تبليغاتX
کوتاه و خواندنی
کوتاه و خواندنی
 
بهتر است ابتدا خودشناسي مطلوبي از خود داشته باشيم، سپس انتخاب‌هاي اصلي خود را انجام دهيم.

روزي يک نفر مي‌خواست ماشينش را بشورد، تمام لوازم را مهيا کرد، ولي به طرز عجيبي شروع به شستن آن کرد. ابتدا پلاک ماشين را شست و سپس روي بقيه ماشين آب و کف پاشيد.

مردمي که ناظر اين ماجرا بودند از سر تعجب پرسيدند: چرا اول پلاک را مي‌شوري؟ مرد پاسخ داد: بارها ماشيني را که شسته‌ام، پس از اينکه کارم تمام شده و به پلاک رسيده‌ام متوجه شدم که ماشين متعلق به من نبوده، بنابراين ديگه تصميم گرفتم اول پلاک ماشين را بشورم و بعد خود ماشين را.

دقت مي‌کنيد اين مطلب چقدر شبيه زندگي همه ماست! البته با اين تفاوت که اين شخص خود بعد از شستن چند ماشين روش سالمي براي عمل خود پيدا کرد، ولي افسوس که خيلي از آدم‌ها 40 سال از زندگي‌شان مي‌گذرد، ولي هنوز انتخاب‌هايي مي‌کنند که مال آن‌ها نيست و تا آخر آن هم هزينه مي‌دهند و با رواني افسرده پي به خطاي خود در آخر مي‌برند، ولي جالب است که بازهم به‌گونه‌اي ديگر آن را تکرار مي‌کنند. پس بهتر است ابتدا خودشناسي مطلوبي از خود داشته باشيم و سپس انتخاب‌هاي اصلي خود را انجام دهيم.




ارسال شده در: 87/08/20 :: :: توسط : سعید کلانتری


تصاویر در ادامه مطلب




... ادامه مطلب


ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری
وبلاگ روزگار وصل

  • سه چيز در زندگي هست که وقتي رفت، ديگر قابل بازگشت نيست: سخن، موقعيت و زمان.
  • سه چيز در زندگي هست که باعث مي‌شود شخص بزرگي شويم: سخت‌کوشي، صداقت و موفقيت.
  • سه چيز در زندگي هست که شخصيت انسان را از بين مي‌برد: حرص، غرور و خشم.
  • سه چيز در زندگي هست که هيچ زمان نبايد از دست داد: آرامش، اميد و شرافت.
  • سه چيز در زندگي هست که هميشگي و قطعي نيست: روياهاي انسان، ثروت و شانس.
  • سه چيز در زندگي هست که بسيار قيمتي و ارزشمند است: عشق، شرافت نفس و خانواده...
     


ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری
وبلاگ "روان‌شناسي براي همه"‌ گفتار هایی از اوشو
+
بر هر برگ درخت ،بر هر ريگ ساحل زندگي را مي‌خوانيم

تلاش نکن که زندگي را بفهمي
زندگي را زندگي کن
 تلاش نکن عشق را بفهمي
 عاشق شو
و چنين است که خواهي دانست
اين دانستن حاصل تجربه توست
هرچه بيشتر بداني
 درمي‌يابي که هنوز چيزهاي بيشتر و بيشتري باقي است تا بداني...

 تمام عشق و احترام من
 براي کسي است که خود را به تمامي
و همانگونه که هست مي‌پذيرد
او شهامت دارد
آري او به يقين بي‌باک است و جسور
که در برابر تمام تاريخ انسان و اخلاق ايستاده است
و واقعيت خود را هر آنچه که هست
به آسمان‌ها اعلام مي‌دارد...

زندگي ابدا اسرارآميز نيست

بر هر برگ درخت
بر هر ريگ ساحل
زندگي را مي‌خوانيم
اين زندگي است که در هر پرتو آفتاب مي‌رقصد
هر آنچه را مي‌بيني خود زندگي است با تمام زيبايي...

زندگي کن به تمامي‌
زندگي کن در ژرفا
زندگي کن تمام و کمال
آنگاه که مرگ بر در مي‌کوبد
تو آماده‌اي
درست همچون ميوه‌اي رسيده و آماده براي فرو افتادن بر خاک
گاه حتي بدون وزيدن نسيمي ‌ميوه بر اثر پختگي و وزن خود بر زمين مي‌افتد
مرگ بايد اينگونه باشد
و آمادگي بايد از طريق زندگي به‌دست آيد

تمام لحظه‌ها سرشار از نعمت‌اند
اين تويي که بايد توانايي ديدن داشته باشي.
تمام لحظه‌ها با نيايش همراهند
اگر همه را سپاسي ژرف‌ پذيري
هيچ مشکلي پيش نخواهد آمد...

