعت نياز داريم و درک "اين نيز بگذرد". ما براي زيستن در کنار يکديگر به شجاعت نياز داريم. اين در دست ماست که چگونه به پيوندها و دوستيهايمان فرصت شکوفا شدن ببخشيم. هيچ چيز در دنيا زيباتر از دوست داشتن يکديگر نيست، زيرا عشق غايت تماميتجارب است.
گاهي يك شكست به ظاهر ناخوشايند به پيشرفت بيشتر ما در آينده منجر ميشود.
روزي مرد بيکاري در جستجوي کار به عنوان نظافتچي به شرکت مايکروسافت رفت. مدير منابع انساني با او مصاحبه کرد و سپس براي گرفتن تست او را به شستن زمين گمارد. پس از اتمام کار مدير او را استخدام کرد و به او گفت: تو استخدام شدي. آدرس پست الکترونيکيات را به من بده تا فرم تقاضانامه و همين طور تاريخ شروع به کار را برايت بفرستم. مرد جواب داد:" اما من کامپيوتر و پست اکترونيکي ندارم".
مدير منابع انساني پاسخ داد: "در اين صورت متاسفم. در دنياي امروز چنان چه پست الکترونيکي نداشته باشي به اين معني است که اصلا وجود نداري و کسي که وجود ندارد چطور ميتواند شغلي داشته باشد".
مرد مايوس و نااميد از آنجا خارج شد. نميدانست با تنها دارايي ته جيبش که فقط ١٠ دلار بود چه کند. با خود فکري کرد و تصميم گرفت به سوپرمارکت رفته و به اندازه ١٠ دلار گوجه فرنگي بخرد. سپس خانه به خانه، گوجهفرنگيها را در کمتر از دو ساعت فروخت و موفق شد دارايياش را دو برابر کند.
آن روز سه بار اين کار را انجام داد و با شصت دلار به خانه بازگشت. در نتيجه مرد متوجه شد که به اين طريق نيز ميتواند امرار معاش کند.از آن پس صبحها زودتر از منزل بيرون ميرفت و شبها ديرتر بازميگشت. به اين ترتيب، سرمايهاش هر روز دو يا سه برابر ميشد.
سالها گذشت. آن مرد به يکي از بزرگترين خرده فروشهاي مواد غذايي در آمريکا تبديل شد. بنابراين تصميم گرفت براي آينده خود و خانوادهاش برنامهريزي کند و فکر کرد بهتر است از يک بيمه عمر استفاده کند. به اين خاطر به يکي از دفاتر بيمه تلفن کرد و يکي از طرحهاي آن را انتخاب کرد. پس از پايان مکالمه بيمهگر آدرس پست الکترونيکي او را جويا شد. مرد در پاسخ گفت: "من پست الکترونيکي ندارم".
بيمهگر با کنجکاوي تمام گفت: "خداي من! شما پست الکترونيکي نداريد و با اين وجود موفق شدهايد چنين امپراتوري را بنا نهيد."
آيا ميتوانيد تصور کنيد اگر يک آدرس الکترونيکي داشتيد چه کارهايي ميتوانستيد بکنيد؟ مرد اندکي تامل کرد و سپس جواب داد: "بله، احتمالا الان نظافتچي شرکت مايکروسافت بودم."
تو ميتوانستي کاري رو براي کسي انجام بدهي ولي نکردي، ميتونستي کاري رو نکني چون عواقبش براي کسي بد بود، ولي از عمد انجامش دادي، به خيال اينکه تو توي اين قضيه محقتر هستي. اما هميشه اينطور نميماند.
زندگي هميشه اينطور نيست که تو در راس قدرت باشي و ديگران به تو احتياج داشته باشند. توي حوادث زندگي هرکدوم از ما براي کسي زيردست هستيم و براي کسي ديگر فرادست. اين تعاريف در طول زمان ثابت نميمونه. ممکنه خيلي زود برعکس بشوند. ابدا فکر نکن که تو هيچوقت تو موقعيت فرودست قرار نميگيري.
