تبليغاتX
کوتاه و خواندنی
کوتاه و خواندنی
 

روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت:

دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...

بنده گفت:

 پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند...



ارسال شده در: 88/02/29 :: :: توسط : سعید کلانتری

شوخ طبعی خیلی عالی است، اصلا چیزی نجات بخش است.

به محض آن که به ذهن خطور می کند،همه ی دشواری ها بی اهمیت می شوند،

همه ی آزردگی ها و دلخوری ها به سرعت می گذرند،

و روحی شاد جای خود را پیدا می کند.

مارک تواین

 



ارسال شده در: 88/02/29 :: :: توسط : سعید کلانتری

وبلاگ تقدیر را با تدبیر تغیر دهیم

باورهاي ما پنجره‌اي هستند که ما از آن به دنيا نگاه مي‌کنيم. آن‌ها تمام زمينه‌هاي زندگي‌مان را شکل مي‌دهند. اگر تصميم بگيريد با نظر مثبت به زندگي نگاه کنيد، ديدگاه شما خوش‌بينانه و قدرتمند مي‌شود و خيلي زود از اين طرز برخورد با دنياي اطرافتان بهره مي‌بريد.

آيا هيچ وقت آدم‌هاي شاد و موفقي را که به روياهايشان رسيده‌اند، ديده‌ايد؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسيد نظرشان درباره خودشان چيست و اصلا دنيا را چطوري مي‌بينند؟ سال‌هاست که درخصوص افراد استثنايي که در تجارت، ورزش و ديگر رشته‌ها موفقند، تحقيق مي‌شود. در اين سال‌ها بعضي باورهاي مهم و اساسي درباره اين انسان‌هاي موفق سالم و شاد به اثبات رسيده است.

خودتان بهتر از هر کسي خودتان را مي‌شناسيد. مردي يک شب کليد خانه اش را گم کرده بود و نمي‌توانست وارد خانه شود. او بيرون منزل در نور چراغ کوچه دنبال کليدش مي‌گشت. کمي‌ بعد همسايه‌اش او را ديد و به کمک او آمد تا با هم کليد را پيدا کنند. اما بي‌فايده بود. پس از کلي جستجو همسايه از او پرسيد: اگر تو کليد را در منزل گم کرده‌اي، چرا در خيابان دنبال آن مي‌گردي؟ مرد پاسخ داد: چون در خيابان نور بيشتر است!

حالا تصور کنيد شما جهت و معناي زندگي را گم کرده‌ايد. اگر از مردم بپرسيد اهداف شما در زندگي چه بايد باشد، درست مثل اين است که در خيابان دنبال کليدي بگرديد که در خانه جا گذاشته‌ايد. هيچ کس به شما نمي‌تواند بگويد چطور به زندگي تان معنا ببخشيد. روش ديگران به درد شما نمي‌خورد. شما بايد درون خودتان را جستجو کنيد. حتي اگر يک عمر براي يافتن پاسخ‌هاي خود جاي ديگري را جستجو کرده‌ايد، به محض اين که به درون خودتان رجوع کنيد، مي‌بينيد که پاسخ سوال‌هاي زندگي براي شما روشن مي‌شود.



ارسال شده در: 88/02/29 :: :: توسط : سعید کلانتری
ژان همين كه مرد، وارد مكان بسيار زيبايي شد. چيز هايي ديد كه خواب شان را هم نديده بود. مردي با لباس سفيد نزديك شد:

 «هر چه بخواهيد در اختيارتان است: غذا، لذت، سرگرمي.»

 ژان هر كاري را كه در دوران زندگي اش دلش مي خواست، انجام داد. بعد از سالهاي لذت بخش بسيار، سراغ مرد سفيد پوش رفت:

 «هر چه را كه مي خواستم، بدست آوردم. حالا دلم مي خواهد كار كنم تا مثمر ثمرتر باشم.»

 مرد سفيد پوش گفت: «بسيار متاسفم. اما اين از دست من بر نمي آيد، اين جا كار نداريم.»

ژان با آزردگي گفت: «چه وحشتناك! بايد تمام ابديت را به كسالت بگذازنم! ترجيح مي دهم به جهنم بروم!»

 مرد سفيد پوش نزديگ شد و آرام گفت:

«پس فكر مي كنيد كجاييد؟»



ارسال شده در: 88/02/29 :: :: توسط : سعید کلانتری

وبلاگ چندکیلوامیدواری به نقل از کتاب نردبان زندگی

بيشتر مردم هرگز نمي‌توانند بپذيرند که در زندگي ميان‌بري وجود ندارد. در مورد پول، مقام، موفقيت، شهرت يا حتي شادماني، ما مي‌خواهيم هر چيزي با تکان دادن عصاي جادويي اتفاق بيفتد؛ چنين چيزي ممکن نيست. فقط تلاشي هميشگي مي‌تواند به ما کمک کند که اهدافمان را تشخيص دهيم.

