خيلي از ما قبل از آنكه كاملا مطمئن باشيم، در مورد يك شخص يا يك مساله به راحتي قضاوت ميكنيم...
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتي به زمان پروازش مانده بود. او براي گذراندن وقت به کتابفروشي فرودگاه رفت، کتابي خريد و سپس پاکتي کلوچه خريد و در گوشه اي نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستي اش شد که بي هيچ شرم و حيايي يکي دوتا از کلوچههاي پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت.
زن به مطالعه کتاب و هراز گاهي خوردن کلوچهها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همين حال او داشت پاکت او را خالي ميکرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بيش از پيش خشمگين ميشد. او پيش خود انديشيد:« اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شک و ترديدي حسابش را کف دستش گذاشته بودم!»
به ازاي هر کلوچهاي که زن از توي پاکت برميداشت، مرد نيز يکي بر ميداشت. وقتي که فقط يک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحير ماند که چه کند. مرد درحالي که تبسميبر چهرهاش نقش بسته بود، آخرين کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.
مرد در حالي که نصف کلوچه را به زن تعارف ميکرد، نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف ديگر را از دست او قاپيد و پيش خود انديشيد:« اين نه تنها دزد است، بلکه بي ادب هم تشريف دارد. عجب! حتي يک تشکر خشک وخالي هم نکرد!»
زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اينچنين آزرده خاطر شده باشد، به همين خاطر وقتي که بلندگوي فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد، از ته دل نفس راحتي کشيد. سپس وسايلش را جمع کرد و بي آنکه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيافکند، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقي مانده را نيز بخواند و کتاب را تمام کند. همين که دستش را در کيفش برد، از تعجب در جايش ميخکوب شد. پاکت کلوچههايش در مقابل چشمانش بود...
زن با ياس و نااميدي، نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و اين من بودم که از کلوچههاي او ميخوردم!» ديگر براي عذرخواهي دير شده بود...
نقل است مریضی با حالتی زار و درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار میدهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامیگیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه میافتد. نمیداند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمتهای سالم بدنش ناگهان به این روز افتادهاند.
طبیب با تعجب گفت: "این غیرممکن است که همه بخشهای سالم بدن ناگهان از کار بیفتند." مریض با قیافه حق به جانبی گفت: "ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار میدهم باز همان درد جانگداز فرامیرسد و مرا عذاب میدهد!"
طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: "شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و بههمین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار میدهید درد شدیدی را حس میکنید. ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار میگذاشتید. فورا میفهمیدید که مشکل در کجاست و بیجهت به بخشهای سالم بدن خود شک نمیکردید."
پیام پنهان در این لطیفه تلخ آنقدر روشن است که جای هیچ توضیح اضافهای باقی نمیماند. فقط کافی است به اطراف خود نگاه کنید و به آدمهایی که انسانهای سالم و پاکدامن را بیمار و ناپاک میدانند و به هر جا دست میزنند نشان بیماری و ناپاکی را آنجا میبینند دقت کنید، انگشت اشاره شکسته این افراد را به خوبی خواهید دید.
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت: اى شيخ! آمدهام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى. شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند.
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى)). مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت! مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ((اى شيخ! من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟
شیوانا با شاگردانش در بازار راه میرفت. آنجا عدهای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربهسر مرد میوهفروشی میگذارند و در جلوی مردم به او دشنام میدهند.
اما مرد میوهفروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمیبیند و نمیشنود. اما ناگهان مرد میوهفروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهرهاش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوانها خیره شد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت و سرگرم کار خویش شد.
با این کار پسر کدخدا وحشتزده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوهفروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوهفروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوقالعاده او و همینطور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیایید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من میخواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بیتفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوهفروش که شیوانا را خوب میشناخت پاسخ داد: "میبینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقهای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمیآید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر میکنم. وقتی چیزی مقابل خود نمیبینم و صدای مزاحمی نمیشنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پایین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوهفروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشمهایی که او را نمیبینند احساس حقارت و ترس میکند و دچار سردرگمی میشود. آنها در نگاه مرد میوهفروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوهفروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند.
برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوهفروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد میدهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که میتواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدمها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی میخواستند آبروی میوهفروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوهفروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بیاعتبار و بیارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بیاعتباری فردای خودشان گریختند
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت .. سالکی را بدید که پیاده بود
پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟
سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم میکنند
پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی
سالک گفت : چرا ؟
پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند
سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟
پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند
پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟
سالک گفت : ندانم
پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم
سالک گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم
پیر مرد گفت : ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی
سالک گفت : برای رسیدن شتاب دارم
پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند . ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد
سالک گفت : ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟
پیر مرد گفت : پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند . از دروازه باغ که گذر کردند
سالک گفت : حقا که اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند
پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند
پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد
سالک روزی دگر بماند
پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت
سالک گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پیر مرد گفت : با اینکه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم
سالک گفت : بر شنیدن بی تابم
پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی
سالک گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالک گفت : این کار بسی دشوار باشد
پیر مرد گفت : آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود
سالک گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم
پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای
سالک گفت : آری
پیر مرد گفت : اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالک گفت : آن یک نفر را من بر گزینم یا تو ؟
پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار ,او شهره است
سالک گفت : پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی
سالک گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود
پیر مرد گفت : نیک گفتی . اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن , می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟
سالک گفت : همان کنم که تو گویی
سالک رفت , به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت
مرد گفت : این سوال را از کسی دیگر مپرس
سالک گفت : چرا ؟
مرد گفت : دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند
سالک گفت : شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند
مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره کن
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد . هر آنکس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید
پیر مرد گفت : چه دیدی ؟
سالک گفت : خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت
پیر مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی که هستند، نه آنگونه که خود خواهی
پادشاهی پس از این كه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس آموزگار تصمیم گرفت
که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند. رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رئیسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. مدیر جوان به رئیسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد ...
آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من در دفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم ... آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید! من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است! پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد ...
صبح روز بعد که رئیس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند. مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد ... یکى از آنها پسر رئیسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس، درس با ارزشى آموختند که : "انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد"
با توجه به نتیجه ای که از این داستان می گیریم کلید این تاثیر گذاری در اینست که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوه ای صحیح حس اعتماد به نفس را در او تقویت کرد. چراکه دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر اینست، بگونه ای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچگونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوستشان داریم و در نتیجه با این روش "استقلال ذاتی" را که همانا هدیه ی راستین خدا به همه ی بندگان است را به او یادآور شویم.
چقدر خوب است که در گیرودار فراز و نشیب ها، شادی ها و سختی های زندگی حواسمان باشد که آدم هایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشته اند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیمشان کنیم. همین امروز می توانید اینکار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید.
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد!
من این روبان آبی را همراه با این روایت زیبا به شما دوستان و تمام کسانی که به نوعی روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با تشویق و ترغیب، و ایجاد روحیه ی مثبت که الهام گرفته از لطف، مهربانی و درک نیک اندیشانه ی آنها بوده و بزرگترین درس های زندگی را به من داده اند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو انجام بدید. مسلما شما هم انسان تاثیرگذارى هستید ...
روزي روبرت دوونسزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود . پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .
يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده، دوست غزير
دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است .
بله كاملا همينطور است .
دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.
گويند ابو سعيد ابوالخير چند درهم اندوخته بود تا به زيارت كعبه رود. با كارواني همراه شد و چون توانائي پرداخت براي مركبي نداشت پياده سفر كرده و خدمت ديگران ميكرد .
تا در منزلي فرود آمدند و شيخ براي جمع اوري هيزم به اطراف رفت در زير درختي مرد ژنده پوشي با حالي پريشان ديد از احوال وي جويا شد و دريافت كه از خجالت اهل و عيال در عدم كسب روزي به اينجا پناه اورده است و هفته اي است كه خود و خانواده اش در گرسنگي بسر برد ه اند. جند درهم اندوخته خود را به وي داد و گفت برو .مرد بينوا گفت مرا رضايت نيست تو در سفر حج در حرج باشي تا من براي فرزندانم توشه اي ببرم. شيخ گفت حج من تو بودي و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زيارت آن بنا كنم.