هروقت تونستي جايي گذشت کني و نکردي (هرچقدرم که حق با تو بوده) هروقت جايي تونستي کسي رو ببخشي يا خطايي رو بزرگ نکني ولي کردي، هروقت دلي رو به هر دليلي شکستي، چند وقت بعد يه بلاي بزرگتري نازل ميشه و بهت تلنگر ميزنه که فلاني رو يادته؟! توي اين حقيقت ذرهاي شک نکن.
اينطور بخششها، اينطور کمکهايي که ديگران از ما ميخواهند، اينطور عذرها، وقتي مرتفع بشوند، بيشتر از کمکي که به فرد محتاج ميکنند، کمک کار خودت هستند و در زندگي خودت تاثير خواهند داشت.
عادات همانند امپراطوري مقتدر، روح ما را صحنهي تاخت و تاز خود قرار داده، بر ما حکومت ميكند. آنها بيشتر مواقع با حکومت بر عقل و ذهن ما وادارمان ميکنند تا بدون تفکر انجامشان دهيم. اينگونه آرامش و پاکي ذهن از بين ميرود.
عادت، حکم راني است که هيچ ترحم و شفقتي ندارد. هدف از ارتباط با درون، تغيير عادات و خلع سلاح اين حاکم ستمگر است. براي رسيدن به اين مهم بايد قوانين معنوي را درک کنيم.
در سکوت و با تمرکز بر چشم معنويمان، قدرت لازم براي ارتباط با خدا و يافت گنجهاي درونمان را به دست خواهيم آورد.
شأن و مقام اصلي ما در تسلط بر خودمان نهفته است. با اين ارتباط دروني اين قدرت را به دست ميآوريم و حاکم بي رقيب درون مان خواهيم شد.
داشتن ارتباط خوب روابط را ارتقاء ميبخشد. همچنين صميميت، اعتماد و حمايت بين طرفين را بيشتر ميکند. عکس اين مساله نيز صادق است: ارتباط بد صميميت را از بين برده، عدم اعتماد و اطمينان ايجاد ميکند و حتي موجب تحقير و اهانت بين دو طرف ميشود.
به جاي صحبت کردن درمورد مشکلات در يک جو آرام و توام با احترام برخي افراد سعي ميکنند هيچ چيز درمورد مشکلات و دليل ناراحتي خود به طرف مقابل نگويند و بعد آن را يکباره به صورت عصبانيتي وحشتناک بيرون ميدهند. پس بهتر اين است که به راحتي و با آرامش خاطر درمورد مشکلات خود باهم بحث کنيد.
بعضيها به جاي اينکه گله و شکايتهاي طرف مقابل را با ديدي منتقدانه و با ميل شخصي مورد توجه قرار دهند و نقطه نظرات او را درک کنند، سعي ميکنند هرگونه اشتباه و خطاي خود را انکار کنند و به هيچ طريق زير بار نميروند که ممکن است خودشان موجب بروز مشکل شده باشند. شايد به نظر برسد که انکار مسووليت استرس را در کوتاه زمان کمتر ميکند، اما در طولاني مدت موجب بروز مشکلات بسياري خواهد شد.
اگر بخواهيد فکر کنيد که براي هر کاري روش "درست" و روش "غلط" وجود دارد، و روش شما هميشه "درست" است، رابطهتان خراب خواهد شد. هرگز نخواهيد که طرفتان هم مثل شما به قضايا نگاه کند و اگر ديدگاه آنها متفاوت بود، جنگ و جدال راه نيندازيد. هميشه به دنبال مصالحه باشيد و يادتان باشد که هيچوقت يک روش "درست" يا "غلط" محض وجود ندارد و ممکن است هر دو نقطه نظر کاملا صحيح باشند.
بعضيها به جاي اينکه درمورد افکار و احساسات طرف مقابلشان سوال کنند، فکر ميکنند که ميدانند که طرفشان به چه چيز فکر ميکند يا درمورد يک مساله خاص چه احساسي دارد و معمولاً هم اين تفسيرها منفي است.
