تبليغاتX
کوتاه و خواندنی

کوتاه و خواندنی

بدون شرح
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط سعید   | 

بهترین جا برای گوشی موبایلmobile

تبلیغات در نوع خودش

بهترین عکسی که من دیدمbest

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 6:15  توسط سعید   | 

حکایت زندگی ما ادماall of us

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدشانسی رو بدشانسی در نوع خودش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:56  توسط سعید   | 

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست وغرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كننددو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شودآنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنندوهر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفتكه از خدا طلب يك همسر كند.روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد.

در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه،
لباس وغذای بيشتري نمود.در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشدهمه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود
تا او وهمسرش آن جزيره را ترك كنند.صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت اودر كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم وجزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از جانب پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :

" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد:

"نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشدو سزاوار هيچ كدام نيست"

آن صدا مرد را سر زنش كرد :

"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بودكه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد:

" به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

ما همه مي دانيم كه نعمتهاي ما تنها
ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه آنها دعاهاي ديگران است براي ما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط سعید   | 

كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنيد. پس كودك با صدای بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد، ولی كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهميد. كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط سعید   | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:50  توسط سعید   | 

yesterdaytodayfuture
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:26  توسط سعید   | 

طنز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:30  توسط سعید   | 

بدون شرح
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:59  توسط سعید   | 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:25  توسط سعید   | 

برداشت ازاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:21  توسط سعید   | 

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علا قه اش را به داخل خانه ببر د ولی بره وارد خانه نمی شدو پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.
مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد.

از وبلاگ پندنامه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 5:52  توسط سعید   |