گاهي يك شكست به ظاهر ناخوشايند به پيشرفت بيشتر ما در آينده منجر ميشود.
روزي مرد بيکاري در جستجوي کار به عنوان نظافتچي به شرکت مايکروسافت رفت. مدير منابع انساني با او مصاحبه کرد و سپس براي گرفتن تست او را به شستن زمين گمارد. پس از اتمام کار مدير او را استخدام کرد و به او گفت: تو استخدام شدي. آدرس پست الکترونيکيات را به من بده تا فرم تقاضانامه و همين طور تاريخ شروع به کار را برايت بفرستم. مرد جواب داد:" اما من کامپيوتر و پست اکترونيکي ندارم".
مدير منابع انساني پاسخ داد: "در اين صورت متاسفم. در دنياي امروز چنان چه پست الکترونيکي نداشته باشي به اين معني است که اصلا وجود نداري و کسي که وجود ندارد چطور ميتواند شغلي داشته باشد".
مرد مايوس و نااميد از آنجا خارج شد. نميدانست با تنها دارايي ته جيبش که فقط ١٠ دلار بود چه کند. با خود فکري کرد و تصميم گرفت به سوپرمارکت رفته و به اندازه ١٠ دلار گوجه فرنگي بخرد. سپس خانه به خانه، گوجهفرنگيها را در کمتر از دو ساعت فروخت و موفق شد دارايياش را دو برابر کند.
آن روز سه بار اين کار را انجام داد و با شصت دلار به خانه بازگشت. در نتيجه مرد متوجه شد که به اين طريق نيز ميتواند امرار معاش کند.از آن پس صبحها زودتر از منزل بيرون ميرفت و شبها ديرتر بازميگشت. به اين ترتيب، سرمايهاش هر روز دو يا سه برابر ميشد.
سالها گذشت. آن مرد به يکي از بزرگترين خرده فروشهاي مواد غذايي در آمريکا تبديل شد. بنابراين تصميم گرفت براي آينده خود و خانوادهاش برنامهريزي کند و فکر کرد بهتر است از يک بيمه عمر استفاده کند. به اين خاطر به يکي از دفاتر بيمه تلفن کرد و يکي از طرحهاي آن را انتخاب کرد. پس از پايان مکالمه بيمهگر آدرس پست الکترونيکي او را جويا شد. مرد در پاسخ گفت: "من پست الکترونيکي ندارم".
بيمهگر با کنجکاوي تمام گفت: "خداي من! شما پست الکترونيکي نداريد و با اين وجود موفق شدهايد چنين امپراتوري را بنا نهيد."
آيا ميتوانيد تصور کنيد اگر يک آدرس الکترونيکي داشتيد چه کارهايي ميتوانستيد بکنيد؟ مرد اندکي تامل کرد و سپس جواب داد: "بله، احتمالا الان نظافتچي شرکت مايکروسافت بودم."
زندگی مردی به پایان رسید و پیش خدا رفت.آنگاه گذشته اش را چون ساحل دریا دید که رد پایش کنار وقایع زندگی اش به جا مانده بود.همه جا دو ردیف رد پا بود.
از خدا پرسید خدایا آن ردپای دوم برای کیست؟ خدا گفت : برای من بنده ام که در تمام وقایع زندگی کنارت بودم.مرد دوباره نگریست : هنگام مرگ همسرش یک ردپا بود.هنگام ورشکستگی اش یک ردپا هنگام فوت مادرش یک ردپا.باز پرسید خدایا چرا در سخت ترین لحظات زندگی ام مرا تنها گذاشتی؟خدا با مهربانی پاسخ داد :
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد جهان بیاموزد.پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید.مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست.
اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب وجوش عظیمی در آن وجود داشت.تاجران می آمدند و می رفتند ،مردم با هم صحبت می کردند وگروه موسیقی مینواخت.میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد.دوساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند.
