امروز همان فرداي ديروز است.
فرداي ديروز را درياب در ميان جاده تنهايي ايستاده بودم، خسته و غمگين، ناراضي از خويش، از مسير، از جاده.
با خود گفتم اي كاش براي ديروزهايم فكري ميكردم چرا كه من حاصل دسترنج ديروزهاي خويشم.گفتم كاش كاري ميكردم، براي لحظههاي با طراوت گذشتهام، براي آبهاي از جوب رفتهام، براي نسيمهاي كوچ كردهام اما نميشد، همه را از دست داده بودم.
با خود گفتم نگران نباش، فردا خواهد آمد، اين قدر خودت را اسير ديروزهاي بر باد رفته نكن.گفتم رها باش.فردا همين نزديكي است. با طلوع آفتابش از جاي برخيز چشمانت را به انتهاي جاده خيره كن و همراه رودخانه قدم بردار، او به سمت دريا ميرود. گفتم نگران نباش مسير رودخانه به تو دروغ نميگويد ....
در اين خيال غوطه ور بودم كه ناگاه نسيمي آرام وزيد و برگ سبزي را از شاخه درخت تنومندي جدا كرد و در ميان رودخانه انداخت و من بي اختيار محو تماشاي آن منظره بودم.آب آن برگ سبز را با خود برد و من نيز به دنبالشان براه افتادم !!!!در آن حال ديگر به فردا فكر نمي كردم ....
اي نسيم مهربان ، اي رود جاري، اي درخت تنومند و سبز، متشكرم، از همه شما متشكرم.از اينكه مرا از قفس انتظار فرداها رها كرديد. از اينكه نگذاشتيد امروز هم به ديروز هاي بر باد رفته ام اضافه شود، از اينكه به من آموختيد فردا براي حركت دير است. با خود گفتم چه خوب به من فهمانديد، امروز همان فرداي ديروز است. آري امروز همان فرداي ديروز است.
نیایش