بعضي افراد به جاي اينکه خوب به حرفهاي طرف مقابلشان گوش کنند و حرفهاي او را درک کنند، موقعي که طرفشان مشغول صحبت کردن است، حرف او را قطع ميکنند، چشمانشان را اين طرف و آن طرف ميگردانند يا به آنچه خودشان ميخواهند در جواب بگويند فکر ميکنند. اين کار باعث ميشود نتوانيد به خوبي از نقطه نظرات طرف مقابلتان مطلع شويد. هيچوقت اهميت گوش دادن به حرفهاي همديگر را دست کم نگيريد.
اگر شانس يک زندگي دوباره به من داده ميشد، هر دقيقه آن را متوقف ميکردم، آن را به دقت ميديدم، به آن حيات ميدادم و هرگز آن را پس نميدادم.
اگر ميتوانستم يک بار ديگر به دنيا بيايم کمتر حرف ميزدم و بيشتر گوش ميکردم. دوستانم را براي صرف غذا به خانه دعوت ميکردم، حتي اگر فرش خانهام کثيف و لکهدار يا کاناپهام ساييده و فرسوده شده بود و اگر کسي ميخواست که آتش شومينه را روشن کند، نگران کثيفي خانهام نميشدم.
پاي صحبتهاي پدر بزرگم مينشستم تا خاطرات جوانياش را برايم تعريف کند و در يک شب زيباي تابستاني پنجرههاي اتاق را نميبستم تا آرايش موهايم به هم نخورد، شمعهايي که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روي ميز جا خوش کردهاند را روشن ميکردم و به نور زيباي آنها خيره ميشدم.
با فرزندانم بر روي چمن مينشستم، بدون آنکه نگران لکههاي سبزي شوم که بر روي لباسم نقش ميبندند.
با تماشاي تلويزيون کمتر اشک ميريختم و قهقهه خنده سر ميدادم و با ديدن زندگي بيشتر ميخنديدم.
هرگز چيزي را نميخريدم فقط به اين خاطر که به آن احتياج دارم يا اينکه ضمانت آن بيشتر است.
وقتي که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش ميکشيدند هرگز به آنها نميگفتم: بسه ديگه. بلکه به آنها ميگفتم دوستتان دارم.
گاهي اوقات افراد به دلايل مختلف عصباني و خشمگين ميشوند. عصبانيت و خشم حالتي است كه خواه ناخواه در شرايطي خاص براي هر انساني ممكن است پيش آيد. ولي آن چه مهم است اين است كه انسان در چنين حالاتي بتواند خود را به بهترين نحو كنترل كند و خشم خود را كنترل شده بروز دهد.
آنچه باعث ايجاد مشكل ميشود اين است كه بعضي افراد خيلي سريع خشمگين ميشوند و با كوچكترين مسالهاي عصباني شده و كنترل خود را از دست ميدهند و در چنين وضعيتي عكسالعملهاي ناخوشايندي را نشان ميدهند كه موجب آزار ديگران و حتي خودشان ميگردد و منجر به تيره شدن روابط بين افراد نيز ميشود.
در بسياري از موارد فرد خشمگين بعد از فروكش شدن خشم خود از حالات و گفتار و كردار خود در زمان عصبانيت پشيمان و شرمنده ميشود.
امام علي(ع) ميفرمايد: خشم خود را فرو خور كه من جرعهاي شيرين تراز آن ننوشيدم وپاياني گواراتر از آن نديدهام.
آدم خشمگين نميتواند حقيقت را بگويد.
بهترين چاره غضب به تاخير انداختن آن است. آتش را نميتوان با آتش خاموش كرد.
خشم با ديوانگي آغاز ميشود و با پشيماني پايان مييابد.
هنگام عصبانيت برو در آينه نگاه كن، بياختيار به خود خواهي خنديد.
براي اينكه پشيمان نشوي بايد خودت را كنترل كني و خشمت را مهار نمايي.
وقتي رويدادها احساساتتان را تحريك ميكنند، همواره تفكراتي را نيز به همراه ميآورند. شما ممكن است اين حالت را به صورت تصوير دروني، يك صدا يا گفتگويي دروني تجربه كنيد. مانند "من از اين مصاحبه ميترسم"، "او از دست من عصباني است." اين تفكر ممكن است درباره چيزي كه در حال حاضر اتفاق ميافتد، خاطرهاي از گذشته يا پيشبيني درباره آينده باشد.
