تبليغاتX
کوتاه و خواندنی

کوتاه و خواندنی

  +
آورده اند كه چون حضرت سليمان(ع) تخت خود را به وادي نمل برد، از موري نصيحت خواست كه در دنيا به آن عمل آورد.
مور عرض كرد: اي پيغمبر خدا! در اين دنيا اين تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسيده؟
 فرمود از پدرم.
مور عرض كرد: همين نصيحت توست. بدانكه از تو هم به ديگري رسد و با تو نخواهد ماند.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:37  توسط سعید   | 

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:39  توسط سعید   | 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

از

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:44  توسط سعید   | 

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:27  توسط سعید   | 

موضوع: داستان

با خدا

چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چون که فکر می کرد که او با او حرف می زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط سعید   | 

موضوع :داستانک

دو قرن پیش از میلاد، پیرمردی به نام «چو» در یک روستای شمال چین زندگی می کرد و روزی اسبش گم شد.

نقاشی اسبها (چین قدیم) همسایگان از شنیدن خبر گم شدن این اسب ، تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به خانه پیرمرد رفتند اما بی آنکه کم ترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است؛شاید حکمتی در کار باشد.

همسایگان از حرف های پیرمرد تعجب کردند و به خانه خود بازگشتند.

پس از چند ماه اسب گم شده به همراه چند راس دیگر به روستا برگشت.مردم این خبر را که شنیدند با خوشحالی به سراغ پیرمرد رفتند و تبریک گفتند، اما «چو» انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری اظهار داشت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم،شاید این خودش باعث بدبختی برای من شود.

پیرمرد فقط یک پسر داشت که عاشق اسب سواری بود. آن پسر.، روزی هنگام سوارکاری از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایگان به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند اما بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پا شکست که شکست؛ شاید این مساله بعدها به نفع ما تمام شود،کسی جه می داند؟ همسایگان که با شگفتی، سخنان «چو» را گوش می دادند این بار هم نتوانستند بفهمند منظورش چیست.

یک سال بعد در آن منطقه جنگ خونباری شکل گرفت.، بیش تر جوانان به میدان نبرد رفتند و بیش ترشان کشته شدند. پسر «چو» اما به خاطر لنگ بودن پایش به جنگ نرفت و زنده ماند. آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:58  توسط سعید   | 

این مطلبم در سنگ مفت گنجیش مفت خوندم
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.
   آنها به استاد گفتند:  « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:
« کدام لاستيک پنچر شده بود؟ »....!!!!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:15  توسط سعید   | 

گاو

ما در اینجا  گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:4  توسط سعید   | 

سلامتی پول حکایت حکیممردي نزد حكيمي رفت و پيش او از تنگدستي اش شكايت كرد حكيم از او پرسيد آيا دوست داشتي كه نابينا بودي اما در عوض ده هزار درهم داشتي ؟

مرد پاسخ داد : نه

- آيا دوست داشتي گنگ و لال بودي اما در عوض ده هزار درهم داشتي ؟

مرد پاسخ داد : نه

- آيا دوست داشتي دو دست و پا نداشتي اما به جاي آن ده هزار درهم داشتي ؟

مرد پاسخ داد : نه

- آيا خوب بود اگر ديوانه بودي و در عوض ده هزار درهم داشتي ؟

مرد پاسخ داد : نه

حكيم گفت آيا باز هم از مولا و پروردگارت شكايت ميكني در حالي كه در عين فقر چهل هزار درهم داري ؟

مرد پريشان خاطر دگرگون شد و خداوند را به جهت نعمت هايي كه به او داده است شكر گفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 5:4  توسط سعید   | 

حکایتی

 از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم"   The Devil and Miss Prym تالیف "پائولو کوئیلو" Paulo Coelhothe devil and miss prym پائولو کوئیلو

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می  کنه. هر کسی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.

اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 4:50  توسط سعید   | 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم.

از ما به مهربانی یاد آرید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:11  توسط سعید   | 

کفش نوزاد،

فروشی،

هرگز پوشیده نشده

این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد

از وبلاگ روزنامه نگار جوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:19  توسط سعید   | 

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست وغرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كننددو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شودآنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنندوهر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفتكه از خدا طلب يك همسر كند.روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد.