مرد فرزانه بادقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داداما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد.به او پیشنهاد کرد تا به گوشه وکنار قصر سری بزند و دوساعت دیگر برگردد.بعد به او یک قاشق چای خوری داد ودوقطره روغن در آن ریخت وگفت :خواهش میکنم در هین گشت وگذار این قاشق را هم در دست بگیر ونگذار روغن بیرون بریزد. پسرک شروع به بالا وپائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد.وقتی برگشت مرد فرزانه گفت:قصر مرادیدی؟قالیهای ابریشمی!تابلوهای زیبای کتابخانه و….. پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده وتنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است. مرد فرزانه گفت :پس برگرد وبا شگفتی های دنیای من آشنا شو.اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی. پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت.تمام جاها را دید ودر باغ چرخید ودوباره بازگشت.هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید:اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسزک به قاشق نگریست ودریافت که روغن ریخته است.
فرزانه ترین فرزانگان گفت: ((پس این است راز خوشبختی،که همه شگفتی های جهان را بنگری وهرگز از آن دوقطره روغن درون قاشق غافل نشوی))
معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه كه قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن كرد.
نامهها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهی پر از تمسخر و تحقیر به او گفت: این نامهها را برای چه كسی نوشتهای؟ عاشق گفت: برای تو ای نازنین! معشوق گفت: من كه كنار تو نشستهام و آمادهام تو میتوانی از كنار من لذت ببری. این كار تو در این لحظه فقط تباه كردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، میدانم من الآن در كنار تو نشستهام اما نمیدانم چرا آن لذتی كه از یاد تو در دوری و جدایی احساس میكردم اكنون كه در كنار تو هستم چنان احساسی ندارم؟ معشوق میگوید: علتش این است كه تو، عاشق حالات خودت هستی نه عاشق من.
برای تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستی. و ازین رو تعادل نداری. مرد حق بیرون از حال و زمان مینشیند. او امیر حالها ست و تو اسیر حالهای خودی. برو و عشق مردان حق را بیاموز و گرنه اسیر و بندة حالات گوناگون خواهی بود. به زیبایی و زشتی خود نگاه مكن بلكه به عشق و معشوق خود نگاه كن. در ضعف و قدرت خود نگاه مكن، به همت والای خود نگاه كن و در هر حالی به جستجو و طلب مشغول باش.
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند. آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:”بله او خلق کرد” استاد پرسيد: “آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟” شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا” استاد گفت: “اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است” شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست. شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: “استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟” استاد پاسخ داد: “البته” شاگرد ايستاد و پرسيد: “استاد, سرما وجود دارد؟” استاد پاسخ داد: “اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند. مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد شاگرد ادامه داد: “استاد تاريکي وجود دارد؟” استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد” شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد.” در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: “آقا, شيطان وجود دارد؟”زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست.” و آن شاگرد پاسخ داد: “شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد. نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن بود
شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد.
صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید.
مبهوت فریادها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت:
این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد.
ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.
ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو.
چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود…
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود..
سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید:
“سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو.
لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز الاغش اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .
برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!!!
مردان سیگاری میانسال با کلسترول و فشار خون بالا، به طور میانگین یک دهه زودتر از همسالانشان بدون این عادات خطرساز برای بیماری قلبی میمیرند.
به گزارش خبرگزاری فرانسه بسیاری از بررسیها نشان دادهاند که سیگارنکشیدن،خوردن غذای سالم و ورزش کردن میتواند میزان بیماری قلبی را کاهش دهد.
اما تعداد کمی از تحقیقات قضیه را از آن سو مورد بررسی قرار دادهاند: تا چه حدی متوسط طول عمر در نتیجه داشتن این عوامل خطرساز برای بیماری قلبی کاهش مییابد؟
پژوهشگران دانشگاه آکسفورد برای دریافتن این موضوع، دادههای به دست آمده از 19000 کارمند کشوری را د راواخر دهه 1960 هنگامی که این افراد 40 تا 69 سال داشتند، مورد بررسی قرار دادند.
شرکتکنندگان اطلاعات مشروحی درباره سابقه پزشکی، سبک زندگی و عادات زندگی آنها ارائه داده بودند،و پزشکان وزن بدن، فشار خون، کارکرد ریه، میزان کلسترول و قند خون آنها را ثبت کرده بودند.