استراتژي اصلي شما درباره تفكر مثبت، اين است كه اين تفكرات را سازگار نموده، بر موارد مثبت آنها تاكيد كرده و موارد منفي آنها را خنثي كنيد. تفكراتتان را تغيير دهيد تا به خودي خود، احساسات و در نتيجه اقدامات شما تغيير يابند.
رالف والدو امرسون ميگويد: آنچه پشت سر يا روبروي ما قرار دارد، در مقايسه با آنچه درون ماست، بسيار ناچيز است.
در بستر تفكرات شما، باورها قرار دارند كه در واقع ايدههايي ريشهدار بوده و نتيجه تجربيات شما هستند. اينها نگرش ما به زندگي هستند. در حالي كه تفكرات نسبي هستند، باورهاي شما معمولاًً انكارناپذير و مطلق هستند.
باور منفي ميتواند لذت شما از زندگي را زير سوال ببرد، اما به دليل اين كه باورها، مبناي تفكرات شما هستند، اگر شما يك باور منفي را تحليل كرده و به يك باور مثبت تبديل كنيد، ديدگاه كلي شما به زندگي تغيير ميكند.
باور داشته باشيم که مهرباني هرگز از بين نميرود، حتي اگر کسي که به او مهرباني ميکنيم، او از آن استفاده نکند و تحت تاثير قرار نگيرد حداقل ميتواند روي خودمان اثرسودمند داشته باشد.
پس بدانيم خوشبختي اگر يک طرفه باشد کامل نيست و بدانيم دنبال کارهايي برويم که ما را آسان به آن نزديک کند. چون کارهاي کوچک ميتواند نتايج و عواقب بزرگ و خوبي داشته باشند. اين را هم بدانيم براي رسيدن به موفقيت قطعي چندين ساله بيش از چند روز چندهفته يا چندماه فاصلهاي نداشته باشيم. فقط کافي است خود را باورکنيم.
بدانيم براي خدمت کردن نيازي به مدرک دانشگاهي يا وقت از بيش تعيين شده و همچنين مکان خاص نيست؛ پس در همه حال آماده اين کار باشيم. بايد شکست موقتي و محدود را که ناشي از عوامل بيروني يا تفکرغلط است بپذيريم، اما هرگز روحيهي خودباوري واميد را از دست ندهيم.
باور کنيم که بهجاي تغيير ديگران بکوشيم که خود را تغيير دهيم. اين تغيير به مفهوم سازش نيست، بلکه از خرد و درايت خود استفاده کردهايم؛ چون انسان عاقل براي رسيدن به آرامش دست به هرکاري ميزند.
باور داشته باشيم که خنده بهترين و ارزانترين دوا است. پس بدون هيچگونه شک و ترديد اين کار را باهم انجام دهيم و باهم در همه کارها دوست باشيم. خوشبختي رسيدن به خواسته نيست؛ بلکه خوشبختي خودباوري است و همچنين حفظ آن چيزهايي که داريم. پس به خودمان ايمان داشته باشيم که ميتوانيم خوشبخت باشيم.
اگر شانس يک زندگي دوباره به من داده ميشد، هر دقيقه آن را متوقف ميکردم، آن را به دقت ميديدم، به آن حيات ميدادم و هرگز آن را پس نميدادم.
اگر ميتوانستم يک بار ديگر به دنيا بيايم کمتر حرف ميزدم و بيشتر گوش ميکردم. دوستانم را براي صرف غذا به خانه دعوت ميکردم، حتي اگر فرش خانهام کثيف و لکهدار يا کاناپهام ساييده و فرسوده شده بود و اگر کسي ميخواست که آتش شومينه را روشن کند، نگران کثيفي خانهام نميشدم.
پاي صحبتهاي پدر بزرگم مينشستم تا خاطرات جوانياش را برايم تعريف کند و در يک شب زيباي تابستاني پنجرههاي اتاق را نميبستم تا آرايش موهايم به هم نخورد، شمعهايي که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روي ميز جا خوش کردهاند را روشن ميکردم و به نور زيباي آنها خيره ميشدم.