آنگاه که سريدن به شيب درون آغاز کني
ناگهان در خواهي يافت
که آن مي‌شود که بايد.

انساني خلاق به جهان پا مي‌گذارد و به زيبايي جهان مي‌افزايد...
ترانه‌اي اينجا
نقاشي ديگري آنجا
او با وجود خود رقص جهان را موزون‌تر مي‌سازد.
لذت را افزون
عشق را ژرف‌تر و مکاشفه را نيکوتر پيش مي‌برد.
و آنگاه که اين جهان را ترک مي‌گويد
جهاني زيباتر از خود به جاي نهاده است
 آفريننده باش.




ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری
  +


ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون مي دم.
خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود. 




ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری


ارسال شده در: 87/08/19 :: :: توسط : سعید کلانتری
 
تصاویر در ادامه مطلب


... ادامه مطلب


ارسال شده در: 87/08/17 :: :: توسط : سعید کلانتری
  +


ارسال شده در: 87/08/17 :: :: توسط : سعید کلانتری
وبلاگ "نيوشاي سخن"‌


اگه توي زندگي با مشکلات و موانع روبرو نبوديم هرگز اقتدار رو نمي‌آموختيم.

بياييد لحظه‌اي درباره زندگي خودمون فکر کنيم و به ياد بياوريم که مهم‌ترين درسي که از زندگي گرفتيم چه بوده است؟‌ توانمندي‌ها و با ارزش‌ترين ابعاد وجوديمون رو چطور کسب کرديم؟ اگه توي زندگي با موانع و مشکلات برخورد نکرده بوديم آيا مي‌تونستيم توانمند بشيم؟ البته اين به اين معني نيست که بايد به مشکلات عشق بورزيم، اما وجود مشکلات توي زندگيمون يک حقيقت انکارناپذير است.

اگه بخوايم منصفانه به مشکلات نگاه کنيم، اونها در واقع هدايا و موهبت‌هايي هستند که لباس‌هاي مبدل پوشيدن. در دل اين مشکلات مهمترين درس زندگي ما نهفته است. اگه با اين ديد به موانع نگاه کنيم به اين حقيقت پي مي‌بريم که چالش‌ها،‌ شرايط رشد رو براي ما فراهم مي‌کنند. اگه حل اونها دشوار نباشه به اين معناست که موثر نيستند و درسي عبرت آموز به همراه ندارن.
مشکلات و موانع معايب و کاستي‌هامون رو به رخمون مي‌کشند.
مشکلات و موانع به ما نشان مي‌دهند که کدوم درس‌هاي زندگي رو هنوز خوب نياموختيم.
مشکلات و موانع کليد حساسيت ما رو روشن مي‌کنند. دردها رو تازه مي‌کنند و از ترفندهايي دردناک و ترسناک براي جلب توجه ما استفاده مي‌کنند. اونها ما رو مجبور مي‌کنند که از خواب غفلت بيدار شيم و با آنچه از اون رويگردونيم و فراري بوديم روبرو بشيم.
اگه توي زندگي با مشکلات و موانع روبرو نبوديم هرگز اقتدار رو نمي‌آموختيم.

چنانچه با چالش‌ها روبرو نمي‌شديم هرگز انعطاف‌پذيري رو ياد نمي‌گرفتيم. هرگز صبر و بردباري در زندگي نداشتيم. هيچ زمان به ثبات قدم و استقامت و پشتکار نمي‌رسيديم. ايمان نقشي در زندگيمون نداشت و مهم‌تر از همه اگه درد نمي‌کشيديم هرگز عشق و محبت و شور را نمي‌آموختيم.

پس به اين نکته واقف باشيم که چالش‌ها بزرگترين درس‌هاي زندگي رو به ما مي‌دهند. چالش‌ها،‌ شرايط رشد را براي ما فراهم مي‌کنند.




ارسال شده در: 87/08/17 :: :: توسط : سعید کلانتری

جلوي تاکسي نشسته بودم. راننده هم نشسته بود. منتظر بوديم ماشين پر شود تا راه بيفتيم. مرد سي و هفت، هشت ساله يي آمد کنار پنجره احوالپرسي کرد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم رو برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده هفتصد تومان به مرد داد و مرد رفت. فرداي آن روز جلوي تاکسي نشسته بودم و منتظر بودم ماشين پر شود و راه بيفتيم که همان مرد ديروزي آمد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم را برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده يک دويستي و يک پانصدي به مرد داد و مرد رفت. به راننده گفتم؛

«اين آقا که ديروز هم همين حرف ها را زد.» راننده گفت؛«هر روز همينو ميگه.» پرسيدم؛«اون وقت شما هم هر روز بهش هفتصد تومن ميدين؟» راننده خنديد و گفت؛«اگه خرد داشته باشم... ديگه رفيق شديم.» چند لحظه يي سکوت شد. گفتم؛«حتماً يه دفعه بچه اش مريض شده، اين جوري پول گرفته، بهش چسبيده» راننده گفت؛«بچه نداره» بعد گفت؛«فقط همين يه داستان رو بلده.»

