زمانی است که حس ميکني اين صحنه را برايت
نوشتهاند؛ منتها بدون ديالوگ!!!
کسي براي زندگي سناريو ننوشته است. به استناد همه بعدازظهرهاي طولاني
بطالت، همه خميازههاي کشدار ملال، همه قدمهاي بيصلابت سرگرداني، همه
ديوارهاي ترک خورده از سمبه خيرگي، همه پاهاي در نوسان از اضطراب انتظار و
همه دستهاي به خواب رفته زير چانه هپروت، زندگي، يک مستند اصيل است؛ خيلي
اصيلتر از مستندهايي که سينما با موسيقي و تدوين، قابل تحملشان ميکند.
گاهي زندگي بوي سينما ميدهد. گاهي دستي که چرخ آپارات را ميچرخاند،
بيهوا تندتر ميچرخد و فريمهاي برجستهتر از برفکهاي هميشگي را -خوب يا
بد- پشت سر هم رديف ميکند. مثل وقتي که خورشيد بالاي سرت ميگيرد، مثل
وقتي که بازيهاي المپيک برگزار ميشود، مثل وقتي که در گوشهاي از دنيا
آنقدر باران ميبارد که ميشود سيل. اما اينها هم حساب نيست. اينها اکران
عمومي است.
گاهي زندگي بوي کارگردان ميدهد. گاهي اجزاي اين برفکهاي برجستهتر از
برفک، آنقدر آشنا و مربوط به نظر ميآيد که آدم منتظر شنيدن "کات"
ميماند. مثل وقتي که در منتهاي نااميدي يک اتفاق خيلي خوب برايت ميافتد،
يا مثل وقتي که در يک حادثه گازگرفتگي و در واحد طبقه پايين 3نفر از
نزديکترين کسانت در دنيا را از دست ميدهي، يا مثل وقتي که خسته و
افسردهاي و اصلا حوصله شنيدن هيچ صدايي را نداري، ضبط تاکسي، آهنگي را که
دوست داري پخش ميکند. اين زمانهاست که حس ميکني اين صحنه را برايت
نوشتهاند؛ منتها بدون ديالوگ!!!