با فرزندانم بر روي چمن مينشستم، بدون آنکه نگران لکههاي سبزي شوم که بر روي لباسم نقش ميبندند.
با تماشاي تلويزيون کمتر اشک ميريختم و قهقهه خنده سر ميدادم و با ديدن زندگي بيشتر ميخنديدم.
هرگز چيزي را نميخريدم فقط به اين خاطر که به آن احتياج دارم يا اينکه ضمانت آن بيشتر است.
وقتي که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش ميکشيدند هرگز به آنها نميگفتم: بسه ديگه. بلکه به آنها ميگفتم دوستتان دارم.
هيچکس و هيچ چيز نميتواند مانع پويندگي ما شود. اگر آماده نباشيم ارزشمندترين زمانها را نيز از دست خواهيم داد و کسي که آماده نيست بخت کمتري براي پيروزي خواهد داشت.
پشتيباني از داشته ديگران، پشتيباني از داشته خود ماست.
صدها راه براي پند و اندرز دادن وجود دارد، اما بيشتر، بدترين گونه آن، که همان رو راست گفتن است را برميگزينيم.
در دوي زندگي، هميشه هماورد را شانه به شانهات بپندار و هميشه با خود بگو تنها يک گام پيشترم، تنها يک گام...
اگر ميخواهي بزرگ شوي، از کردار نيک ديگران فراوان ياد کن.
هيچگاه براي آغاز دير نيست، همين بس که به خود بگوييم اين بار کار ناتمام را پايان ميدهم.
دردها و رنجها فکر انسان را قوي ميسازد. کسي که ميترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.
تنها چيزي که در دنيا تغيير نميکند، لزوم تغيير است. اگر در کارها «اگر» نباشد به طور يقين پيروز خواهيم شد.
بايد که مهربان بود، بايد که عشق ورزيد، زيرا که زنده بودن، هر لحظه احتمالي است.
براي آنکه به طريق خود ايمان داشته باشيم، لازم نيست ثابت کنيم که طريق ديگران نادرست است. کسي که چنين ميپندارد، به گامهاي خود نيز ايمان ندارد.
انسان فعاليتهاي مختلفي انجام ميدهد. برخي از اين فعاليتها جنبههاي اختصاصيتر به خود ميگيرند و برخي فعاليتها عمومي هستند. برخي از اين کار کردنها تحت عنوان شغل فرد ياد ميشوند. در هر حال در هر لحظه که انسان کار انجام ميدهد، عوامل متعدي شيوه عمل و نتيجه حاصله را تحت تاثير قرار ميدهد.
زماني که بين تواناييهاي فرد و ويژگيهاي کار مورد نظر هماهنگي و همخواني وجود داشته باشد تاثير مثبتي بر شيوه عمل خواهد گذاشت. برخي از فعاليتها به تواناييها و خصوصيات ويژهاي نياز دارند که بدون آنها انجام کار به صورت مفيد و ثمر بخشي انجام نخواهد گرفت.
در بحث انگيزش گفته ميشود که طي جريان انگيزش نيروي لازم براي انجام کار فراهم ميشود. در واقع انگيزش به منزله موتور رفتاري انسان بشمار ميرود. از اين جهت سطح انگيزشي فرد تاثير بسيار زيادي در اقدام او به انجام کار و تداوم به انجام کار دارد. افرادي که از انگيزش کافي برخوردار نيستند يا در شروع به انجام کار مشکل دارند يا در شيوه انجام کار ضعيف و کند عمل ميکنند. نتيجه کار اين افراد معمولا به اندازه نتيجه کار افراد با انگيزه مفيد و سودمند نيست.
افراد داراي انگيزش بالا توان بهتري در انجام کار دارند، سرعتشان بالاتر است، زودتر اقدام و شروع به کار ميکنند. نواقص کمتري دارند و در صورت بروز مشکل تلاش بيشتري جهت رفع نواقص ميکنند.
