تبليغاتX
کوتاه و خواندنی

کوتاه و خواندنی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:26  توسط سعید   | 

ايده‌ي Lifelong learning [يادگيري مادام‌العمر] را احتمالاً شنيده باشيد

اين مسئله بيشتر جنبه‌ي "نگرشي" دارد مبني بر اين که هر فرد مي‌تواند و بايد ذهن خود را باز نگاه دارد نسبت به ايده‌ها و افکار جديد، به روي کسب مهارت‌ها و اخذ رفتارها و تصميم‌هاي جديد!

در اين ديدگاه هر فرد در هر سني مي‌تواند در خانه، در محل کار، در جريان تفريحات روزمره و با استفاده از فرصت‌هايي که برايش فراهم مي‌شود به يادگيري بپردازد و آموزش را منحصر به فضاهاي آموزشي نظير مدرسه و آموزش عالي نداند.

فکر مي‌کنم همين تغيير يا بهبود نگرش ساده مي‌تواند در زندگي خيلي از ما تاثيرگذار باشد و اثرات مثبت آن نه تنها خودمان بلکه اطرافيان ما را نيز در بر بگيرد!

منبع دوست خوبم شیرین احمدی نیا در وبلاگ از زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:25  توسط سعید   | 

تحقیقاتی که اخیرا روی میلیون ها نفر صورت گرفته است این مساله که مردان زودتر از زنان می میرند را تائید می کند اگر شما به این مساله اعتقادی ندارید بهتر است نگاهی به شواهد تصویری زیر داشته باشید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:15  توسط سعید   | 

سالها قبل در یک تابستان گرم پسربچه ای برای شنا به دریاچه رفت.پدرش که در همان نزدیکی ها مشغول کشاورزی بود دید که تمساحی به طرف پسرش در حرکت است با عجله به سمت پسربچه رفت و با سر و صدا  او را اگاه کرد پسربچه هم با دیدن تمساح بلافاصله به طرف پدرش برگشت  اما دیر شده بود و به محض اینکه دستش به پدرش رسید تمساح پایش را گرفت. تمساح که خیلی پر زور تر و قوی تر بود با قدرت پسر بچه را می کشید اما پدر به هیچ وجه حاضر به رها کردن دست پسرش نبود .قدرتی که پدرش در این لحظات داشت مافوق بشری بود .یکی از کشاورزانی که برای کمک به محل امدند با تفنگی که همراه داشت تمساح را از پای دراورد.

چند هفته بعد خبرنگاران روزنامه برای تهیه گزارش به بیمارستان رفتند و از پسربچه نجات یاففه در مورد زخم پایش پرسیدند و پسر بچه با نشان دادن زخم عمیق پایش گفت که من افتخار می کنم به زخم دستم و دستش را نشان گزارشگران داد با فشاری که پدرش برای نجات دادنش به بازویش وارد کرده بود دستش به شدت زخم شده بود

:پدرم منو نجات داد.


همه ما ها اثاری نه از تمساح بلکه از وقایع تلخ و سخت گذشته داریم.که بعضی نشان از تاسف و پشیمانی زیادی است.دریاچه زندگی پر است از خطر بعضی و این زخمها اثاری از نجات ما هستند و نشانه عشق خداوند به ماست.خداوند همه ما را دوست دارد او پدر و ناجی ماست.

خداوند به ما لطف می کند تا ما هم با بقیه مهربان و بخشنده باشیم. ما نمی توانیم در مورد زندگی و موقعیت کسی پیش خداوند قضاوت کنیم.هرگز زخمها و اثار زندگی پیشین افراد را نباید مورد قضاوت قرار داد چرا که نمی دانیم اینها اثار چیست .خود خواه نباشید تا بجای نسبت دادن این اثار به بقیه از ان درس بگیرید.