در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه،
لباس وغذای بيشتري نمود.در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشدهمه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود
تا او وهمسرش آن جزيره را ترك كنند.صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت اودر كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم وجزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از جانب پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :

" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد:

"نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشدو سزاوار هيچ كدام نيست"

آن صدا مرد را سر زنش كرد :

"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بودكه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد:

" به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

ما همه مي دانيم كه نعمتهاي ما تنها
ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه آنها دعاهاي ديگران است براي ما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط سعید   | 

كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنيد. پس كودك با صدای بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد، ولی كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهميد. كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط سعید   | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:50  توسط سعید   | 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:25  توسط سعید   | 

در تعطیلات کریسمس در یک بعدازظهر زمستانی پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغاره ای ایستاده بود . او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پاره بودند .زن جوانی از انجا می گذشت همینکه چشمش به پسرک افتاد ارزو و اشتیاق را در چشمانش خواند دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید انها بیرون امدند و زن جوان به پسرک گفت :حالا به خانه برگرد امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی .

پسرک سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد و پرسید خانم شما خدا هستید؟

زن جوان لبخندی زد و گفت : نه پسرم من فقط یکی از بندگان او هستم.

پسرک گفت :مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:34  توسط سعید   | 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.
دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه ، هرگز همسریم را سزاوار نیسیتی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی ،خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی ،به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند. تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای توفان یافتم ،در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه بکار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه که تو بدان رسیدی ایمان به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنان که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که بچنان خدایی رسیدم که با چشمان بسته می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم بیرون نمی برد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:25  توسط سعید   | 

مردك چشمانش به زور باز بود . چهره‌اش سالها اعتیاد به افیون را داد می زد .  دست جوانكی را گرفته بود و می كشید و زیر لب چیزهایی می گفت .
كسی راهشان را گرفت و گفت : هووووووی ، با این جوان چكار داری و كجا می بریش ؟!
مردك سرش را بالا كرد و گفت : این احمق جدیدا با رفقای بدی می گرده ، تو جیبش سیگار پیدا كردم .
:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره این پسر هستی ؟ مرتیكه معتاد یه نگاهی به خودت کن ، دستش رو ول كن .
مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : ای كاش پدرش نبودم !  younglog.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط سعید   | 

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

 دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!

منبع

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:12  توسط سعید   | 

روزي يک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به يک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقير هستند

 آنها يک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپايان سفر مرد از پسرش پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟

 پسرگفت:فهميدم که ما درخانه يک سگ داريم وآنها چهارتا. ما در حياتمان يک فواره داريم وآنهارودخانه اي دارند که نهايت ندارد.مادرحياتمان فانوس هاي تزييني داريم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 7:30  توسط سعید   | 

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند.نیروی مجذوب كننده چشمانش را هنوز به یاد داشتند.
“وای،از تو چی میخواست؟”
“روحم را.از تو چی؟”
“یك سكه برای تلفن كردن به خانه.”
“خب،می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟”
“آره می خوام اما نمیتونم.حالا دیگه پول ندارم.”
“عیبی نداره.من یك عالمه پول دارم.”

داستانک

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 16:28  توسط سعید   | 

دختر از پسر پرسید : من خوشگلم ؟ پسر گفت : نه! دختر به پسر گفت : دوستم داری؟ پسر گفت : نوچ. دختر دوباره پرسید : اگه من بمیرم برام گریه میكنی؟ پسر گفت : نه…. چشمان دختر پر از اشك شد. پسر، دختر رو در آغوش گرفت و گفت : تو خوشگل نیستی ، زیباترینی. تو رو دوست ندارم چون عاشقتم. و اگه روزی بمیری برات گریه نمیكنم چون من هم مرده ام….

http://www.dastanak.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 16:27  توسط سعید   | 

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

راستی، شما چقدر از سختی های پیش رویتان برای پیشرفت استفاده میکنید؟

http://goonagoon.nasseh.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:3  توسط سعید   | 

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست... وبلاگ اندیشه هایم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:53  توسط سعید   |