اصولا کارهايي که از درجه دشواري بالاتري برخوردار هستند و به عبارتي کارهاي سخت تفاوتهايي از لحاظ مدت زمان مورد نياز براي اتمام کار، نتايج مورد نظر و ... با کارهاي سادهتر دارند. از اين لحاظ ماهيت کار، سخت و آسان بودن آن نيز ميتواند شيوه کار را تحت تاثير قرار دهد. کارهاي آسان راحتتر و سهلتر و در مدت زمان کمتري انجام داده ميشوند و توجه و دقت مورد نياز براي آنها کمتر است.
روشن است کارهايي که داراي بازده مفيد و بالايي هستند با تحت تاثير قرار دادن سطح انگيزش افراد نحوه عمل و کار را تحت تاثير قرار ميدهند. البته چنين بازدهي زماني بيشترين تاثير را خواهد داشت که فرد از وجود چنين بازدهي آگاهي داشته باشد.
زماني که فرد از نتايج کار خود به صورت پاداش مالي و ... اطلاع داشته باشد شيوه عمل او متفاوت از زماني خواهد بود که هيچ گونه آگاهي از چنين مزايايي ندارد. اين مساله قابل توجه مديران کاري است که با آگاه ساختن افراد خود از نوع تشويقها و پاداشهاي مورد نظر راندمان کار را بالا ببرند. قابل توجه است فقدان آگاهي افراد از نوع تشويق مورد انتظار و ميزان آن بيشترين تاثير مخرب را در عملکرد آنها خواهد داشت نسبت به زماني که از بازده پايين کار اطلاع داشته باشند.
اگر حافظ توصيه ميكرد كه براي فهم و لمس گذر عمر بايد رفت و بر لب جوي نشست و گذر عمر را نگريست، امروزه اما مدنيت و دور بودن از فضاي طبيعي چنين امكاني را به دست نميدهد و در عوض مدرنيت همهگونه ابزاري را همچون ساعت و تقويم فراهم آورده تا بلكه آدمي حساب گذر عمر دستش بيايد. اين همه به شرط آن است كه انسان اين شاخصها را پيش رو نهد و به آنها باور داشته باشد.
زنده ياد قيصر امينپور در اين باور شك دارد: عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم، تقويمها گفتند و ما باور نكرديم... تمامي اين بيهودگيهاي روزمره درحالي صورت ميگيرد كه آدمي ساعت به دست و تقويم در جيب دارد! نياز به رفتن كنار جوي نيست! همه چيز در اختيار است تا ما فرصتهاي تنهايي را براي انديشيدن در كم و كيف اين گذر از دست بدهيم و هميشه مشغول باشيم.
مشغلههاي گفتن و نوشتن و گوش دادن و ديدن و كار كردن و در جمع بودن به خوبي ميتواند هراس و دغدغه روبرو شدن با واقعيت خودمان را از ما بگيرد و نوعي خلسه اجتماعي بودن و رضايت از خود و بيخيالي را دامن بزند. بيجهت نيست كه لحظهاي خود را تنها نميگذاريم. به محض تنها شدن نيز بايد چيزي بخوانيم يا بشنويم يا بنويسيم و بازهم از مواجه شدن با خود فرار كنيم.
سربرميداري و ميبيني سالها گذشته است و تو تنها در نقاط عطف گذر سال متوجه دستانداز شمارش عبور از مرز سال ميشوي. ٣٦٥ روز قبل چگونه گذشته است نميداني و تازه در اين دستانداز تعويض چرخ دندنه يك ساله عمر باز هم عبرت نميگيري...
با خودم فکر ميکردم ممکنه وقتي که شما بفهميد من سندرم داون دارم ديگر دوستم نداشته باشيد. مادرم ميگه اين فکر احمقانهست. از من ميپرسه: "آيا تا حالا کسي رو ديدي که تو رو دوست نداشته باشه، براي اينکه سندرم داون داري؟" البته، مادرم حق داره.
وقتي مردم از من ميپرسند سندرم داون چيست؟ به اونها ميگم يه کروموزوم اضافه است. دکتر به شما ميگه يه کروموزم اضافه به علاوهي يهسري ناتوانيها که يادگيري رو سختتر ميکنه.