خیلی ها هستند که باید بدانند که خداوند انها را دوست دارد و شما هم دوستشان دارید و هرگز اجازه نخواهید داد از دست بروند

همیشه به خانواده و دوستانتان بگوئید که چقدر دوستشان دارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط سعید   | 

 
  • مسئولیت پذیر باشید
  • احساسات خود را کنترل کنید
  • بخشنده باشید
  • وقت خود را با خانواده و دوستان بگذرانید
  • ضعف های شخصیتی خود را از بین ببرید
  •  متوجه رفتار خود باشید
  • کار خودتان را انجام دهید
  • درستکار باشید
  • با اهدافتان روبرو شوید
  • عادات بد خود را ترک کنید
  •  روحیه جوان و شاداب داشته باشید
  • از موقعیت های خود استفاده کنید
  •  تمرین بردباریعلایق خود را متنوع سازید
  •  ساعات مطالعه خود را بیشتر کنید
  •  ورزش کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:18  توسط سعید   | 

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود! دراين وقت شما چه خواهيد کرد؟!
البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم، بانک زمان.
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد. هيچ برگشبي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده.
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد!
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:4  توسط سعید   | 

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

راستی، شما چقدر از سختی های پیش رویتان برای پیشرفت استفاده میکنید؟

http://goonagoon.nasseh.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:3  توسط سعید   | 

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.

http://goonagoon.nasseh.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 4:58  توسط سعید   | 

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست... وبلاگ اندیشه هایم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:53  توسط سعید   | 

زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند ارزوی بسیار کوچکی دارند." تيموتي ليري "

اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد ! "فلورانس کندي "

زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است ! "گلوريا استاينم "

شما هميشه مي توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!! " ال شلاک "

شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم. "رز آني"

طبقه بندي مردها از نظر مادر من : مرد خوب برايت هر کاري انجام مي دهد ، مرد بد هر بلايي که بتواند به سرت مي آورد . "مارگارت ات وود"

پرسش : وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟ پاسخ : در را پشت سرش مي بتدم ! " آنجلا مارتين "

اگر چه مي دانم دوستمa دارد ، امشب غمگينم ، چون نگاهش به شيريني روياهاي من نبود ." سارا تيزديل "

مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد ! " ديو باري "

مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!! "نانسي لين دزموند "

اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد . ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!! "بالتيمور بيکن "

فکر مي کنيد قبل از اينکه يک مرد اعتراف کندکه گم شده است چند راه ديگر را بايد بالا و پايين برود ؟! "نويسنده ناشناس"

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامي 1 درصد باقي مانده مي شوند ! " نويسنده ي ناشناس "

او مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي او را بشنود . "جرج اليوت "

ما نقاط مشترک زيادي با هم داشتيم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!! " شلي وينترز "

وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي کنم !!! " لزلي بليشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولي هيچ وقت آنها را درک نمي کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!! (خودم)"

حرفي نيست که زنها کودن هستند، ولي آنها براي اين اين طور آفريده شده اند که بتوانند با مردها برابري کنند! "جرج اليوت"

شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد ! " اريکا جانگ "

مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند. " ويکتور هوگو "

براي اينکه مردي را واقعا بشناسيد ببينيد که با يک زن ، يک بچه و يک لاستيک پنچر چطور رفتار مي کند . "نويسنده ي ناشناس "

وقتي شما نشسته ايد مردها و بچه ها فکر مي کنند حتما منتظريد تا کسي کاري به شما بدهد تا برايش انجام بدهيد!! " سرنا گري "

هيچ وقت سوار ماشين مردهاي ناشناس نشويد و فراموش نکنيد که همه ي مردها براي شما ناشناس هستند ." رابين مورگان "

زن بودن کار بسيار شاقي است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست !!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:14  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:34  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:13  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:12  توسط سعید   | 

  • موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار.
  • موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
  • موفقیتدر18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
  • موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج.موفقیت در 35 سالگی یعنی پول داشتن.
  • موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن.
  • موفقیت در 65 سالگی یعنی امکان ازدواج.
  • موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه.
  • موفقیت در 75 سالگی یعنی پیدا کردن دوست.
  • موفقیت در ۸۰ سالگی یعنی خیس نکردن شلوار
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط سعید   | 

ایسکانیوز

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:7  توسط سعید   | 

دخترا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن :

  •  ‌گروه اول دخترائي هستند كه پسرا رو بدبخت ميكنن!
  •  گروه دوم دخترائي هستند كه اشك پسرا رو در ميارن!
  •  گروه سوم دخترائي هستند كه جوون پسرا رو به لبشون ميرسونن!
  •  گروه چهارم دخترائي هستند كه كاري ميكنن پسرا روزي 18 بار‌آرزوي مرگ كنن!
  •  گروه 5 دخترائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:15  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط سعید   | 

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .

خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت ( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست …))

- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، …

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقي نداره . فقط …. ، فقط دردش کم باشه ! ….

داستانک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:15  توسط سعید   | 

رحیم کارتن
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:41  توسط سعید   | 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي‌ها نشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي‌نهايت شيفته زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظه‌اي از آن چشم برنمي‌داشت.
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده‌اي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي‌رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمردي به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و كنار قبري نزديك در ورودي نشست….

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:30  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:25  توسط سعید   | 

عصر ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط سعید   | 

عصر ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:49  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:37  توسط سعید   | 

این داستان قشنگ از وبلاگ اندیشه هایم دوست خوبم محسن است .حتما لذت خواهید برد.

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

 قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:29  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:0  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:22  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:7  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:55  توسط سعید   | 

شاگرد سال اول دبستان کلاس دبي در باره عکس خانواده اي بحث مي کردند در عکس پسر کوچکي رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت.

يکي از بچه ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين جي گفت من درباره فرزند خواندگي همه چيز را مي دانم چون خودم فرزند خوانده هستم

ديگر از بچه ها پرسيد فرزند خواندگي يعني چه

جوسيلن گفت يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:33  توسط سعید   | 

the biggest pencilعصر ایران
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:36  توسط سعید   | 

دیروز با دسته گل رز آمده بود به دیدنم . با یک نگاه مهربون . . همون نگاهی که سالها ارزوش رو داشتم

و از من دریغ کرده بود.

گریه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده بود.

فاتحه ای خوند و رفت.


با تشکر از فرید عقیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:33  توسط سعید   | 

در یک استخری ۱۰ تا ماهی زندگی می کردند. با مردن یکی از انها سطح اب استخر بالا امد.می دونید چرا؟

sad fish

۹ تا ماهی دیگه دارن گریه می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:25  توسط سعید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:43  توسط سعید   | 

اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانش‌ها، اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوهها را جابه‌جا کنم و عشق نداشته باشم، هیچم و اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم، اما عشق نداشته باشم، هیچ حاصلی بدستم نیست. اگر عشق را از منشور شعورمان بگذرانیم و به عناصر تشکیل‌دهنده‌اش تجزیه کنیم، خواهیم دید که عشق از ۹ عنصر اصلی تشکیل شده است:

  • بردباری: عشق، بردبار است
  •  مهربانی: مهربان است
  • سخاوت: عشق، در آتش حسد نمی‌سوزد
  • فروتنی:غرور ندارد ظرافت: عشق، اطوار ناپسندیده ندارد
  •  تسلیم: نفع خود را خواهان نیست
  • تسامح: خشم نمی‌گیرد
  •  معصومیت: سوء‌ظن ندارد
  • صداقت: از ناراستی شاد نمی‌شود، اما با راستی به شعف می‌آید

پائولو کوئیلو



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:38  توسط سعید   | 

داستان عنکبوت خیلی قشنگه .از توی یه وبلاگ پیداش کردم ولی منبع اون مشخص نیست. بهر حال توصیه می کنم با دقت اونو بخونید و اخر سر به خودتون فکر کنید.

من زیاد اجتماعی نیستم و معمولا دوستانم را فراموش میکنم. بعد از دوسال، در یکی از روزهای ژانویه‌ی ۱۹۷۹ به ملاقات ِ دوستی رفتم اسم‌ش مهم نیست، بیایید او را انریکو ویانی بنامیم. درست در یکی از شنبه‌های مارس ِ ۱۹۷۷، مسیر ِ زندگی او عوض شد.
ظاهرا از وقتی که در هال ِ خانه‌، نزدیک ِ در ِ بالکن، انریکو ویانی –به گفته‌ی خودش– ناگهان یک عنکبوت عظیم‌الجثه را روی کفش راست‌ش دید. به محض ِ اینکه به ذهن‌ش رسید که این، بزرگ‌ترین عنکبوتی است که در عمرش دیده، ناگهان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:30  توسط سعید   |