بیش از 7000 نفر از این افراد در بررسی دوباره در سال 1997، 28 سال بعد از معاینه اولیه زنده مانده بودند.
این بررسی که نتایج آن در "جورنال پزشکی بریتانیا" (BMJ) منتشر شده است، نشان داد که مردانی که سه عامل خطرساز بیماری قلبی در آغاز داشتند، دو تا سه بار با احتمال بیشتر به علت مشکلات مربوط به قلب نسبت به مردانی که عاری از هر سه این عوامل خطرساز بودند، درگذشته بودند.
این بررسی نشان داد که به طور میانگین طول عمر این افراد به اندازه یک دهه کوتاه شده است.
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد جهان بیاموزد.
پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید.
مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست. اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب وجوش عظیمی در آن وجود داشت.
تاجران می آمدند و می رفتند، مردم با هم صحبت می کردند وگروه موسیقی می نواخت. میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد.
دوساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند…
مرد فرزانه بادقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا به گوشه وکنار قصر سری بزند و دوساعت دیگر برگردد. بعد به او یک قاشق چای خوری داد ودو قطره روغن در آن ریخت وگفت: خواهش می کنم در هین گشت وگذار این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن بیرون بریزد.
پسرک شروع به بالا وپائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد. وقتی برگشت مرد فرزانه گفت: قصر مرادیدی؟ قالیهای ابریشمی! تابلوهای زیبا، کتابخانه و…..
پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده وتنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است.
مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.
پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت. تمام جاها را دید و در باغ چرخید و دوباره بازگشت. هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد.
مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسرک به قاشق نگریست ودریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفت: ((پس این است راز خوشبختی، که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از آن دو قطره روغن درون قاشق غافل نشوی))
شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .
مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!
جوان گفت: آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .
چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟
استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .” ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند.
يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "
آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد . اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن
زن دروغ ميگويد كه همه عروسكها را خودش درست كرده است. اما صورت را از هميشه باورپذيرتر كرده، قيمت را ميپرسم.
گاوها مرتب كنار هم چمباتمه زدهاند، روي ديوار حاشيهاي ميدان. انگار مثل آدمها كنار هم صف كشيدهاند. وقتي كمي آنطرفتر گردن زرافهها را ميبيني كه به دور خرطوم فيلها گره خوردهاند و شير و خرس است كه در هم ميلولد، با خود ميگويي از گاوها بعيد است اينقدر مودب باشند. لپهايشان گل انداخته است. با خودت ميخندي. لابد گاوهايي با لپها و لبهاي رژ زده نوبر روزگار است. زن دروغ ميگويد كه همه عروسكها را خودش درست كرده است. اما صورت را از هميشه باورپذيرتر كرده، قيمت را ميپرسم.
چهار تومن، سه تومن، يك و پونصديشو هم داريم. رنگ به رنگ ريخته است حيوانات پارچهاي را به جان هم. صورتش را كه بر ميگرداند ميپرسم، خر چند؟ سرش را از روي حيوانات مخملي و پارچهاي بر نميدارد و ميگويد: سه تومن. ادامه ميدهم پس شير چند؟ منتظرم كه قيمتي دو برابر را اعلام كند.
ميگويد: دو هزار و پونصد. و ادامه ميدهد يه گاو بخر. خنده تلخي گوشه صورت چروكيدهاش مينشيند. گاوهاي مخملي اين روزها طرفداران زيادتري دارند. هرچند كه گرانتر از همه حيوانات هستند، اما جان ميدهند براي آويزان كردن از گوشه شيشه ماشينهاي لوكس. مشتريهايش اين را به او گفتهاند. ميگويم پس ماشينهاي غير لوكس چه؟ با كنايه ميگويد ته تهاش گربهاي هزار و پانصد توماني. چادرش را به دندان ميگيرد.