زمانيکه مادرم براي اولينبار به من گفت که سندرم داون دارم، خيلي نگران بودم که مردم فکر کنند من نميتونم به قدر اونها باهوش باشم.
من فقط ميخواستم شبيه ديگران باشم. گاهي آرزو ميکردم کاش ميتوانستم اون کروموزم اضافه رو برگردونم. اما داشتن سندرم داون چيزي است که باعث ميشه من، من باشم و من افتخار ميکنم که خودم هستم. با سختي و زحمت زياد، تلاش ميکنم تا انسان خوبي باشم و از دوستانام مراقبت ميکنم.
حتي با اينکه من سندروم داون دارم، اما زندگيام خيلي شبيه شماست. کتاب ميخونم. تلويزيون تماشا ميکنم. با دوستانم به موسيقي گوش ميکنم. عضو تيم شنا و گروه کُر مدرسه هستم و دربارهي آينده فکر ميکنم. مثلا دربارهي کسي که ميخواهم با اون ازدواج کنم.
بعضي از کلاسهاي من با بچههاي معمولي برگزار ميشه و بعضي از کلاسهام با بچههاي کمتوان. من يه دستيار دارم که همراه من سر کلاسهاي سختتر حاضر ميشه. مثلا کلاس رياضي و شيمي. اون به من کمک ميکنه تا يادداشت بردارم و راهنماييام ميکنه که چهطوري براي امتحان درس بخونم. او واقعا بهم کمک ميکنه اما خودم هم يه تغييراتي رو به وجود ميآرم. مثلا هدف من اين بود که توي يه کلاس معمولي انگليسي نمرهي ١٢ بگيرم و اين اتفاقي است که امسال رخ داد.
من سعي ميکنم و به خودم اجازه نميدهم که دربارهي مسائل ناراحتکننده فکر کنم درعوض، به اتفاقهاي خوب زندگيام فکر ميکنم. نوشتن شعر يکي از کارهايي هست که من دوست دارم. پدرم بعضي از شعرهاي من رو به شکل تکآهنگ ضبط ميکند.
درسته که فعلا يه نفر ديگه شعرهاي من رو ميخونه اما، يه روزي هم من آواز ميخونم. ميدونم اين اتفاق ميافته. براي اينکه من چنين روزي رو ميبينم. من در آينه نگاه کردم و يه کسي رو ديدم با چهرهي خودم، شخص معروفي بود و من از اون روز فهميدم که بالاخره، خواننده ميشم.
اين درسته که من نميتونم خيلي چيزها رو به سرعت باقي مردم ياد بگيرم اما، من از تلاش کردن دست برنميدارم. ميدونم که اگه واقعا و به سختي کار کنم و خودم باشم ميتونم بيشتر چيزهايي رو که ميخواهم انجام بدهم.
اما من هميشه به خودم يادآوري ميکنم که اين وضعيت ok است، اگه من خودم باشم. گاهي مردم که من رو ميبينند، فکر ميکنم مردم چه چيزي رو ديدن از من؟ اونها دارن به ظاهر من توجه ميکنند و نه درون من! من واقعا ميخواهم که مردم همهي چيزي رو ببينند که من هستم.
شايد براي هماين شعر مينويسم تا مردم بتونند کشف کنند چيزي رو که واقعا من هستم. همهي شعرهاي من دربارهي احساساتم هست و فکرهايي که اميدوارم ميکنه يا اذيتام ميکنه. مطمئن نيستم که ايدههايم از کجا اومده، من فقط به اونها نگاه ميکنم که در ذهنام هستند و احساسهايي رو که به دل و ذهنام ميآيد روي کاغذ منتقل ميکنم.
من نميتونم تغيير کنم و سندرم داون نداشته باشم، اما يه چيزي رو ميتونم تغيير بدم و اون تصور مردم دربارهي من هست. من به اونها خواهم گفت که دربارهي من به عنوان يه انسان کامل قضاوت کنيد نه فقط شخصي که خودتون ميخواهيد ببنيد. درمان به همراه توجه به من و و پذيرفتن من براي اينکه من هستم. مهم اينه که فقط دوست من باشيد. پس از اين، من نيز همان را براي شما انجام خواهم داد.