---

دوستم اين نوشته را که خواند پرسيد؛ «تو يه دفعه ديگه عين همين يادداشت را براي همين ستون ننوشته بودي؟» گفتم؛«چرا.»
سروش صحت روزنامه اعتماد


ارسال شده در: 87/08/17 :: :: توسط : سعید کلانتری
  +



ارسال شده در: 87/08/16 :: :: توسط : سعید کلانتری
 
تصاویر در ادامه مطلب


... ادامه مطلب


ارسال شده در: 87/08/16 :: :: توسط : سعید کلانتری
تنها اگر به خلوت رويا نشسته‌ام
شادم که با خيال تو تنها نشسته‌ام
سيمرغ وار بر قلل قاف آرزو
پنهان ز چشم مردم دنيا نشسته‌ام

چون باغبان به پاي تو اي غنچه‌ي مراد
در بوستان عمر، شکيبا نشسته‌ام
شاهين اوج همتم اما به حکم عشق
پيش کبوتري به تمنا نشسته‌ام

با داغ سينه سوز به دامان زندگي
مانند لاله در دل صحرا نشسته‌ام
دارم دلي شکسته و موجي ز اشک و خون
با قايق شکسته به دريا نشسته‌ام

اي آسمان! مخند به بخت سياه من
خالم که روي چهره‌ي زيبا نشسته‌ام
عمرم گذشت و سختي جان را نگر که باز
در انتظار طلعت فردا نشسته‌ام

گفتم به غم که: خانه‌ي ويرانه‌ات کجاست؟
گفتا: ببين که در دل شيدا نشسته‌ام


ارسال شده در: 87/08/15 :: :: توسط : سعید کلانتری
وبلاگ "تمثيلي از موفقيت"‌

برنامه، برج مراقبت زندگى است؛ برنامه، گذرنامه زندگى است و انسان بى‏برنامه، انسان بى‏كارنامه است؛ خوابش با وحشت است و بيدارى‌اش با مشقت...
كوتاه‏ترين راه، بهترين راه نيست؛ ساده‏ترين راه بهترين راه نيست. الزاما و همه جا آسان‏ترين راه نيز بهترين راه نيست.
مردم اغلب از نبود وقت، شكايت مى‏كنند؛ در حالى كه مشكل اصلى آنها بى‏هدفى است. اگر اين گونه باشى و اگر ندانى به كجا مى‏روى، چگونه مى‏توانى انتظار داشته باشى كه به آن جا برسى؟ در معرض خطر آنى كه هر اتوبوسى تو را با خود ببرد.
يك فرد عادى، ولى با هدف، مى‏تواند مسير تاريخ را تغيير دهد؛ ولى يك فرد بى‏هدف، همواره يك فرد عادى باقى خواهد ماند.
به جاى آنكه بر تاريكى لعنت بفرستى، شمعى روشن كن...

ديگران به كرده‏هاى شما بيشتر توجه دارند تا به گفته‏هاى شما... بد نگوييم، بد نشنويم، بد نبينيم و بالاخره بد نينديشيم. بهبود دائمى شخصيت و رفتار خود را وجهه همت خويش قرار دهيد.

گاهى به خوب «نه» بگوييد تا خوب‏ترين، نصيب شما شود. انسانى كه به داشتن و انباشتن، دلخوش شود، از يافتن دور مى‌شود.

درك يك مشكل، هميشه مساوى با حل آن نيست؛ ولى تا مشكل را خوب درك نكنى، هرگز راه حلى براى آن نخواهى يافت. در فرصت محدود عمر، از وجود خود دريايى بسازيد كه از جويبار حقيرى كه به چاله‏اى مى‏ريزد، مرواريدى صيد نخواهد شد.




ارسال شده در: 87/08/15 :: :: توسط : سعید کلانتری

مجموعه ای از  تصاویر زیبای گرداوری شده توسط  Brian Valentine  با موضوع گلها در قطرات اب را می توانید در Waterdrop Macros  ببینید .



ارسال شده در: 87/08/15 :: :: توسط : سعید کلانتری

نویسنده وبلاگ

سخن هفته :

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .

عناوین مطالب وبلاگ آی آر نی نی
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پيوندها

دیلی جالب غذاها ومیوه ها سرویس خبری ایدز جک و اس ام اس آنفلوانزای خوکی
 
عناوین مطالب وبلاگ