وقتي از او ميپرسم كه خودت چه؟ ماشين داري يا نه؟ ميگويد: با پيكان جوانان مدل 52 عباس آقا كه توي قصابي سر ميدان كار ميكند هر روز به اينجا ميآيم. عباس همسايه ديوار به ديوارشان است كه دوست دارد روزي با او ازدواج كند. عباس آقا حوصله گاو و شتر و حتي گربه را هم ندارد.
فقط يك سيدي به پشت آينه آويزان كرده است كه رويش آيتالكرسي چاپ كردهاند. ميخواهم قيمت گاوهاي رژ زده را دوباره بپرسم كه خستگي نگاهش مرا منصرف ميكند. فقط ميگويم: لطفا يک گاو
فرمول سحرآميز معلمي كه توانسته بچههاي کوچه پسکوچههاي فقيرنشين را به موفقيت برساند، اين بود: "خيلي ساده است، من از صميم قلب به يکايک آن بچهها عشق ميورزيدم
". استاد دانشگاهي از دانشجويان رشتهي جامعهشناسي خواسته بود تا به کوچه پسکوچههاي کثيف و پرجمعيت بالتيمور بروند و سوابق ٢٠٠ پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنها خواسته بود که نظر و ارزيابي خود را درباره آينده همان نوجوانان در گزارشي به رشته تحرير درآورند. مضمون گزارش همه دانشجويان چنين بود: "هيچ شانسي ندارند."!
٢٥
سال پس از آن استادي ديگر از همان دانشگاه ضمن برخورد با مدارک و بررسيهاي اين تحقيق از دانشجويان خود ميخواهد تا مساله را پيگيري کنند و ببينند چه بر سر آن ٢٠٠ نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي ٢٠ پسري که مرده يا به محلهاي ديگر رفته بودند، ١٧٦ نفر از ١٨٠ نفر باقيمانده در شغلهاي نسبتا خوبي چون وکالت، پزشکي و تجارت مشغول به کار هستند.
استاد متعجب ميشود و تصميم ميگيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري کند. همه اين مردان در منطقه تحقيق به سر ميبردند و از اين رو براي استاد اين امکان وجود داشت تا تک تک آنان را ملاقات کرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده است ؟" در هر مورد، اين پاسخ پر احساس را شنيده بود که ": يک معلمي داشتيم که
..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا استاد توانست وي را که حالا ديگر کاملا پير شده بود، ولي هنوز هشياري و ذکاوت از سکناتش ميباريد پيدا کند و فرمول سحرآميزش را که به وسيله آن توانسته بود اين بچههاي کوچه پس کوچههاي پايين شهر را به چنان موفقيتهايي برساند، بپرسد
.
چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش به لبخندي ملايم به حرکت درآمده بود که: "خيلي ساده است، من از صميم قلب به يکايک آن بچهها عشق ميورزيدم
روزی یک جوان بسیار ثروتمند نزد یک روحانی رفت و از او خواستار نصیحتی برای راهنمایی زندگیش شد. مرد روحانی او را به طرف پنجره برد و از او پرسید: شما از میان این شیشه چه می بینید؟
-
مردمی را می بینم که می روند و می آیند و کوری را می بینم که در جاده ای درحال گدایی می باشد.
در آنجا بود که روحانی یک آیینه بزرگ به آن جوان نشان داد و مجددا از او سوال کرد: حالا به من بگویید که در این آیینه چه می بینید؟
-
چهره خودم را در آن می بینم
-
و حال دیگر آن مردم را نمی بینید. شما متوجه هستید که پنجره و آیینه هر دو از شیشه ساخته شده اند, اما در آیینه, چون یک پوشش نازک نقره ای به کار رفته است, چیزی به جز خودت را در آن نمی بینی. حالا باید هر دوی این شیشه ها را با یکدیگر مقایسه کنی. وقتی به پنجره می نگری دیگران را در آن دیده و بخاطر ایشان احساس همدردی می کنی, اما وقتی پوشیده از نقره است, یعنی غنی و فقط خودت را در آن می بینی. و قثط وقتی فردی ارزشمند خواهی بود که شهامت زدودن آن پرده نقره ای را از جلوی چشمانت داشته باشی, در آن صورت مجددا قادر خواهی بود تا به مردم عشق بورزی.