براي هيچ‌چيز ميان‌بري وجود ندارد. به افرادي نگاه کنيد که با چندين دهه کار سخت مداوم، زندگي‌شان را خاضعانه آغاز کردند و توانستند به اوج برسند. ما مي‌خواهيم موفقيت آنان را تکرار کنيم، بي‌آنکه درد، ناکامي‌ و ناراحتي‌هايي که آنان از سر گذرانده‌اند، متحمل شويم.

آيا براي دستيابي به توفيق مي‌توانيم به همان تلاش‌ها دست بزنيم؟ نه تنها با اين شيوه مخالفيم، بلکه چنين اهداف غيرواقعي را ترتيب مي‌دهيم و آن‌گاه عصباني مي‌شويم که چرا به آن‌ها دست نمي‌يابيم.

پيشرفتي کند و پيوسته براساس اهدافي واقعي، رويکردي مفيد و عملي‌تر خواهد بود. طعم سرور و موفقيت زماني مي‌تواند چشيده شود که ما اهدافي در دسترس را ترتيب دهيم و پيوسته در راستاي آن‌ها کار کنيم.

مسير موفقيت، راهي دراز است و ميانبري به هدف وجود ندارد.



ارسال شده در: 88/02/24 :: :: توسط : سعید کلانتری

گفتم خوابم نمیبره
دکتره گفت : ب
ه مشکلات فکر نکن ؛‌ چشماتو ببند ؛ اونوقت خوابت میبره
اما خودش هم میدونست این حرفا الکیه

دیروز یه پری مهربون اومد و گفت :

حرفای دکتره را بیخیال شو ؛ چشماتو وا کن و فقط به مشکلات فکر کن.

یا دیوونه میشی

یا مشکلات را حل میکنی

یا از فکر کردن به مشکلات خسته میشی

در هر سه صورت خوابت میبره !!!



ارسال شده در: 88/02/24 :: :: توسط : سعید کلانتری

 وبلاگ "گوراب"نقل قولي از ايزيدور دوکاس، معروف به کنت دو لوترآمون

«بارها از خود پرسيده‌ام شناخت کدام ساده‌تر است: عمق اقيانوس يا عمق قلب انسان!

بارها، ايستاده بر يک کشتي، همچنان‌که ماه به شکلي نامنظم ميان دکل‌ها تاب مي‌خورد، دست به پيشاني برده‌ام، هرچه هدفم نبوده پس زده‌ام و شگفت‌زده در حل اين معماي سخت کوشيده‌ام! آري، کدام از ديگري عميق‌تر و نفوذناپذيرتر است، اقيانوس يا قلب انسان؟»

« تماشاي ويرانه‌ شهرها زيباست، اما از آن زيباتر، تماشاي ويرانه‌هاي انسان است.»

«هستند کساني که مي‌نويسيند تا از رهگذر محاسن نجيبي که خيال براي دل مي‌تراشد يا که شايد خود دارند، تحسين بشر را به دست آرند. من نبوغم را به خدمت توصيف لذت‌هاي سنگدلي درآورده‌ام!»



ارسال شده در: 88/02/24 :: :: توسط : سعید کلانتری
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامريي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن سوي آكواريوم نيز نرفت!

می‌دانید چرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش ...



ارسال شده در: 88/02/24 :: :: توسط : سعید کلانتری

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت. خدا سکوت کرد.

 آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد.

 به پرو پای فرشته و انسان پیچید. خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد.

 دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:

 عزیزم یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بدو بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این روز را زندگی کن.

لابه‌لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ با یک روز چه کار می‌توان کرد؟

خدا گفت:

آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی‌یابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آن‌گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما

 می‌ترسید حرکت کند،

 می‌ترسید راه برود.

می‌ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد. بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود. می‌تواند بال بزند، پا روی خورشید بگذارد، می‌تواند...

او در آن یک روز آسمان‌خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختندش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند «امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود



ارسال شده در: 88/02/24 :: :: توسط : سعید کلانتری

نویسنده وبلاگ

سخن هفته :

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .

عناوین مطالب وبلاگ آی آر نی نی
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پيوندها

دیلی جالب غذاها ومیوه ها سرویس خبری ایدز جک و اس ام اس آنفلوانزای خوکی
 
عناوین مطالب وبلاگ